"وقتی خستس میزنه توی ذوقت"
"وقتی خستس میزنه توی ذوقت"
........
سه☆پارتی
p.2
جونگکوک اول متوجه نمیشه که چه اتفاقی افتاده .
فکر میکرد ا.ت فقط خستس و نیاز به استراحت داره برای همون رفته توی اتاق .
اما کم کم متوجه این شد که خبری از حرف های همیشگی ا.ت نیست
نه از تعریف کردن های روزش ، نه از خنده هاش ، نه از سوال های ریز درشتی که میپرسید.
گوشی رو روی میز گذاشت ، با دستاش صورتش رو گرفت و بعد هوفی کشید
بلند شد به سمت اشپزخونه رفت
در یخچال رو باز کرد و بطری اب رو برداشت ، اب رو توی لیوان ریخت
اون رو نوشید و بطری رو گذاشت سرجاش .
وارد اتاق شد ، ا.ت رو دید که پشت بهش دراز کشیده و وانمود میکنه خوابه
به ارومی صداش زد:
_ا.ت....؟
اما جوابی نشنید ، تازه یادش افتاد که چند ساعت پیش چطور
با بی حوصلگی زد توی ذوقش ....
[صبح روز بعد]
ا.ت با برخورد نور خورشید به چشماش کمی تکون خورد و از خواب بیدار شد
اروم روی تخت نشست و چشماش رو مالید
از روی تخت پا شد و کمی موهاش رو شونه کرد و از حالت شلختگی درش اورد
رفت پایین توی اشپزخونه ، شروع کرد به صبحونه درست کردن
ولی ایندفعه خبری از اون شوق و ذوقی که همیشه داشت نبود....
روی میز میشینن و شروع میکنم به صبحونه خوردن
جونگکوک که عذاب وجدان شدیدی داشت و دوست نداشت پرنسسش اینقدر
ناراحت باشه ، سعی کرد سر صحبت رو باز کنه:
_دیروز گفتی رفتی خرید و یچیزی شده بود ...اها اون گربه چیشد
ا.ت شونه ای بابا انداخت و بی حوصله گفت:
_هیچی .
و این "هیچی" بیشتر از هر دعوایی جونگکوک رو اذیت میکرد .
ادامه دارد ....
اینم از پارت دو
چطور شده تا اینجا خوشتون اومده ؟
منتظر نظرات قشنگتون هستم
لایک کامنتتت یادتون نره♡
........
سه☆پارتی
p.2
جونگکوک اول متوجه نمیشه که چه اتفاقی افتاده .
فکر میکرد ا.ت فقط خستس و نیاز به استراحت داره برای همون رفته توی اتاق .
اما کم کم متوجه این شد که خبری از حرف های همیشگی ا.ت نیست
نه از تعریف کردن های روزش ، نه از خنده هاش ، نه از سوال های ریز درشتی که میپرسید.
گوشی رو روی میز گذاشت ، با دستاش صورتش رو گرفت و بعد هوفی کشید
بلند شد به سمت اشپزخونه رفت
در یخچال رو باز کرد و بطری اب رو برداشت ، اب رو توی لیوان ریخت
اون رو نوشید و بطری رو گذاشت سرجاش .
وارد اتاق شد ، ا.ت رو دید که پشت بهش دراز کشیده و وانمود میکنه خوابه
به ارومی صداش زد:
_ا.ت....؟
اما جوابی نشنید ، تازه یادش افتاد که چند ساعت پیش چطور
با بی حوصلگی زد توی ذوقش ....
[صبح روز بعد]
ا.ت با برخورد نور خورشید به چشماش کمی تکون خورد و از خواب بیدار شد
اروم روی تخت نشست و چشماش رو مالید
از روی تخت پا شد و کمی موهاش رو شونه کرد و از حالت شلختگی درش اورد
رفت پایین توی اشپزخونه ، شروع کرد به صبحونه درست کردن
ولی ایندفعه خبری از اون شوق و ذوقی که همیشه داشت نبود....
روی میز میشینن و شروع میکنم به صبحونه خوردن
جونگکوک که عذاب وجدان شدیدی داشت و دوست نداشت پرنسسش اینقدر
ناراحت باشه ، سعی کرد سر صحبت رو باز کنه:
_دیروز گفتی رفتی خرید و یچیزی شده بود ...اها اون گربه چیشد
ا.ت شونه ای بابا انداخت و بی حوصله گفت:
_هیچی .
و این "هیچی" بیشتر از هر دعوایی جونگکوک رو اذیت میکرد .
ادامه دارد ....
اینم از پارت دو
چطور شده تا اینجا خوشتون اومده ؟
منتظر نظرات قشنگتون هستم
لایک کامنتتت یادتون نره♡
- ۱.۸k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط