س پآرت
ســـہ پــآرتــے
فرصت دوبآره
پآرت : ۳ (آخر)
درحالی که کوک در تلاش بود رابطه قدیم رو زنده کنه...به دوستی راضی نبود
بعد از شام به درخواست لانا رفتن که قدم بزنن
ما بیین راه روی یه صندلی نشستن و لانا خم شد تا بند کفششو ببنده
کوک سعی کرد از فرصت استفاده کنه
نخواست طولش نده و رک حرفشو بزنه
لانا من دوست دارم مثل قبل و حتی بیشتر و به دوستی هم راضی نیستم
برام مهم نیست نظر بقیه چیه
قبول میکنی بهتر از قبل خودمونو بسازیم پرنده کوچولو؟؟؟؟؟؟؟/
همینقدر یهویی و شوکه کننده گفت
لانا در همون حالت لبخند پهنی زد..
خواست به روش نیاره که از ذوق زیاد ممکنه هر لحظه پاشه و مثل بچه ها بپره بالا و پایین
خودشو جمع و جور کرد و با همون لبخند معروفش نگاهی به کوک کرد
مگه من میتونم به پسر کوچولوم نه بگم؟؟؟
این موضوع که این همه سال از هم دور بودن زیادی سخت بود
و اینکه کوک درحالی که داشت خودشو راضی میکرد که دیگه لانا رو دوست نداشته باشه و منتظرش نباشه خیلی یهویی اونو توی تصادف پیدا میکنه و فقط بعد از یک دیدار
حسش نه تنها برگشت بلکه خیلی بیشتر از قبل
و حتی لانا
پسر از خوشحالی لانا رو در آغوش گرفت و ....
لانا هم پاشد و مثل بچه ها ذوق کرد
این میتونست بهترین اتفاق زندگی لانا و کوک باشه
بعد از این همه سال
به طور یهویی
لانا اصلا نیاز به فکر کردن نداشت چون توی خیالاتش بار ها تصورش کرده بود
و کوک هم...
عشقی که از هم دور بودن..
بهتر از قبل ادامه داده شد
_______
پـآیـآنـ . .
از نـوشـتـہ هـآے ڪــارولـیـنا
اینم هپی اند نانازیا
کلی هپی اند دیگه تو راه داریم
نظرتو بدونم نانازم؟کامنت؟
فرصت دوبآره
پآرت : ۳ (آخر)
درحالی که کوک در تلاش بود رابطه قدیم رو زنده کنه...به دوستی راضی نبود
بعد از شام به درخواست لانا رفتن که قدم بزنن
ما بیین راه روی یه صندلی نشستن و لانا خم شد تا بند کفششو ببنده
کوک سعی کرد از فرصت استفاده کنه
نخواست طولش نده و رک حرفشو بزنه
لانا من دوست دارم مثل قبل و حتی بیشتر و به دوستی هم راضی نیستم
برام مهم نیست نظر بقیه چیه
قبول میکنی بهتر از قبل خودمونو بسازیم پرنده کوچولو؟؟؟؟؟؟؟/
همینقدر یهویی و شوکه کننده گفت
لانا در همون حالت لبخند پهنی زد..
خواست به روش نیاره که از ذوق زیاد ممکنه هر لحظه پاشه و مثل بچه ها بپره بالا و پایین
خودشو جمع و جور کرد و با همون لبخند معروفش نگاهی به کوک کرد
مگه من میتونم به پسر کوچولوم نه بگم؟؟؟
این موضوع که این همه سال از هم دور بودن زیادی سخت بود
و اینکه کوک درحالی که داشت خودشو راضی میکرد که دیگه لانا رو دوست نداشته باشه و منتظرش نباشه خیلی یهویی اونو توی تصادف پیدا میکنه و فقط بعد از یک دیدار
حسش نه تنها برگشت بلکه خیلی بیشتر از قبل
و حتی لانا
پسر از خوشحالی لانا رو در آغوش گرفت و ....
لانا هم پاشد و مثل بچه ها ذوق کرد
این میتونست بهترین اتفاق زندگی لانا و کوک باشه
بعد از این همه سال
به طور یهویی
لانا اصلا نیاز به فکر کردن نداشت چون توی خیالاتش بار ها تصورش کرده بود
و کوک هم...
عشقی که از هم دور بودن..
بهتر از قبل ادامه داده شد
_______
پـآیـآنـ . .
از نـوشـتـہ هـآے ڪــارولـیـنا
اینم هپی اند نانازیا
کلی هپی اند دیگه تو راه داریم
نظرتو بدونم نانازم؟کامنت؟
- ۱.۱k
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط