{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🪽 Angel of salvation 🪽

🪽 Angel of salvation 🪽

Part ⁵⁴

✨ویو ات ✨
بالاخره رسیدیم خونه .کل روز بیرون بودیم و داشتیم خرید میکردیم و بیش از حد خسته شده بودیم .البته امروز خیلی عالی بود. از ماشین پیاده شدیم که یونگی به یکی از خدمتکارا گفت وسایلی که امروز گرفتیمو به یکی از اتاقای امارت ببرن ، سریع رفتم سمتشو بازوشو بغل کردم .
ات ✨ پیشی دوست داشتنی من امروز عالی بود واقعا مرسی ازت .
یونگی 🪽 خواهش میکنم کوچولو کاری نکردم که .
یدفعه زانوی پای راستم خالی کرد و داشتم میوفتادم که یونگی با اون یکی دستش منو گرفت که نیوفتم . همیشه همینطور بوده ، وقتایی که از صبح تا شب بی وقفه سرپا بودم زانو هام وسط راه رفتن خالی میکرد .حالا این خوبه وقتی که دراز بکشم درد اصلی پاهام پدیدار میشه.
یونگی 🪽 حالت خوبه ؟ چیزی شده ؟(نگران)
ات ✨ هیچی نشده فقط یکم پاهام درد میکنه همین .
لبخندی زدم که یه دستشو برد زیر پا و کمرم و خواست بلندم کنه که سریع تر عکس‌العمل نشون دادم و ازش فاصله گرفتم با چهره‌ای متعجب بهم نگاه کرد .
ات ✨ گفتم پاهام درد میکنه ولی هنوز میتونم راه بیام.
یونگی 🪽 یعنی میگی بغلت نکنم؟
ات ✨ اوهوم .
یونگی 🪽 باشه .
روشو ازم گرفت و رفت داخل خونه .پشت سرش منم وارد خونه شدم .پدر بزرگ و مادرجون نشسته بودن تو سالن پذیرایی که مادرجون با دیدن ما سریع از جاش بلند شدو امد سمتمون .
می سون : سلام خوش امدین چیزی خوردین ؟
یونگی 🪽 سلام مامان اره شام خوردیم نگران نباش .
ات ✨ سلام مادرجون.
می سون : ات میخوای باهم حرف بزنیم ؟ بالاخره فردا عروسیته .
ات ✨ در مورد چی ؟
می سون : هرچیزی که بخوای.
ات ✨ نه ممنون مادرجون نیازی به زحمت نیست .(لبخند)
می سون : در کل هر سوالی یا هرچیزی که بخوای من هستم باشه دخترم؟
ات ✨ چشم مادرجون ممنونم ازتون.
می سون: حالا برین بالا استراحت کنین .
ات‌ و‌ یونگی✨🪽 چشم .
اول رفتیم و به پدربزرگ سلامی دادیم و بعد رفتیم سمت پله ها، خواستم دست یونگی رو بگیرم که دستشو کشید . وایسا ببینم الان مثلا تلافی کرد؟ دوباره خواستم دستشو بگیرم که دستشو کشید که با اون یکی دستم دستشو گرفتم .
یونگی 🪽 مین ات ول کن دستمو.
ات ✨ چرا؟
یونگی 🪽 تو نزاشتی بغلت کنم منم نمیزارم دستمو بگیری.
ات ✨ اها پس داری تلافی میکنی .
یونگی 🪽 بله حالا ول کن .
ات ✨ خب الان بغلم کن .
یونگی 🪽 خب چرا نزاشتی همون پایین بغلت کنم؟
ات ✨ چون وقتی که میومدیم داخل مادرجون و پدر بزرگ میدیدن و من خجالت میکشیدم .
پله اخر رو هم رد کردیم که یونگی منو کشید سمت دیوار و من و بین خودشو دیوار نگه داشت ، دستی که باهاش دستشو گرفته بودمو برد بالا سرم و انگشتاشو بین انگشتام گره زد . ضربان قلبم به قدری بالا رفته بود که مطمئنم صداشو شنیده . صورتشو اورد نزدیک صورتم و بوسه ای کوتاه و سطحی رو لبم زد .
یونگی 🪽 چرا خجالت میکشی؟مثلا فردا عروسیمونه ها (بم)
ات ✨ م..میدونم ولی ...
یونگی 🪽 ولی چی؟
ات ✨ دست خودم نیست .
بزور نفس جمع میکردم برای حرف زدن ، نفسای گرمش به صورتم میخورد و دستش نوازش وار رو کمرم درحال حرکت بود . ناگهان منو با یه دستش بلند کرد و رفت سمت اتاق و وارد اتاق شدیم .
رفت سمت تخت و نشست روش و منو هم نشوند رو پاهاش.
نزدیک تر امد و لباشو گذاشت رو لبام و بوسه ای رو اروم و با حوصله شروع کرد . شروع کردم همکاری کردن که منو‌ خوابوند رو تخت و در هین بوسه روم خیمه زد . بعد چند دقیقه نفس کم اوردم و اروم با دستم به بازوش ضربه زدم که با بی میلی ازم جدا شد . دستشو نوازش وار روی موهام و صورتم کشید .
یونگی 🪽 باورم نمیشه فردا عروسیمونه ... یعنی فردا قراره یه جواهر ظریف و با ارزش مال خودم بشه؟من که باورم نمیشه.
اون منو جواهری با ارزش میدونست ؟واقعا؟
بوسه ای روی نوک بینیم زد و از روم بلند شد .....

شرط
³⁰ لایک
²⁰ کامنت
¹⁰ بازنشر
دیدگاه ها (۰)

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁵⁵اروم با قلبی که به شدت تند میزد...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁵³من این مغازه رو با دقت بیشتری ن...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁵²یونگی 🪽 وایسا ببینم کجاست؟.... ...

🪽Angel of salvation 🪽 Part ⁴⁸رفتم گوشیمو برداشتم و به صفحش ن...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁴⁴نگهابانا در و باز کردن و رفتیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط