داخل ماشین کوک یهو چشمش به صورت بی نقص تهیونگ افتاد
داخل ماشین کوک یهو چشمش به صورت بی نقص تهیونگ افتاد
کمی دلش لرزید ولی اون که از جفت متنفر بود اما اون صورت نمیخواست قبول کنه که کوک از جفت خودش و کل جفتهای آلفاها متنفره اما دلیلش چی بود چرا از جفت همه و حتی جفت خودش متنفر بود؟؟؟
(فلش بک به دوران ۸ سالگی کوک)
کوک داشت داخل حیاط بازی میکرد و از چیزایی که داخل خونه میگذَشت خبر نداشن ولی سرنوشت میخواست که او همه چی رو ببینه
((نکته ۱ : کوک و خانوادهاش قبلا زندگی معمولی داشتن و زیاد پولدار نبودن ولی فقیرم نبودن))
توپ کوک جلوی در خونهی خودشون افتاد و کوک رفت که برش داره که دید یه مرد داخل خونه بیهوش روی زمین افتاده بود خیلی ترسیده بود که صدای دادهای پدرش رو شنید
پدر کوک : چطور تونستی با این عو.......ضییی بهم خیانت کنی هاااا
مادر کوک : من تورو دوست ندارممم بفهمم من به زور با تو ازدواج کردم چون تو جفتم بودی وگرنه ما تاریخ ازد
که با سیلی که پدر کوک بهش زد ساکت شد
پدر کوک : فکر کردی من دوست داشتم هااا چون جفتم بودی قبولت کردم فهمیدییییی
مادر کوک : از خودت و اون بچت متنفرممم
پدر کوک : یجوری میگی انگار بچهی تو نیستتت
مادر کوک : تو باعث ازدواج اجباریمون شدی ولی اون منو مجبور میکرددد که ایجا بمونمم ولی تو الان کسی که دوسش داشتمو کشتیییی عوضییییی
پدر کوک : فکر کردی اگر
که مادر کوک به پدرش شلیک میکنه و پدر کوک غرق در خون میوفته روی زمین و مادر کوک سریع خودشو به کسی که عاشقش بود رسوند و پدر کوک رو ول کرد ولی ناگهان چشمش به کوک افتاد و گفت
مادر کوک : ک ک ک پسرم
ولی کوک دیکر اونجا نبود و با سرعت فرار کرده بود و درآن سختی رو گذروند و بعد از اون دیگه از هرچی جفت هست حالش بهم میخوره تا بزرگ شد و دیگر اون احساسات قشنگ و اون چشمای پر از مهرومحبت بود دیگر وجود نداشت و همه مثله س....گ ازش میترسن
بای بای تا بعداً
کمی دلش لرزید ولی اون که از جفت متنفر بود اما اون صورت نمیخواست قبول کنه که کوک از جفت خودش و کل جفتهای آلفاها متنفره اما دلیلش چی بود چرا از جفت همه و حتی جفت خودش متنفر بود؟؟؟
(فلش بک به دوران ۸ سالگی کوک)
کوک داشت داخل حیاط بازی میکرد و از چیزایی که داخل خونه میگذَشت خبر نداشن ولی سرنوشت میخواست که او همه چی رو ببینه
((نکته ۱ : کوک و خانوادهاش قبلا زندگی معمولی داشتن و زیاد پولدار نبودن ولی فقیرم نبودن))
توپ کوک جلوی در خونهی خودشون افتاد و کوک رفت که برش داره که دید یه مرد داخل خونه بیهوش روی زمین افتاده بود خیلی ترسیده بود که صدای دادهای پدرش رو شنید
پدر کوک : چطور تونستی با این عو.......ضییی بهم خیانت کنی هاااا
مادر کوک : من تورو دوست ندارممم بفهمم من به زور با تو ازدواج کردم چون تو جفتم بودی وگرنه ما تاریخ ازد
که با سیلی که پدر کوک بهش زد ساکت شد
پدر کوک : فکر کردی من دوست داشتم هااا چون جفتم بودی قبولت کردم فهمیدییییی
مادر کوک : از خودت و اون بچت متنفرممم
پدر کوک : یجوری میگی انگار بچهی تو نیستتت
مادر کوک : تو باعث ازدواج اجباریمون شدی ولی اون منو مجبور میکرددد که ایجا بمونمم ولی تو الان کسی که دوسش داشتمو کشتیییی عوضییییی
پدر کوک : فکر کردی اگر
که مادر کوک به پدرش شلیک میکنه و پدر کوک غرق در خون میوفته روی زمین و مادر کوک سریع خودشو به کسی که عاشقش بود رسوند و پدر کوک رو ول کرد ولی ناگهان چشمش به کوک افتاد و گفت
مادر کوک : ک ک ک پسرم
ولی کوک دیکر اونجا نبود و با سرعت فرار کرده بود و درآن سختی رو گذروند و بعد از اون دیگه از هرچی جفت هست حالش بهم میخوره تا بزرگ شد و دیگر اون احساسات قشنگ و اون چشمای پر از مهرومحبت بود دیگر وجود نداشت و همه مثله س....گ ازش میترسن
بای بای تا بعداً
- ۷.۸k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط