مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
#Part21
اماده شد نگاه کردم جواب مثبت بوددد"
+چیشد دختره دیونه
سرمو به نشونه نفرت بلند کردم چشام سرخ شده بود بغض کردم
برگه رو پرت کردم تو صورتش گفتم"
_همینو میخواستی مردتیکه عوضی اره
+ببینم الان چیشده؟
_برگه رو نگاه کن عوضییی
صدام کل محیط رو گرفته بود
نگاهش کرد
منم با اعصبانیت فقط نگاهش میکردم
سرشو بلند کردو یه نیشخندی زد
کم کم لبخندش بیشتر شد"
_به چی میخندی مرتیکههه
+داری بخاطر این خودتو میکشی؟
_مرتیکه میفهمی من الان حاملممممم میفهمی الان من قراره مادر شم میفهمی خودتم قراره بابا بشییی ها؟
+اروم باش هرزه میتونستی بهم ن..دی
بازومو گرفت کشوند دنبال خودش"
_الان من مقصر شدم تو نتونستی خودتو کنترل کنی من چقدر ازت خواهش کردم
یهو برگشت یکی زد تو گوشم افتادم زمین
دردش خیلی زیاد بود
دوباره بازو مو گرفت بلندم کرد و گفت"
+الانم برو تو ماشین تا میام
_من با تو هیچ جا نمیام
بازو مو از دستش کشیدم بیرون
بدو بدو فرار کردم اونم داد میزد"
+وایسااااا
منم فقط فرار میکردم
قصد نداشتم برم جای دیگه نمیرم پیشش فقط خواستم یکم هوا بخورم
میخواستم پیش یکی درد دل کنم
خیلی ناراحت بودم
اخه تو سن 17 سالگی من باید حامله باشم
بغضم ترکیده بود تند تند گریه میکردم
نگاه اطرافم میکردم همه خوشحال بودن
همه درگیر زندگی خوشون بودن
نگاه هم سن سالام میکردم همه خوشحال بودن
تصمیم گرفتم برم پیش مامانم
یعنی برم سر مزارش
فقط می دویدم و گریه میکردم
رسیدم کنار مزارش نشستم
فقط زار میزدم و حرف های بی معنی میزدم
حواسم به ساعت نبود
شب شده بود
خیلی تاریک بود
داشتم از ترس میریدم تو خودم
تند تند گریه میکردم
کسی نبود اطرافم
نگاهم به نگهبانی افتاد خیلی دور بود ولی سعی کردم خودمو بهش برسونم اومدم بدوم که یکی دست مو کشید
منو برد اونرو اومدم داد بزنم که جلو دهنمو گرفت از ترس بیهوش شدم........
(ادامه دارد)
---------
گلام شرمندتونم حواسم نبود شرط رسیده🤦🏻♀️
لایک:۱۶
کام:۴
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
#Part21
اماده شد نگاه کردم جواب مثبت بوددد"
+چیشد دختره دیونه
سرمو به نشونه نفرت بلند کردم چشام سرخ شده بود بغض کردم
برگه رو پرت کردم تو صورتش گفتم"
_همینو میخواستی مردتیکه عوضی اره
+ببینم الان چیشده؟
_برگه رو نگاه کن عوضییی
صدام کل محیط رو گرفته بود
نگاهش کرد
منم با اعصبانیت فقط نگاهش میکردم
سرشو بلند کردو یه نیشخندی زد
کم کم لبخندش بیشتر شد"
_به چی میخندی مرتیکههه
+داری بخاطر این خودتو میکشی؟
_مرتیکه میفهمی من الان حاملممممم میفهمی الان من قراره مادر شم میفهمی خودتم قراره بابا بشییی ها؟
+اروم باش هرزه میتونستی بهم ن..دی
بازومو گرفت کشوند دنبال خودش"
_الان من مقصر شدم تو نتونستی خودتو کنترل کنی من چقدر ازت خواهش کردم
یهو برگشت یکی زد تو گوشم افتادم زمین
دردش خیلی زیاد بود
دوباره بازو مو گرفت بلندم کرد و گفت"
+الانم برو تو ماشین تا میام
_من با تو هیچ جا نمیام
بازو مو از دستش کشیدم بیرون
بدو بدو فرار کردم اونم داد میزد"
+وایسااااا
منم فقط فرار میکردم
قصد نداشتم برم جای دیگه نمیرم پیشش فقط خواستم یکم هوا بخورم
میخواستم پیش یکی درد دل کنم
خیلی ناراحت بودم
اخه تو سن 17 سالگی من باید حامله باشم
بغضم ترکیده بود تند تند گریه میکردم
نگاه اطرافم میکردم همه خوشحال بودن
همه درگیر زندگی خوشون بودن
نگاه هم سن سالام میکردم همه خوشحال بودن
تصمیم گرفتم برم پیش مامانم
یعنی برم سر مزارش
فقط می دویدم و گریه میکردم
رسیدم کنار مزارش نشستم
فقط زار میزدم و حرف های بی معنی میزدم
حواسم به ساعت نبود
شب شده بود
خیلی تاریک بود
داشتم از ترس میریدم تو خودم
تند تند گریه میکردم
کسی نبود اطرافم
نگاهم به نگهبانی افتاد خیلی دور بود ولی سعی کردم خودمو بهش برسونم اومدم بدوم که یکی دست مو کشید
منو برد اونرو اومدم داد بزنم که جلو دهنمو گرفت از ترس بیهوش شدم........
(ادامه دارد)
---------
گلام شرمندتونم حواسم نبود شرط رسیده🤦🏻♀️
لایک:۱۶
کام:۴
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
- ۴.۲k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط