#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۴۸: سوالی که همه را ساکت کرد
داخل باشگاه هنوز صدای همهمه بود.
بعضیها درباره مبارزه حرف میزدند.
بعضیها هنوز داشتند فیلم میگرفتند.
اما وقتی جیهوپ به سمت در ورودی راه رفت…
کمکم صداها خوابید.
سوآ همانجا ایستاده بود.
کنارش نامجون، جین، یونگی، جیمین، تهیونگ، سوهیون و میرا.
جیهوپ جلوی او ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
جونگکوک هنوز وسط تشک ایستاده بود و نفسش را تنظیم میکرد.
چشمهایش اما روی سوآ بود.
جیهوپ بالاخره گفت:
— سوآ.
سوآ آرام گفت:
— بله؟
جیهوپ دستهایش را روی کمر گذاشت.
— این مرتیکه از دیشب زندگیم رو جهنم کرده.
چند نفر از جمعیت خندیدند.
جیهوپ ادامه داد:
— میگه عاشقته...میگه بیشتر از تاج و تخت دوستت داره میگه حتی اگه ملکه مخالف باشه کوتاه نمیاد.
بعد مستقیم به چشمهای سوآ نگاه کرد.
— ولی من هنوز جواب مهمترین سوال رو نگرفتم.
باشگاه کاملاً ساکت شد.
حتی پیرمردهای ردیف جلو هم دیگر حرف نمیزدند.
جیهوپ پرسید:
— تو هم همینو میخوای؟
سوآ چند لحظه چیزی نگفت.
نگاهش آرام به سمت جونگکوک رفت.
جونگکوک هم به او نگاه میکرد.
سوآ آرام جلو رفت.
چند قدم.
تا وسط سالن.
جیهوپ گفت:
— خوب فکر کن.
— چون اگه جواب مثبت بدی…زندگیت دیگه هیچوقت معمولی نمیمونه.
سوآ لبخند خیلی کوچکی زد.
— زندگیم از وقتی اون واردش شد معمولی نبوده
همین که به جونگکوک رسید.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد گفت:
— تو واقعاً دیوونهای.
جونگکوک خسته خندید.
— اینو قبلاً هم گفتی.
سوآ گفت:
— شب میای خونه ما با برادرم دعوا میکنی از کمد بیرون میای.
چند نفر در جمعیت خندیدند.
سوآ ادامه داد:
— بعد هم میای وسط باشگاه محله باهاش مبارزه میکنی.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— برنامه شلوغی بود.
سوآ آهی کشید.
— ولی یه چیزو فهمیدم.
جونگکوک آرام پرسید:
— چی؟
سوآ گفت:
— تو واقعاً جدیای.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد…
سوآ ناگهان دست جونگکوک را گرفت.
جیهوپ ابرو بالا انداخت.
سوآ گفت:
— منم همینو میخوام.
چند ثانیه سکوت مطلق.
بعد ناگهان…
باشگاه منفجر شد.
یونگی زیر لب گفت:
— خب… حالا تازه دردسر شروع شد.
نامجون فقط لبخند زد.
جیهوپ چند لحظه به آن دو نگاه کرد.
بعد آه کشید.
— واقعاً؟
سوآ گفت:
— واقعاً.
جیهوپ به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک هنوز دست سوآ را گرفته بود.
جیهوپ سرش را کمی تکان داد.
— باشه.
جونگکوک چشمهایش برق زد.
— یعنی قبول کردی؟
جیهوپ سریع گفت:
— نه.
جونگکوک اخم کرد.
جیهوپ گفت:
— فقط… فعلاً نمیزنمت.
جمعیت خندید.
بعد جلو رفت.
و یقه جونگکوک را گرفت.
سوآ گفت:
— هی!
جیهوپ نزدیک صورت جونگکوک گفت:
— ولی یه چیزو یادت باشه اگه یه روز قلب خواهرم رو بشکنی…
جونگکوک بدون تردید گفت:
— نمیشکنم.
جیهوپ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آرام یقهاش را رها کرد.
— امیدوارم همینطور باشه… ولیعهد.
جونگکوک لبخند زد.
— امیدوارم همینطور باشه… برادر زن عزیز.
جیهوپ چشمهایش را بست.
— خدایا صبر بده.
[ادامه دارد...]
•••
سلام دوستای قشنگم...
اومدم عذرخواهی کنم بابت این غیب شدن یهویی من واقعا از همه شما معذرت میخوام
این چند روز حسابی درگیر کارای دانشگاه بودم و به کل فراموش کردم
واقعا ببخشید من شرمنده همتونم
به خاطر این تاخیری که پیش اومد پارت هایی که امروز میزارم بدون هیچ شرطی میزارم و سعی میکنم یکم بیشتر بزارم تا جبران این چند روزی که نبودم بشه
بازم معذرت میخوام
خیلی دوستتون دارم
پارت ۱۴۸: سوالی که همه را ساکت کرد
داخل باشگاه هنوز صدای همهمه بود.
بعضیها درباره مبارزه حرف میزدند.
بعضیها هنوز داشتند فیلم میگرفتند.
اما وقتی جیهوپ به سمت در ورودی راه رفت…
کمکم صداها خوابید.
سوآ همانجا ایستاده بود.
کنارش نامجون، جین، یونگی، جیمین، تهیونگ، سوهیون و میرا.
جیهوپ جلوی او ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
جونگکوک هنوز وسط تشک ایستاده بود و نفسش را تنظیم میکرد.
چشمهایش اما روی سوآ بود.
جیهوپ بالاخره گفت:
— سوآ.
سوآ آرام گفت:
— بله؟
جیهوپ دستهایش را روی کمر گذاشت.
— این مرتیکه از دیشب زندگیم رو جهنم کرده.
چند نفر از جمعیت خندیدند.
جیهوپ ادامه داد:
— میگه عاشقته...میگه بیشتر از تاج و تخت دوستت داره میگه حتی اگه ملکه مخالف باشه کوتاه نمیاد.
بعد مستقیم به چشمهای سوآ نگاه کرد.
— ولی من هنوز جواب مهمترین سوال رو نگرفتم.
باشگاه کاملاً ساکت شد.
حتی پیرمردهای ردیف جلو هم دیگر حرف نمیزدند.
جیهوپ پرسید:
— تو هم همینو میخوای؟
سوآ چند لحظه چیزی نگفت.
نگاهش آرام به سمت جونگکوک رفت.
جونگکوک هم به او نگاه میکرد.
سوآ آرام جلو رفت.
چند قدم.
تا وسط سالن.
جیهوپ گفت:
— خوب فکر کن.
— چون اگه جواب مثبت بدی…زندگیت دیگه هیچوقت معمولی نمیمونه.
سوآ لبخند خیلی کوچکی زد.
— زندگیم از وقتی اون واردش شد معمولی نبوده
همین که به جونگکوک رسید.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد گفت:
— تو واقعاً دیوونهای.
جونگکوک خسته خندید.
— اینو قبلاً هم گفتی.
سوآ گفت:
— شب میای خونه ما با برادرم دعوا میکنی از کمد بیرون میای.
چند نفر در جمعیت خندیدند.
سوآ ادامه داد:
— بعد هم میای وسط باشگاه محله باهاش مبارزه میکنی.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— برنامه شلوغی بود.
سوآ آهی کشید.
— ولی یه چیزو فهمیدم.
جونگکوک آرام پرسید:
— چی؟
سوآ گفت:
— تو واقعاً جدیای.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد…
سوآ ناگهان دست جونگکوک را گرفت.
جیهوپ ابرو بالا انداخت.
سوآ گفت:
— منم همینو میخوام.
چند ثانیه سکوت مطلق.
بعد ناگهان…
باشگاه منفجر شد.
یونگی زیر لب گفت:
— خب… حالا تازه دردسر شروع شد.
نامجون فقط لبخند زد.
جیهوپ چند لحظه به آن دو نگاه کرد.
بعد آه کشید.
— واقعاً؟
سوآ گفت:
— واقعاً.
جیهوپ به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک هنوز دست سوآ را گرفته بود.
جیهوپ سرش را کمی تکان داد.
— باشه.
جونگکوک چشمهایش برق زد.
— یعنی قبول کردی؟
جیهوپ سریع گفت:
— نه.
جونگکوک اخم کرد.
جیهوپ گفت:
— فقط… فعلاً نمیزنمت.
جمعیت خندید.
بعد جلو رفت.
و یقه جونگکوک را گرفت.
سوآ گفت:
— هی!
جیهوپ نزدیک صورت جونگکوک گفت:
— ولی یه چیزو یادت باشه اگه یه روز قلب خواهرم رو بشکنی…
جونگکوک بدون تردید گفت:
— نمیشکنم.
جیهوپ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آرام یقهاش را رها کرد.
— امیدوارم همینطور باشه… ولیعهد.
جونگکوک لبخند زد.
— امیدوارم همینطور باشه… برادر زن عزیز.
جیهوپ چشمهایش را بست.
— خدایا صبر بده.
[ادامه دارد...]
•••
سلام دوستای قشنگم...
اومدم عذرخواهی کنم بابت این غیب شدن یهویی من واقعا از همه شما معذرت میخوام
این چند روز حسابی درگیر کارای دانشگاه بودم و به کل فراموش کردم
واقعا ببخشید من شرمنده همتونم
به خاطر این تاخیری که پیش اومد پارت هایی که امروز میزارم بدون هیچ شرطی میزارم و سعی میکنم یکم بیشتر بزارم تا جبران این چند روزی که نبودم بشه
بازم معذرت میخوام
خیلی دوستتون دارم
- ۴۷۸
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط