{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favorite enemy

my favorite enemy
p10
زنگ تفریح شد. صدای همهمه دانش‌آموزا فضای حیاط رو پر کرده بود، اما الینا انگار تو خودش غرق بود. یه حس عجیبی داشت، نه ترس، نه ناراحتی… بیشتر شبیه یه حس غریبه بودن توی نفسش.
هلنا با ذوق کنار نیمکت وایساد و چشم‌هاش رو چرخوند.
– الینا، چه‌جوری شدی این‌جوری؟ چرا انگار داری از درون می‌لرزیدی؟
الینا چشم‌هاشو روی زمین گرفت، نفس عمیق کشید و سپس سرشو بلند کرد.
– هیچی خاصی نیست، فقط… این حس عجیبه، یه چیزی که نمی‌تونم درکش کنم. انگار دیگه نمی‌تونم خودشمو کنترل کنم.
هلنا کنارش نشست و دستش رو گذاشت روی بازوی الینا.
– لایق بهترینی، بهتره با این حال و وضعیتت کنار بیای.
الینا لبخند کم‌رنگی زد، ولی چشماش هنوز پر از سوال بود.
امّا… یه حس غریبیه، انگار یه چیزی داره درباره‌ی من صحبت می‌کنه، ولی نمی‌دونم چی.
همین‌جور که حرف می‌زد، یه نگاه به اطرافش انداخت و ناگهان، دید یه نگاه عمیق و سرد از دور، داره به سمتش میاد.
دلش یه لحظه تند شد. احساس کرد کسی توی جمع نگاش می‌کنه، ولی وقتی برگردد، کسی نبود. اون‌همه شلوغی، و اون کسی که فقط نگاهش کرده بود، انگار یه سایه بود که هر لحظه می‌خواست بی‌صدا بپره توی ذهنش.
هلنا نگاهی بهش انداخت و گفت:
– الینا، باید بیخیال این، ولی… یه چیزی تو چشمای توئه.
الینا با حالت گیج نگاش رو به هلنا دوخت:
– من کجایی‌ام، هلنا؟ انگار یه جایی، یکی… داره درباره‌م حرف می‌زنه، ولی خودم نمی‌فهمم چی؟؟
در دلش، یک حس عجیبی بود، حس غریبی که نمی‌تونست توصیفش کنه. انگار نبض زمان و فضا
توی اون لحظه باهاش بازی می‌کرد، و انگار اون هرازگاهی به خودش می‌گفت: هنوز راه زیادیه، هنوز رازهای زیادی مونده که کشف کنی
دیدگاه ها (۱)

خوشگل رو فالو کنیددددد🩷

my favorite enemy p9الینا صبح با صدای زنگ گوشیش از خواب پرید...

سلام خوشگلا عیدتون مبارک بعد از مدت ها پارت 😅رمان بغلی من پا...

my favorite enemy p5ویو هلنا: صبح بیدار شدم و تمام بدنم درد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط