in your eyes
#in_your_eyes
part_62
وقتی اینو گفت یه حس عجیبی بهم دست داد
دلخوری؟ وابستگی؟ نمی دونممم
ولی انگار یچیزی توی دلم شروع کرده بود به جابجا شدن
یکم تو ذهنم دنبال جواب گشتم ... ولی نمیدونستم چی بگم:
کوک ...
قبل از اینکه بتونم جواب بدم
ل*ب هاش اومد روی ل*ب هام...
چشمام گشاد شد
همونجوری بی حرکت موندم و یه دستم روی هوا موند
اولش خیلی آروم بود .. فقط یه تماس داغ
یه لحظه شوکه شدم … انگار مغزم جا موند
ل*بهام هنوز توی تماس آروم و داغش بود
فقط ، نمیدونستم باید چیکار کنم.
قلبم تند زد
اولش نرم بود
ل*بهاش بیصدا روی ل*بهام حرکت میکردن
خیلی آهسته ، اما دقیق.
یه حس عجیب زیر پوستم بود
یه چیزی مثل خجالت
نفسهام گره خورد.
ولی چند ثانیه بعد…
اون آرامش نرم تبدیل شد به یه چیزی کاملاً متفاوت.
کوک انگار یه لحظه همه چی رو رها کرده بود
بو*سهاش عمیقتر شد
اونقدر واضح که حسش توی تمام تنم پخش شد.
نفسم برید
بیاختیار … کاملاً بیاختیار
دستم رفت پشت گردنش ، انگار اصلاً فکر نکردم.
انگار بدنم بدون اجازهم تصمیم گرفت.
نزدیکتر کشیدمش
یه لحظه با خودم گفتم
من… دارم چیکار میکنم؟
ولی ، پسش نزدم
واقعاً نمیتونستم.
صورتمو با دستاش قاب کرد
یهویی ...
ل*ب هاش باز شد و ز*بونش با یه جسارت وح*شیانه وارد دهنم شد
بو*سه هاش عمیق تر شد
مثل یه گرگ گرسنه که بالاخره شکارش رو پیدا کرده
صدای بو*سه مون توی اتاق پیچید
ل*ب هام رو عمیق می*مکید و ز,بونش توی د*هنم می چرخید
همونطور که ل*ب هامون بهم گره خورد بود خودشو انداخت روم
سنگینیش رو حس کردم ، ولی اهمیت ندادم
وح*شیانه میبو*سید ، جوری که حس میکردم ل*بام داره کنده میشه!
نفس هام به شماره افتاده بود و نمیتونستم درست نفس بکشم
بعد از چند لحظه که هردومون توی بو*سه غرق شده بودیم ، کوک مکث کرد
از ل*ب هام جدا شد ولی صورتش هنوز خیلی نزدیکم بود
هردومون نفس نفس میزدیم
کوک با صدایی خفه و لرزون چیزی رو به زبون آورد:
کایلا ... میخوامت.
صدای نفس هامون تنها چیزی بود که توی فضای اتاق شنیده می شد
اومد جلو ، ل*ب هاش رو دوباره گذاشت رو ل*ب هام
ولی اینبار ... من مقاومت کردم
نفس نفس میزدم:
کوک ... ولی من .. نمیتونم .. من .... آماده نیستم.
چند ثانیه سکوت
کوک یه آه عمیق کشید.
سرش رو انداخت پایین اما خودشو ازم جدا نکرد
دوباره خودشو تو بغلم انداخت و سرشو تو سی*نم فرو برد
همونجایی که قبلم داشت منفجر میشد و دیوونه وار میکوبید
چند دقیقه بعد قلبم آروم تر شده بود ، اما دلم نه
چند دقیقه بعد صدای آروم کوک اومد:
ببخشید ...
چیزی نگفتم
چند ثانیه مکث کرد:
کنترلم رو از دست دادم..
دستم رو گذاشتم پشت سرش و آروم نوازش کردم:
اشکالی نداره...
شرط
۳۰۰ لایک
۱۰۰ بازنشر
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_62
وقتی اینو گفت یه حس عجیبی بهم دست داد
دلخوری؟ وابستگی؟ نمی دونممم
ولی انگار یچیزی توی دلم شروع کرده بود به جابجا شدن
یکم تو ذهنم دنبال جواب گشتم ... ولی نمیدونستم چی بگم:
کوک ...
قبل از اینکه بتونم جواب بدم
ل*ب هاش اومد روی ل*ب هام...
چشمام گشاد شد
همونجوری بی حرکت موندم و یه دستم روی هوا موند
اولش خیلی آروم بود .. فقط یه تماس داغ
یه لحظه شوکه شدم … انگار مغزم جا موند
ل*بهام هنوز توی تماس آروم و داغش بود
فقط ، نمیدونستم باید چیکار کنم.
قلبم تند زد
اولش نرم بود
ل*بهاش بیصدا روی ل*بهام حرکت میکردن
خیلی آهسته ، اما دقیق.
یه حس عجیب زیر پوستم بود
یه چیزی مثل خجالت
نفسهام گره خورد.
ولی چند ثانیه بعد…
اون آرامش نرم تبدیل شد به یه چیزی کاملاً متفاوت.
کوک انگار یه لحظه همه چی رو رها کرده بود
بو*سهاش عمیقتر شد
اونقدر واضح که حسش توی تمام تنم پخش شد.
نفسم برید
بیاختیار … کاملاً بیاختیار
دستم رفت پشت گردنش ، انگار اصلاً فکر نکردم.
انگار بدنم بدون اجازهم تصمیم گرفت.
نزدیکتر کشیدمش
یه لحظه با خودم گفتم
من… دارم چیکار میکنم؟
ولی ، پسش نزدم
واقعاً نمیتونستم.
صورتمو با دستاش قاب کرد
یهویی ...
ل*ب هاش باز شد و ز*بونش با یه جسارت وح*شیانه وارد دهنم شد
بو*سه هاش عمیق تر شد
مثل یه گرگ گرسنه که بالاخره شکارش رو پیدا کرده
صدای بو*سه مون توی اتاق پیچید
ل*ب هام رو عمیق می*مکید و ز,بونش توی د*هنم می چرخید
همونطور که ل*ب هامون بهم گره خورد بود خودشو انداخت روم
سنگینیش رو حس کردم ، ولی اهمیت ندادم
وح*شیانه میبو*سید ، جوری که حس میکردم ل*بام داره کنده میشه!
نفس هام به شماره افتاده بود و نمیتونستم درست نفس بکشم
بعد از چند لحظه که هردومون توی بو*سه غرق شده بودیم ، کوک مکث کرد
از ل*ب هام جدا شد ولی صورتش هنوز خیلی نزدیکم بود
هردومون نفس نفس میزدیم
کوک با صدایی خفه و لرزون چیزی رو به زبون آورد:
کایلا ... میخوامت.
صدای نفس هامون تنها چیزی بود که توی فضای اتاق شنیده می شد
اومد جلو ، ل*ب هاش رو دوباره گذاشت رو ل*ب هام
ولی اینبار ... من مقاومت کردم
نفس نفس میزدم:
کوک ... ولی من .. نمیتونم .. من .... آماده نیستم.
چند ثانیه سکوت
کوک یه آه عمیق کشید.
سرش رو انداخت پایین اما خودشو ازم جدا نکرد
دوباره خودشو تو بغلم انداخت و سرشو تو سی*نم فرو برد
همونجایی که قبلم داشت منفجر میشد و دیوونه وار میکوبید
چند دقیقه بعد قلبم آروم تر شده بود ، اما دلم نه
چند دقیقه بعد صدای آروم کوک اومد:
ببخشید ...
چیزی نگفتم
چند ثانیه مکث کرد:
کنترلم رو از دست دادم..
دستم رو گذاشتم پشت سرش و آروم نوازش کردم:
اشکالی نداره...
شرط
۳۰۰ لایک
۱۰۰ بازنشر
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۱.۶k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط