"وقتی خستس و میزنه توی ذوقت "
"وقتی خستس و میزنه توی ذوقت "
...........
سه☆پارتی
p.1
درحال تمیز کردن خونه و انجام دادن کار های خونه بود
مثل همیشه با ذوق و شوق کار هارو انجام میداد
غذای مورد علاقه جونگکوک رو درست کرده بود...
روی مبل نشسته بود و منتظر شوهرش بود تا برگرده
حتا توی ذهنش مرور میکرد که امشب چه چیزایی رو براش تعریف کنه
و بلخره صدای رمز در به گوشش رسید
جونگکوک وارد خونه شد و ا.ت با لبخند به استقبالش رفت :
_خسته نباشی عشقم .
جونگکوک فقط سری تکون داد و روی مبل نشست
خستگی از چهرش میبارید
_لباسات رو عوض نمیکنی ؟
جونگکوک نیم نگاهی بهش انداخت و اروم لب زد:
_چرا چرا
لبخند دختر پرنگتر شد :
_خب پس تا تو لباسات رو عوض کنی شام هم حاضره .
......
بعد شام ا.ت طبق عادتی که داشت کنار جونگکوک نشست و با ذوق شروع کرد
از روزش گفتن :
_وای عشقم اگه بدونی امروز چیشد ، رفتم خرید چند دست لباس هم خریدم خیلی نازن بعدش یه گربه کوچولو دیدم که...
جونگکوک که تمام روز تحت فشار بود بدون اینکه حتا نگاهش کنه حرفش رو قطع کرد و گفت:
_ا.ت میشه یکم ساکت باشی ؟؟ سرم داره منفجر میشه!
لبخند روی لب های دختر کم رنگ شد .
اروم لب زد :
_اوه...ببخشید....
جونگکوک هنوز متوجه ناراحتی ا.ت نشده بود ، گوشیش رو برداشت و مشغول خودش شد
ا.ت هم دیگه چیزی نگفت و سکوت کرد .
اون شب برای اولین بار بجای اینکه کنار جونگکوک بشینه و از روزش بگه
اروم به اتاق رفت
وتازه همون موقع بود که جونگکوک فهمید خونه چقدر ساکته ....
ادامه دارد...
اینم از سه پارتی جدیدموننن
چطوره دوستش دارین؟
منتظر کامنت های قشنگتون هستم ♡
لایک و کامنتتت یادتون نره😉
...........
سه☆پارتی
p.1
درحال تمیز کردن خونه و انجام دادن کار های خونه بود
مثل همیشه با ذوق و شوق کار هارو انجام میداد
غذای مورد علاقه جونگکوک رو درست کرده بود...
روی مبل نشسته بود و منتظر شوهرش بود تا برگرده
حتا توی ذهنش مرور میکرد که امشب چه چیزایی رو براش تعریف کنه
و بلخره صدای رمز در به گوشش رسید
جونگکوک وارد خونه شد و ا.ت با لبخند به استقبالش رفت :
_خسته نباشی عشقم .
جونگکوک فقط سری تکون داد و روی مبل نشست
خستگی از چهرش میبارید
_لباسات رو عوض نمیکنی ؟
جونگکوک نیم نگاهی بهش انداخت و اروم لب زد:
_چرا چرا
لبخند دختر پرنگتر شد :
_خب پس تا تو لباسات رو عوض کنی شام هم حاضره .
......
بعد شام ا.ت طبق عادتی که داشت کنار جونگکوک نشست و با ذوق شروع کرد
از روزش گفتن :
_وای عشقم اگه بدونی امروز چیشد ، رفتم خرید چند دست لباس هم خریدم خیلی نازن بعدش یه گربه کوچولو دیدم که...
جونگکوک که تمام روز تحت فشار بود بدون اینکه حتا نگاهش کنه حرفش رو قطع کرد و گفت:
_ا.ت میشه یکم ساکت باشی ؟؟ سرم داره منفجر میشه!
لبخند روی لب های دختر کم رنگ شد .
اروم لب زد :
_اوه...ببخشید....
جونگکوک هنوز متوجه ناراحتی ا.ت نشده بود ، گوشیش رو برداشت و مشغول خودش شد
ا.ت هم دیگه چیزی نگفت و سکوت کرد .
اون شب برای اولین بار بجای اینکه کنار جونگکوک بشینه و از روزش بگه
اروم به اتاق رفت
وتازه همون موقع بود که جونگکوک فهمید خونه چقدر ساکته ....
ادامه دارد...
اینم از سه پارتی جدیدموننن
چطوره دوستش دارین؟
منتظر کامنت های قشنگتون هستم ♡
لایک و کامنتتت یادتون نره😉
- ۱۵.۹k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط