{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم رمان چشم های بی انتها پارت

اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت ۵
پادشاه گرگ ها : پس امدی فرزندم
ليويا : درود بر پادشاه چیزی شده که مرا فراخواندید؟
پادشاه گرگ ها : صدایی شنیدم گویی تذهیب خود را زودتر به پایان رساندید اری؟
ليويا : بله در سیاه چاله زنی را دیدم که گویی دشمن پادشاهی بود او را کشتم و تذهیب خود را به پایان رساندم پادشاه شما ان زن را میشناختید؟
پادشاه گرگ ها : بله میشناختم او ملکه مارگارتا جوذف بود و همچنین مادر تو
ليويا : پس او ملکه مارگارتا بود همان که تا به حال ندیده بودمش
پادشاه گرگ ها : خوب میخواهم به عنوان ولیعهد من گوش فرا دهی به سرزمین های توابع میروی و دشمنان من را نابود میکنی میدانم که خوب از پس این کار برخواهی امد هاهاهاهااااهاا💀
ليويا : از قصر امدم بیرون فقط فکر میکردم گاهی فرزندانی دیده بودم که مادران خود را به اغوش میکشند ولی چرا من احساسی ندارم؟ یعنی انقد راحت است که او را کشتم و همانا هم احساسی ندارم؟
شاید همین است که من همیشه با دیگران تفاوت دارم ...
فردای ان روز لیویا باید به جایی میرفت که جز خون چیزی نمیدید ...
جایی مملو از تاریکی و خشم های اسکلت های مرده
که شاید برایتان ناراحت کننده باشد ولی برای لیویا یک چیز عادیست ... :)
شاید این سرنوشت من است سرنوشتی از تاریکی ابدی :)

امیدوارم دوس داشته باشید تا اینجا ...
فعلا نت ها تا حدودی اومده پارت های دیگر هفته اینده گذاشته میشود با تشکر 🤣💀
دیدگاه ها (۷)

اسم رمان 《 چشمهای بی انتها 》پارت ۴ليويا : نگاهش کردم و از پش...

اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت ۳باد از هر طرف میوزید اسمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط