{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت⁹

پارت⁹

چند روز بعد از برگشتن از سفر. عصر جمعه. بارون ملایمی می‌اومد. یونگی و سویون توی خونه بودن. موزیک آروم پخش بود. روی مبل نشسته بودن، سریال می‌دیدین.

سویون سرش رو گذاشته بود رو پای یونگی. یونگی با دست داشت توی موهاش بازی می‌کرد.

سویون ناگهان کنترل رو گذاشت کنار. بلند شد و نشست روبه‌روی یونگی. نگاهش کرد. یه نگاه خاص.

یونگی لبخند زد: «چی شده؟»

سویون: «هیچی... فقط...»

مکث کرد. صورتش یه ذره گل انداخت.

سویون: «دلم برات تنگ شده.»

یونگی: «منم همینجا نشستم.»

سویون: «می‌دونم. ولی دلم می‌خواد...»

نگاهش رو انداخت پایین. با لباش بازی کرد.

یونگی دستش رو گرفت: «بگو.»

سویون: «می‌خوام امشب... از جلو باشه. مثل اون شب...»

یونگی: «باشه. هر جور دوست داری.»

سویون لبخند زد. بلند شد. دست یونگی رو گرفت و برد سمت اتاق.

توی اتاق، یونگی رفت سمت چراغ. سویون سریع گفت: «نه! خاموش باشه لطفاً.»

یونگی برگشت: «باشه عزیزم.»

نور مهتاب از پنجره می‌اومد تو. کافی بود تا سایه‌ها رو ببینن.

روی تخت روبه‌روی هم نشستن. یونگی دستش رو گذاشت روی صورت سویون. آروم بوسیدش. سویون جواب داد. بوسه‌ها عمیق‌تر شدن.

یونگی دستش رو برد سمت دکمه‌های پیراهن سویون. آروم باز کرد. یکی یکی. وقتی به دکمه سوم رسید، سویون دستش رو گرفت.

سویون با صدای گرفته: «صبر کن...»

یونگی ایستاد: «چی شده؟»

سویون نگاهش کرد پایین: «نمی‌خوام ببینیشون... سینه‌هام رو می‌گم. هنوز... خجالت می‌کشم.»

یونگی دستش رو گذاشت زیر چونه‌اش. بلند کرد صورتش رو. «اشکالی نداره. من صبر می‌کنم. تا هر وقت که تو راحت باشی.»

سویون: «ممنون.»

یونگی: «فقط یادت باشه، من عاشق تک‌تک سلولای وجودتم. حتی اونایی که خودت دوست نداری.»

سویون خندید: «قشنگ حرف می‌زنی.»

یونگی: «برای تو یاد گرفتم.»

سویون دست یونگی رو گرفت و گذاشت رو سینه‌اش. از روی پیراهن. «همینجوری باشه. از رو لباس. باشه؟»

یونگی: «همینجوری هم عالیه.»

بوسیدن ادامه پیدا کرد. یونگی آروم سویون رو دراز کرد روی تخت. رفت روی بدنش. بوسه‌ها از لب تا گردن. از گردن تا شونه.

سویون نفسش تند شده بود. دستش رو برد پایین. لبه شلوار یونگی رو گرفت. آروم کشید.

سویون: «بیا... من آماده‌ام.»

یونگی: «مطمئنی؟»

سویون: «مطمئن‌ترین لحظه زندگیم.»

یونگی لباساش رو درآورد. بعد برگشت سمت سویون. آروم شلوارش رو پایین کشید. سویون دستش رو گذاشت جلوی پایین تنه‌اش.

سویون با خجالت: «نگاه نکن...»

یونگی خندید: «باشه. نگاه نمی‌کنم. فقط حسش می‌کنم.»

رفت توی بغلش. بوسیدش. همزمان دستش رو پایین برد. آروم. نرم.

سویون نفسش برید. «یونگی...»

«جان؟»

«دوست دارم. خیلی.»

یونگی: «منم دوست دارم. بیشتر از هر چیزی توی این دنیا.»

سویون دستش رو برد پایین. یونگی رو لمس کرد. یونگی نفسش رو حبس کرد.

یونگی: «سویون...»

سویون با لبخند: «چی شد؟»

یونگی: «داری دیوونم می‌کنی.»

سویون: «هدفم همینه.» 😏

یونگی خندید و رفت توی بدنش. آروم. نرم. این بار سویون کمتر درد کشید. بیشتر لذت برد.

چند دقیقه بعد، هر دو نفس‌زنان کنار هم دراز کشیده بودن. عرق کرده. خسته. ولی صورتشون از خوشحالی می‌درخشید.

سویون سرش رو گذاشت رو سینه یونگی. با انگشتش روی پوستش خط می‌کشید.

سویون: «این بار بهتر بود.»

یونگی: «درد نداشت؟»

سویون: «کمتر. و لذتش بیشتر.»

یونگی بوسیدش رو موهاش: «عالیه.»

سویون: «یونگی...»

«جان؟»

«دوست دارم. نه فقط به خاطر این. به خاطر اینکه همیشه بهم احترام می‌ذاری. صبر می‌کنی. عجله نمی‌کنی.»

یونگی: «تو لیاقت بهترینی رو داری. من فقط سعی می‌کنم بهترین باشم برات.»

سویون سرش رو بلند کرد و نگاهش کرد: «بهترینی. باور کن.»

یونگی خندید و کشیدش سمت خودش: «بیا اینجا. بذار بغلت کنم.»

سویون رفت توی بغلش. محکم چسبید بهش. توی تاریکی، فقط صدای بارون بود و نفس‌هاشون...

---

شرایط برای پارت بعد:
۱۵ لایک
۵ بازنشر
دیدگاه ها (۱)

یونگگگییییییییاخر باعث مرگ من همین ایشون میشه😭😂💜

پارت⁸همون سفر، شب دوم. بارون می‌اومد بیرون. صدای قطره‌ها روی...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ²⁸تهیونگ با سرعت سمتش جست زد و وقتی...

پارت ⁷چند روز بعد از اون شب، یونگی و سویون رفتن یه سفر کوتاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط