𝐩𝐚𝐫𝐭𝟒
𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐚𝐬𝐤
صدایِ زنگِ تفریح، مثلِ موجی از شادی و آزادی در راهروها پیچید، اما برای کامیل و تهیونگ، این صدا شوم بود. همانطور که انتظار میرفت، مشاجرهی آنها در کلاس، از چشمِ معلمِ ریاضی پنهان نمانده بود. نتیجه؟ فراخوانده شدن به دفترِ مدیر.
مدیر، با چهرهای درهم، هر دو را در دو سویِ میزِ بزرگش نشانده بود. نگاهِ سرد و نافذش ابتدا روی کامیل ثابت ماند.
«خانم مورو، شنیدهام که در اولین روز حضورتان در مدرسه، باعثِ ایجادِ بلوا شدهاید.»
کامیل سعی کرد خونسردیاش را حفظ کند. «آقای مدیر، من فقط به توهینهایِ اون شخص پاسخ دادم.»
تهیونگ، که با بیحوصلگی به نقطهای نامعلوم خیره شده بود، پوزخندی زد. «توهین؟ من فقط ازش خواستم تواناییهایِ علمیش رو ثابت کنه. ظاهراً این براش خیلی سنگین بوده.»
کامیل به سمتش چرخید. «تو به من گفتی تقلیدکار! و بعد هم با اون لحنِ مسخرهات سعی کردی همه رو بخندونی!»
مدیر با کفِ دست به میز کوبید. «کافی است! هر دو ساکت! این رفتارها در این مدرسه پذیرفته نیست.»
او نگاهی به پروندهی تهیونگ انداخت. «آقای کیم، سابقهی خوبی نداری. همیشه درگیرِ دردسر هستی. ولی این بار، خانم مورو هم مقصر است.»
مدیر نفس عمیقی کشید و حکمِ تنبیه را صادر کرد:
«چون هر دو باعثِ اختلال شدید در روندِ آموزش شدید، باید بخشی از وقتِ تفریحِ خود را صرفِ جبرانِ آن کنید.»
نگاهِ هر دو به سمتِ مدیر چرخید.
«شما دو نفر، تا اطلاعِ ثانوی، در تمامِ ساعاتِ تفریح، مسئولِ تمیز کردنِ سالنِ ورزشی خواهید بود. از تی کشیدنِ کفِ سالن گرفته تا تمیز کردنِ نیمکتها و وسایل. این یک تنبیهِ انضباطی است و تا زمانی که هر دوی شما با هم همکاری کنید و سالن را تمیز نگه دارید، ادامه خواهد داشت.»
کامیل مات و مبهوت به تهیونگ نگاه کرد. تی کشیدن؟ در سالنِ ورزشی؟ با این پسر؟
تهیونگ، برخلافِ کامیل، چهرهاش هیچ تغییری نکرد. انگار که این تنبیه، عادیترین اتفاقِ ممکن بود. با همان لحنِ آرام و سردش گفت:
«باشه. فقط بفرمایید کی و کجا شروع کنیم.»
کامیل احساس کرد دنیا روی سرش خراب شده است. او، کامیل مورو، رتبهی اولِ پاریس، قرار بود با این پسرِ قلدر، کفِ سالنِ ورزشیِ مدرسهای در کره را تی بکشد؟
در طولِ ساعاتِ تفریحِ بعدی، فضایِ سالنِ ورزشی، پر از سکوتِ سنگینِ بینِ آن دو بود. تیها در دستشان، و سطلهایِ آب در کنارشان. کامیل با انزجار کفِ سالن را تی میکشید و سعی میکرد هیچ تماسی با تهیونگ نداشته باشد.
تهیونگ هم با همان خونسردیِ همیشگی، روی نیمکتهایِ فلزیِ کنارِ زمین، لم داده بود و انگار که فقط ناظرِ کارِ کامیل بود.
«یعنی واقعاً فکر میکنی با این کار، من ادب میشم؟» کامیل با صدایی گرفته پرسید، در حالی که عرق از پیشانیاش سرازیر شده بود.
تهیونگ شانهای بالا انداخت. «من فقط دارم دستورِ مدیر رو اجرا میکنم. تو اگه میخوای ادا در بیاری، خود دانی.»
کامیل تی را به شدت روی زمین کشید. «تو یه آدمِ بیمسئولیتی. فقط بلدی دیگران رو بندازی تو دردسر و خودت قسر در بری.»
تهیونگ سرش را کمی چرخاند و به او نگاه کرد. «من؟ بیمسئولیت؟ تو هنوز منو نشناختی.»
صدایش کمی تغییر کرده بود. نه سرد، نه گرم. فقط… جدی.
«حالا که قراره وقتمون رو اینجا با هم بگذرونیم، بهتره بدونی که من از زیرِ کار در رفتن، خوشم نمیاد. ولی اگه فکر میکنی میتونی منو تحقیر کنی، سخت در اشتباهی.»
کامیل دست از کار کشید. نگاهش به چشمانِ تهیونگ افتاد. برای اولین بار، چیزی فراتر از سردی و غرور در آن چشمان دید؛ نوعی جدیتِ خفته، و شاید… کمی کنجکاوی؟
«پس چی؟» کامیل پرسید. «تو واقعاً فکر میکنی این تنبیه، ما رو به هم نزدیکتر میکنه؟»
تهیونگ دوباره به بیرون خیره شد. «نزدیکتر؟ نه. ولی شاید باعث بشه بفهمیم که بعضی وقتها، لازمه کنارِ کسی که ازش متنفری، یه کاری رو انجام بدی. فقط برای اینکه ببینی چه اتفاقی میافته.»
کامیل به تیِ در دستش نگاه کرد. سالنِ ورزشیِ بزرگ، حالا با حضورِ هر دوی آنها، پر از تنشی ناگفته شده بود. این تنبیه، فقط پاک کردنِ کفِ سالن نبود؛ انگار که داشتند، با هر حرکتِ تی، لایههایِ اولیه را از رویِ شخصیتِ یکدیگر پاک میکردند.
لایک و کامنت؟🎀
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
صدایِ زنگِ تفریح، مثلِ موجی از شادی و آزادی در راهروها پیچید، اما برای کامیل و تهیونگ، این صدا شوم بود. همانطور که انتظار میرفت، مشاجرهی آنها در کلاس، از چشمِ معلمِ ریاضی پنهان نمانده بود. نتیجه؟ فراخوانده شدن به دفترِ مدیر.
مدیر، با چهرهای درهم، هر دو را در دو سویِ میزِ بزرگش نشانده بود. نگاهِ سرد و نافذش ابتدا روی کامیل ثابت ماند.
«خانم مورو، شنیدهام که در اولین روز حضورتان در مدرسه، باعثِ ایجادِ بلوا شدهاید.»
کامیل سعی کرد خونسردیاش را حفظ کند. «آقای مدیر، من فقط به توهینهایِ اون شخص پاسخ دادم.»
تهیونگ، که با بیحوصلگی به نقطهای نامعلوم خیره شده بود، پوزخندی زد. «توهین؟ من فقط ازش خواستم تواناییهایِ علمیش رو ثابت کنه. ظاهراً این براش خیلی سنگین بوده.»
کامیل به سمتش چرخید. «تو به من گفتی تقلیدکار! و بعد هم با اون لحنِ مسخرهات سعی کردی همه رو بخندونی!»
مدیر با کفِ دست به میز کوبید. «کافی است! هر دو ساکت! این رفتارها در این مدرسه پذیرفته نیست.»
او نگاهی به پروندهی تهیونگ انداخت. «آقای کیم، سابقهی خوبی نداری. همیشه درگیرِ دردسر هستی. ولی این بار، خانم مورو هم مقصر است.»
مدیر نفس عمیقی کشید و حکمِ تنبیه را صادر کرد:
«چون هر دو باعثِ اختلال شدید در روندِ آموزش شدید، باید بخشی از وقتِ تفریحِ خود را صرفِ جبرانِ آن کنید.»
نگاهِ هر دو به سمتِ مدیر چرخید.
«شما دو نفر، تا اطلاعِ ثانوی، در تمامِ ساعاتِ تفریح، مسئولِ تمیز کردنِ سالنِ ورزشی خواهید بود. از تی کشیدنِ کفِ سالن گرفته تا تمیز کردنِ نیمکتها و وسایل. این یک تنبیهِ انضباطی است و تا زمانی که هر دوی شما با هم همکاری کنید و سالن را تمیز نگه دارید، ادامه خواهد داشت.»
کامیل مات و مبهوت به تهیونگ نگاه کرد. تی کشیدن؟ در سالنِ ورزشی؟ با این پسر؟
تهیونگ، برخلافِ کامیل، چهرهاش هیچ تغییری نکرد. انگار که این تنبیه، عادیترین اتفاقِ ممکن بود. با همان لحنِ آرام و سردش گفت:
«باشه. فقط بفرمایید کی و کجا شروع کنیم.»
کامیل احساس کرد دنیا روی سرش خراب شده است. او، کامیل مورو، رتبهی اولِ پاریس، قرار بود با این پسرِ قلدر، کفِ سالنِ ورزشیِ مدرسهای در کره را تی بکشد؟
در طولِ ساعاتِ تفریحِ بعدی، فضایِ سالنِ ورزشی، پر از سکوتِ سنگینِ بینِ آن دو بود. تیها در دستشان، و سطلهایِ آب در کنارشان. کامیل با انزجار کفِ سالن را تی میکشید و سعی میکرد هیچ تماسی با تهیونگ نداشته باشد.
تهیونگ هم با همان خونسردیِ همیشگی، روی نیمکتهایِ فلزیِ کنارِ زمین، لم داده بود و انگار که فقط ناظرِ کارِ کامیل بود.
«یعنی واقعاً فکر میکنی با این کار، من ادب میشم؟» کامیل با صدایی گرفته پرسید، در حالی که عرق از پیشانیاش سرازیر شده بود.
تهیونگ شانهای بالا انداخت. «من فقط دارم دستورِ مدیر رو اجرا میکنم. تو اگه میخوای ادا در بیاری، خود دانی.»
کامیل تی را به شدت روی زمین کشید. «تو یه آدمِ بیمسئولیتی. فقط بلدی دیگران رو بندازی تو دردسر و خودت قسر در بری.»
تهیونگ سرش را کمی چرخاند و به او نگاه کرد. «من؟ بیمسئولیت؟ تو هنوز منو نشناختی.»
صدایش کمی تغییر کرده بود. نه سرد، نه گرم. فقط… جدی.
«حالا که قراره وقتمون رو اینجا با هم بگذرونیم، بهتره بدونی که من از زیرِ کار در رفتن، خوشم نمیاد. ولی اگه فکر میکنی میتونی منو تحقیر کنی، سخت در اشتباهی.»
کامیل دست از کار کشید. نگاهش به چشمانِ تهیونگ افتاد. برای اولین بار، چیزی فراتر از سردی و غرور در آن چشمان دید؛ نوعی جدیتِ خفته، و شاید… کمی کنجکاوی؟
«پس چی؟» کامیل پرسید. «تو واقعاً فکر میکنی این تنبیه، ما رو به هم نزدیکتر میکنه؟»
تهیونگ دوباره به بیرون خیره شد. «نزدیکتر؟ نه. ولی شاید باعث بشه بفهمیم که بعضی وقتها، لازمه کنارِ کسی که ازش متنفری، یه کاری رو انجام بدی. فقط برای اینکه ببینی چه اتفاقی میافته.»
کامیل به تیِ در دستش نگاه کرد. سالنِ ورزشیِ بزرگ، حالا با حضورِ هر دوی آنها، پر از تنشی ناگفته شده بود. این تنبیه، فقط پاک کردنِ کفِ سالن نبود؛ انگار که داشتند، با هر حرکتِ تی، لایههایِ اولیه را از رویِ شخصیتِ یکدیگر پاک میکردند.
لایک و کامنت؟🎀
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
- ۴.۷k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط