حرفای خودم

حرفای خودم :
دلم میخواست دور بشم ، محو بشم یا گم بشم ...
همیشه در حال فرار بوده ام ، می‌پرسی فرار از چه چیزی ؟! از خودم از دردی که در من بود ولی دیده نمیشد ، مثل این بود که از سایه خودت فرار کنی ؛ مسخره و غم انگیزاست ...
به خودم که می نگرم خود را خالی از هرگونه احساسات آدمی میبینم و اما در عین بی حسی این عمیق حس کردن همه چیز مرا عذاب می‌دهد ...
دیگر در زندگی ام خبری از بخشی به نام ارتباطات نبود ، همه را ترک کرده بودم و آن ترک مانند آن بود که از تماشای فیلمی خسته شده باشم و ترجیحم این است که صحنه را ترک کنم ...
در نقطه ای از دنیای خودم ایستاده بودم که برای لحظه ای همه آن صداها و همهمه های جهان اطراف را نمی شنیدم و تنها صدای که به گوش می رسید صدای درونم بود ؛ حضوری غایب ...
انگار داشت طوفانی خاموش رخ می داد ؛ به راستی چرا همه آن تلاش ها ، همه آن دستاوردها ، همه آن درد و نگرانی ها و تنش و جنجال های زندگی ام اینگونه بی اهمیت شده اند ؟!
باورش برای خودم دشوار است که این منم !!! همان کسی که برای تک تک مسیر ها و برنامه های زندگی اش همه آن اهمیت و توجه ای که داشت را صرف میکرد ــــــــ
شبیه کسی بودم که حقیقتی را یافته و هر آنچه که داشته را ؛ در راه رسیدن به آن حقیقت از دست داده بود .
دیدگاه ها (۲)

نیازی نیست که همیشه کامل باشی اصکی با ذکر منبع آزاد ✔️✔️

ادیت خودماصکی با ذکر منبع آزاد ✔️✔️

بچها قسمت کامنتا درست شده منتظر کامنتا قشنگتون هستم🙃🌼✨اصکی ب...

دقیقااااااصکی با ذکر منبع آزاد ✔️✔️

همه داریم جون می‌کنیم تا بتونیم یکم بهتر زندگی کنیم، کی گفته...

توی راهرو های هاگوارتز صدای خنده های آشنایی پیچیده.صدای قدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط