{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟔

𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐚𝐬𝐤
هفته‌ی بعد، جو مدرسه به طور عجیبی تغییر کرده بود. آن «دیوارِ یخی» بین کامیل و تهیونگ فرو نریخته بود، اما حداقل به یک «آتش‌بسِ موقت» تبدیل شده بود. آن‌ها در کلاس دیگر با هم نمی‌جنگیدند؛ فقط سکوت می‌کردند یا گاهی با جملات کوتاه و طعنه‌آمیز، چیزی درباره‌ی درس می‌گفتند.

اما در دنیایِ مدرسه‌ای که پر از کنجکاوی و دوربین‌های روشن بود، این سکوت هم از چشمِ حسودان دور نماند.

آن روز، حینِ تایمِ تنبیه در سالنِ ورزشی، تهیونگ که طبقِ معمول خسته از تمریناتِ کاریِ پدرش بود، روی یکی از نیمکت‌هایِ انتهای سالن نشسته بود و سرش را بینِ دست‌هایش گرفته بود. کامیل که داشت سطلِ آب را جابه‌جا می‌کرد، متوجه شد او اصلاً تکان نمی‌خورد.

کامیل با نگرانیِ ناخودآگاهی که سعی می‌کرد بروزش ندهد، به سمتش رفت. «تهیونگ؟ خوبی؟»

تهیونگ جوابی نداد. کامیل که ترسیده بود او حالش بد شده باشد، سریع خم شد و دستش را رویِ شانه‌ی تهیونگ گذاشت تا او را تکان دهد. «هی، صدامو می‌شنوی؟»

تهیونگ سرش را بالا آورد. رنگش کمی پریده بود و چشمانش بی‌حالت بود. او برای لحظه‌ای تکیه‌اش را به سمتِ کامیل متمایل کرد تا تعادلش را حفظ کند، دقیقاً همان لحظه، کامیل دستش را دورِ بازویِ او حلقه کرد تا نگذارد از روی نیمکت بیفتد. فاصله‌ی صورت‌هایشان برای چند ثانیه به حداقل رسید؛ کامیل با نگرانی در چشم‌های تهیونگ زل زده بود و تهیونگ، در آن لحظه‌ی گیجی، به صورتِ کامیل خیره ماند.

هیچ‌چیز عاشقانه نبود. هیچ‌چیز برنامه‌ریزی‌شده نبود. فقط یک لحظه‌ی اضطراری.

اما از پشتِ درِ نیمه‌بازِ سالن، «مین‌جی»، دختری که همیشه دنبالِ سوژه‌ای برایِ تخریبِ دیگران بود، با گوشی‌اش تمامِ این صحنه را ثبت کرد. زاویه‌ی عکس طوری بود که به نظر می‌رسید کامیل و تهیونگ در حالِ یک لحظه‌یِ صمیمانه و نزدیک در خلوتِ سالن هستند.

دو ساعت بعد:

کامیل در حالِ خوردنِ ناهار در سلف بود که دیدِ دانش‌آموزان با نگاه‌هایِ عجیبی به او خیره شده‌اند و پچ‌پچ می‌کنند. تهیونگ هم چند میز آن‌طرف‌تر بود، اما او هم متوجهِ همهمه‌یِ کلاس شده بود.

گوشیِ کامیل لرزید. پیامی از شماره‌ای ناشناس حاوی یک لینکِ اینستاگرام بود. وقتی صفحه را باز کرد، خون در رگ‌هایش منجمد شد.

عکسِ او و تهیونگ در سالن، با تیترِ درشت و قرمز:

«رازِ تازه‌واردِ فرانسوی و کیم تهیونگ! آیا شاهدِ شروعِ یک رابطه‌یِ مخفیانه هستیم؟»

زیرِ پست، صدها کامنت از دانش‌آموزان و حتی فن‌پیج‌هایِ معروفِ مدرسه‌شان دیده می‌شد:.

«اون دخترِ فرانسویِ مغرور چطور مخِ تهیونگ رو زد؟»

«اینا که همیشه دعوا داشتن، کی وقت کردن صمیمی بشن؟»

«خانواده‌ی مورو و خانواده‌ی کیم؟ عجب پیوندِ تجاریِ عاشقانه‌ای!»

کامیل با دستپاچگی سرش را بلند کرد و به سمتِ میزِ تهیونگ چرخید. تهیونگ هم دقیقاً همان لحظه گوشی‌اش را کنار گذاشت. چهره‌اش مثلِ سنگ سرد بود، اما برقی در چشمانش بود که نشان می‌داد چقدر از این اتفاق عصبانی است.

او از جا بلند شد. تمامِ کلاس ساکت شدند تا ببینند عکس‌العملِ پسرِ همیشه مغرورِ مدرسه چیست. تهیونگ مستقیم به سمتِ میزِ کامیل آمد. برخلافِ شایعات، او اصلاً خوشحال نبود.

تهیونگ مقابلِ میزِ کامیل ایستاد و با صدایی که تمامِ سالن بشنوند، گفت:

«فکر کردی با این بازیِ کثیف می‌تونی از پسِ من بربیای، مگه نه؟»

کامیل، که از نگاه‌هایِ سنگینِ همه حسِ خفگی می‌کرد، بلند شد و با خشمِ کنترل‌نشده گفت:

«بازی؟ تو فکر می‌کنی من این عکس رو پخش کردم؟ من حتی نمی‌دونستم کسی اونجاست!»

«مهم نیست کی پخش کرده.» تهیونگ با پوزخندی که نشان‌دهنده‌یِ تحقیرِ عمیقش بود، ادامه داد: «مهم اینه که حالا همه فکر می‌کنن ما با همیم. و این، بدترین اتفاقی بود که می‌تونست برایِ من بیفته.»

این حرف، تیرِ خلاصی بود. تهیونگ با این جمله نه‌تنها به شایعه واکنش نشان داد، بلکه با بی‌رحمی تمام، کامیل را جلویِ همه تحقیر کرد تا ثابت کند هیچ علاقه‌ای به او ندارد.

صدایِ خنده‌یِ بچه‌ها بلند شد. کامیل حس کرد تمامِ غرورش در عرضِ چند ثانیه خرد شده است.


لایک و کامنت؟🙂
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
دیدگاه ها (۴۲)

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟕

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟓

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟒

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟒

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط