شیرین و فرهاد را افسانه می‌دانستمو با خود میگفتم مگر

#شیرین و فرهاد را افسانه می‌دانستم...و با خود میگفتم مگر

#شیرین و فرهاد را افسانه می‌دانستم...و با خود میگفتم مگر میشود این حجم دوست داشتن..مگر میشود آن همه وابستگی .. فکر میکردم نه روزگاری کسی دیده و نه قرار است کسی ببیند...اصلا باورم نمیشد تا تو را دیدم...آری هم میشود و هم دیگران میبینند..#مهران فرهادی📚
دیدگاه ها (۱)

#چند پارتی تهیونگ و ات پارت 2 دسته گل کوچکی که از دو شب قبل ...

وقتی مجبور بودی نقش معشوقه اش رو بازی کنی💚 پارت ۳وقتی وارد م...

سلام من مایا هاوک هستم و اینجام تا بررسی کنماز مجموعه کرایتر...

free from the court (p2)

اخرین دعا 35

پارت ۱۷ «خواهش میکنم....هققق...یونگی آروم باش...هقق»نفس عمیق...

Part:2🕸لوسا مثل یک کَنه به یونگی چسبیده بود هرگاه او از خانه...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))Part:23(ویو به هفته بعد | دید یونس...

پارت ۲آلیا: لیا دیگه زود باش دختر، به قطار نمی‌رسیم‌ها؟لیا: ...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط