#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۴۹: محلهای که عقب نکشید
در همان لحظه جونگ کوک به سمت مردم برگشت و با احترام گفت:
_ ازتون خواهش میکنم هر اتفاقی که اینجا افتاد به بیرون درز پیدا نکنه...و میشه اگه عکس و فیلم گرفتید لطفا پاکشون کنید؟ نمیخوام دردسری ایجاد بشه...
سکوت بین مردم محله حکم فرما شدم.
پیرزنی از بین جمعیت گفت:
_ حتما...ما دلمون نمیخواد دردسری ایجاد بشه سوآ شبیه نوه خودمه عمرا بزارم براش دردسر ایجاد بشه.
پیرزن رو به جمعیت کرد و گفت:
_ عکس و فیلم هایی که گرفتید رو پاک کنید.
جونگ کوک تعظیم کوتاهی کرد و لبخند زد.
_ واقعا ممنونم.
در همان لحظه چند مرد با لباس رسمی قصر وارد باشگاه شدند.
فضا یخ زد.
یکی از آنها جلو آمد.
— ولیعهد. لطفاً با ما تشریف بیاورید.
جونگکوک آرام ایستاده بود.
قبل از اینکه حرفی بزند…
جیهوپ جلو آمد.
و درست بین او و مأمور ایستاد.
— یه لحظه.
مأمور اخم کرد.
— شما دخالت نکنید.
جیهوپ دست به سینه شد.
— الان دخالت میکنم.
باشگاه دوباره ساکت شد.
سوآ نفسش را حبس کرده بود.
مأمور گفت:
— این دستور مستقیم ملکه است.
جیهوپ گفت:
— باشه ولی الان ایشون مهمون محلهست.
پیرمرد ردیف جلو با عصا بلند شد.
— درسته.
یک زن گفت:
— تا وقتی اینجاست، امنیتش با ماست.
نوجوانها جلوتر آمدند.
در باشگاه را چند نفر آرام بستند.
مأمور نگاهی به اطراف انداخت.
متوجه شد که تنها نیستند.
حداقل پنجاه نفر داخل باشگاه ایستاده بودند.
همه جدی.
مأمور با صدای سرد گفت:
— این رفتار میتواند به عنوان تمرد در برابر سلطنت تلقی شود.
یونگی زیر لب گفت:
— شروع شد.
جیهوپ یک قدم جلو رفت.
— ما تمرد نمیکنیم فقط اجازه نمیدیم کسی وسط باشگاه محلهمون، جلوی جمع، با تهدید کسی رو ببره.
مأمور گفت:
— تهدیدی در کار نیست.
جیهوپ لبخند کجی زد.
— پس چرا لحنتون اینطوریه؟
چند نفر از جمعیت خندیدند.
تنش بالا رفت.
سوآ به جونگکوک نگاه کرد.
— لطفاً یه کاری بکن…
جونگکوک آرام جلو آمد.
دستش را روی شانه جیهوپ گذاشت.
— آروم باش.
جیهوپ گفت:
— من نمیزارم...
جونگکوک آرام گفت:
— میدونم.
چند لحظه نگاهشان قفل شد.
بعد جونگکوک جلو رفت و رو به مأمور گفت:
— من با شما میام.
سوآ شوکه شد.
— چی؟!
جیهوپ برگشت سمتش.
— جدی میگی؟!
جونگکوک آرام گفت:
— اگه الان درگیری بشه…اولین کسی که آسیب میبینه سوآئه.
باشگاه ساکت شد.
جونگکوک رو به مردم گفت:
— امروز کاری کردین که هیچوقت فراموش نمیکنم ولی این جنگ شما نیست.
پیرمرد گفت:
— پسر…
جونگکوک لبخند زد.
— قول میدم برگردم.
سوآ جلو آمد.
— تنهایی؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— نه.
— با یه دلیل محکم برای برگشتن.
دست سوآ را گرفت.
جیهوپ نفس عمیق کشید.
بعد رو به مأمور گفت:
— یه چیزو یادتون باشه اگه یه تار مو از سرش کم شه..
.این محله ساکت نمیمونه.
جمعیت یکصدا گفتند:
— درست میگه!
مأمور لحظهای مردد شد.
اما فقط گفت:
— حرکت میکنیم.
جونگکوک قبل از خروج، یک بار دیگر به سوآ نگاه کرد.
چشمهایشان حرف زد.
بدون کلمه.
در باشگاه باز شد.
او همراه مأموران بیرون رفت.
صدای بسته شدن در…
و سکوت سنگین.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد ناگهان…
سوآ گفت:
— ما هم میریم قصر.
همه برگشتند سمتش.
جیهوپ گفت:
— چی؟!
سوآ چشمهایش برق زد.
— فکر کردین فقط اون میتونه بجنگه؟
نامجون آرام لبخند زد.
— بالاخره رسیدیم به قسمت خطرناک.
یونگی گفت:
_ دردسر اصلی تازه شروع شد...
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۱۴۹: محلهای که عقب نکشید
در همان لحظه جونگ کوک به سمت مردم برگشت و با احترام گفت:
_ ازتون خواهش میکنم هر اتفاقی که اینجا افتاد به بیرون درز پیدا نکنه...و میشه اگه عکس و فیلم گرفتید لطفا پاکشون کنید؟ نمیخوام دردسری ایجاد بشه...
سکوت بین مردم محله حکم فرما شدم.
پیرزنی از بین جمعیت گفت:
_ حتما...ما دلمون نمیخواد دردسری ایجاد بشه سوآ شبیه نوه خودمه عمرا بزارم براش دردسر ایجاد بشه.
پیرزن رو به جمعیت کرد و گفت:
_ عکس و فیلم هایی که گرفتید رو پاک کنید.
جونگ کوک تعظیم کوتاهی کرد و لبخند زد.
_ واقعا ممنونم.
در همان لحظه چند مرد با لباس رسمی قصر وارد باشگاه شدند.
فضا یخ زد.
یکی از آنها جلو آمد.
— ولیعهد. لطفاً با ما تشریف بیاورید.
جونگکوک آرام ایستاده بود.
قبل از اینکه حرفی بزند…
جیهوپ جلو آمد.
و درست بین او و مأمور ایستاد.
— یه لحظه.
مأمور اخم کرد.
— شما دخالت نکنید.
جیهوپ دست به سینه شد.
— الان دخالت میکنم.
باشگاه دوباره ساکت شد.
سوآ نفسش را حبس کرده بود.
مأمور گفت:
— این دستور مستقیم ملکه است.
جیهوپ گفت:
— باشه ولی الان ایشون مهمون محلهست.
پیرمرد ردیف جلو با عصا بلند شد.
— درسته.
یک زن گفت:
— تا وقتی اینجاست، امنیتش با ماست.
نوجوانها جلوتر آمدند.
در باشگاه را چند نفر آرام بستند.
مأمور نگاهی به اطراف انداخت.
متوجه شد که تنها نیستند.
حداقل پنجاه نفر داخل باشگاه ایستاده بودند.
همه جدی.
مأمور با صدای سرد گفت:
— این رفتار میتواند به عنوان تمرد در برابر سلطنت تلقی شود.
یونگی زیر لب گفت:
— شروع شد.
جیهوپ یک قدم جلو رفت.
— ما تمرد نمیکنیم فقط اجازه نمیدیم کسی وسط باشگاه محلهمون، جلوی جمع، با تهدید کسی رو ببره.
مأمور گفت:
— تهدیدی در کار نیست.
جیهوپ لبخند کجی زد.
— پس چرا لحنتون اینطوریه؟
چند نفر از جمعیت خندیدند.
تنش بالا رفت.
سوآ به جونگکوک نگاه کرد.
— لطفاً یه کاری بکن…
جونگکوک آرام جلو آمد.
دستش را روی شانه جیهوپ گذاشت.
— آروم باش.
جیهوپ گفت:
— من نمیزارم...
جونگکوک آرام گفت:
— میدونم.
چند لحظه نگاهشان قفل شد.
بعد جونگکوک جلو رفت و رو به مأمور گفت:
— من با شما میام.
سوآ شوکه شد.
— چی؟!
جیهوپ برگشت سمتش.
— جدی میگی؟!
جونگکوک آرام گفت:
— اگه الان درگیری بشه…اولین کسی که آسیب میبینه سوآئه.
باشگاه ساکت شد.
جونگکوک رو به مردم گفت:
— امروز کاری کردین که هیچوقت فراموش نمیکنم ولی این جنگ شما نیست.
پیرمرد گفت:
— پسر…
جونگکوک لبخند زد.
— قول میدم برگردم.
سوآ جلو آمد.
— تنهایی؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— نه.
— با یه دلیل محکم برای برگشتن.
دست سوآ را گرفت.
جیهوپ نفس عمیق کشید.
بعد رو به مأمور گفت:
— یه چیزو یادتون باشه اگه یه تار مو از سرش کم شه..
.این محله ساکت نمیمونه.
جمعیت یکصدا گفتند:
— درست میگه!
مأمور لحظهای مردد شد.
اما فقط گفت:
— حرکت میکنیم.
جونگکوک قبل از خروج، یک بار دیگر به سوآ نگاه کرد.
چشمهایشان حرف زد.
بدون کلمه.
در باشگاه باز شد.
او همراه مأموران بیرون رفت.
صدای بسته شدن در…
و سکوت سنگین.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد ناگهان…
سوآ گفت:
— ما هم میریم قصر.
همه برگشتند سمتش.
جیهوپ گفت:
— چی؟!
سوآ چشمهایش برق زد.
— فکر کردین فقط اون میتونه بجنگه؟
نامجون آرام لبخند زد.
— بالاخره رسیدیم به قسمت خطرناک.
یونگی گفت:
_ دردسر اصلی تازه شروع شد...
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۳.۰k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط