...My evil angel ...
...My evil angel ...
پارت ²
🪽🔥 فصل سوم
برادر گمشده
...
دروازههای عظیم جهنم آرام پشت سر تهیونگ بسته شدند.
صدای برخورد درهای سنگی در سراسر دنیای سرخ پیچید.
تهیونگ نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت:
׫پس... اینجا خونهی جدیدته، برادر کوچولو.»
یکی از نگهبانان جلو آمد.
*«سرور اجازهی ورود شما رو صادر کردن.»
تهیونگ سرش را تکان داد.
׫میدونم.»
نگهبان دستش را به سمت راهروی اصلی دراز کرد.
*«اجازه بدید شما رو تا تالار سلطنتی همراهی کنیم.»
تهیونگ با همان لبخند همیشگیاش گفت:
׫لازم نیست.»
׫خودم پیداش میکنم.»
قبل از اینکه نگهبان چیزی بگوید، تهیونگ آرام از کنار او عبور کرد.
...
راهروهای طولانی قلعه را یکییکی پشت سر گذاشت.
گاهی به مجسمههای سنگی نگاه میکرد.
گاهی کنار پنجرهها میایستاد و به آسمان سرخ جهنم خیره میشد.
زیر لب خندید.
׫سلیقهاش هنوزم مثل قبل عجیبه...»
چند خدمتکار با دیدن بالهای سفیدش از تعجب کنار کشیدند.
زمزمهها در تمام قلعه پیچید.
&«یه فرشته...؟»
'«چطور جرئت کرده وارد جهنم بشه؟»
<«پادشاه خودش اجازه داده...»
اما تهیونگ فقط لبخند میزد و به راهش ادامه میداد.
...
در همان زمان...
ا.ت از کتابخانه بیرون آمد.
کتابی را در آغوش گرفته بود و آرام در راهرو قدم میزد.
ناگهان از دور مردی را دید که تا آن لحظه هرگز ندیده بود.
موهای خاکستری...
بالهای سفید...
و لبخندی آرام.
تهیونگ هم متوجه حضور او شد.
چند قدم جلو آمد.
׫سلام.»
ا.ت با تعجب پاسخ داد:
+«سلام...»
تهیونگ خندید.
׫به نظر میاد تو تنها کسی هستی که مثل من یک فرشته هست.»
ا.ت با صداقت گفت:
«چون من فرشته تبعید شده ام.»
تهیونگ برای لحظهای ساکت شد.
بعد لبخندش عمیقتر شد.
«امید وارم بتونم بیشتر باهات اشناب....»
در همین لحظه یکی از سربازها با عجله رسید.
#«سرور پادشاه منتظر شماست.»
تهیونگ نگاهش را از ا.ت گرفت.
׫بالاخره پیداش کردم...»
بعد رو به ا.ت گفت:
׫بعداً دوباره میبینمت.»
و به سمت تالار سلطنتی رفت.
ا.ت با کنجکاوی رفتنش را تماشا میکرد.
در دلش حس عجیبی داشت...
انگار آمدن این مرد، قرار بود همهچیز را تغییر دهد.
...
در بلندترین برج قلعه...
امیلی پشت میز سفیدرنگش نشسته بود.
کتاب مخصوص سرنوشت را باز کرد.
قلم نقرهای را در دست گرفت.
کلاغ چشمطلایی روی لبهی میز نشست.
٪«میخوای چیزی بنویسی؟»
امیلی بدون اینکه سرش را بلند کند، آرام گفت:
£«سرنوشت از لحظهی ورود تهیونگ تغییر کرده.»
نوک قلم روی صفحه نشست.
با هر کلمهای که مینوشت...
همان نوشتهها آرامآرام در کتاب بزرگ سرنوشت ظاهر میشدند.
کلاغ لبخند زد.
٪«بازی تازه شروع شده...»
امیلی آخرین جمله را نوشت و کتاب را بست.
£«نه...»
نگاهش را به پنجره دوخت.
£«تازه اولین صفحهی فصل جدید نوشته شده.»
ادامه دارد...
اگه حمایتا مثل پارت قبل باشه یه پارت دیگه هم میزارم.😉😊
پارت ²
🪽🔥 فصل سوم
برادر گمشده
...
دروازههای عظیم جهنم آرام پشت سر تهیونگ بسته شدند.
صدای برخورد درهای سنگی در سراسر دنیای سرخ پیچید.
تهیونگ نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت:
׫پس... اینجا خونهی جدیدته، برادر کوچولو.»
یکی از نگهبانان جلو آمد.
*«سرور اجازهی ورود شما رو صادر کردن.»
تهیونگ سرش را تکان داد.
׫میدونم.»
نگهبان دستش را به سمت راهروی اصلی دراز کرد.
*«اجازه بدید شما رو تا تالار سلطنتی همراهی کنیم.»
تهیونگ با همان لبخند همیشگیاش گفت:
׫لازم نیست.»
׫خودم پیداش میکنم.»
قبل از اینکه نگهبان چیزی بگوید، تهیونگ آرام از کنار او عبور کرد.
...
راهروهای طولانی قلعه را یکییکی پشت سر گذاشت.
گاهی به مجسمههای سنگی نگاه میکرد.
گاهی کنار پنجرهها میایستاد و به آسمان سرخ جهنم خیره میشد.
زیر لب خندید.
׫سلیقهاش هنوزم مثل قبل عجیبه...»
چند خدمتکار با دیدن بالهای سفیدش از تعجب کنار کشیدند.
زمزمهها در تمام قلعه پیچید.
&«یه فرشته...؟»
'«چطور جرئت کرده وارد جهنم بشه؟»
<«پادشاه خودش اجازه داده...»
اما تهیونگ فقط لبخند میزد و به راهش ادامه میداد.
...
در همان زمان...
ا.ت از کتابخانه بیرون آمد.
کتابی را در آغوش گرفته بود و آرام در راهرو قدم میزد.
ناگهان از دور مردی را دید که تا آن لحظه هرگز ندیده بود.
موهای خاکستری...
بالهای سفید...
و لبخندی آرام.
تهیونگ هم متوجه حضور او شد.
چند قدم جلو آمد.
׫سلام.»
ا.ت با تعجب پاسخ داد:
+«سلام...»
تهیونگ خندید.
׫به نظر میاد تو تنها کسی هستی که مثل من یک فرشته هست.»
ا.ت با صداقت گفت:
«چون من فرشته تبعید شده ام.»
تهیونگ برای لحظهای ساکت شد.
بعد لبخندش عمیقتر شد.
«امید وارم بتونم بیشتر باهات اشناب....»
در همین لحظه یکی از سربازها با عجله رسید.
#«سرور پادشاه منتظر شماست.»
تهیونگ نگاهش را از ا.ت گرفت.
׫بالاخره پیداش کردم...»
بعد رو به ا.ت گفت:
׫بعداً دوباره میبینمت.»
و به سمت تالار سلطنتی رفت.
ا.ت با کنجکاوی رفتنش را تماشا میکرد.
در دلش حس عجیبی داشت...
انگار آمدن این مرد، قرار بود همهچیز را تغییر دهد.
...
در بلندترین برج قلعه...
امیلی پشت میز سفیدرنگش نشسته بود.
کتاب مخصوص سرنوشت را باز کرد.
قلم نقرهای را در دست گرفت.
کلاغ چشمطلایی روی لبهی میز نشست.
٪«میخوای چیزی بنویسی؟»
امیلی بدون اینکه سرش را بلند کند، آرام گفت:
£«سرنوشت از لحظهی ورود تهیونگ تغییر کرده.»
نوک قلم روی صفحه نشست.
با هر کلمهای که مینوشت...
همان نوشتهها آرامآرام در کتاب بزرگ سرنوشت ظاهر میشدند.
کلاغ لبخند زد.
٪«بازی تازه شروع شده...»
امیلی آخرین جمله را نوشت و کتاب را بست.
£«نه...»
نگاهش را به پنجره دوخت.
£«تازه اولین صفحهی فصل جدید نوشته شده.»
ادامه دارد...
اگه حمایتا مثل پارت قبل باشه یه پارت دیگه هم میزارم.😉😊
- ۱.۵k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط