{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قرارداد سیاه 🖤💍

قرارداد سیاه 🖤💍
Part 13



صبح روز بعد...
یونا برای اولین بار همراه جیمین به شرکت تهیونگ رفت.
ساختمان عظیم شرکت زیر نور خورشید می‌درخشید.
همه با دیدن تهیونگ تعظیم می‌کردند.
اما نگاه خیلی‌ها...
روی یونا مانده بود.
دخترها آرام با هم پچ‌پچ می‌کردند.
ـ همون نامزد رئیسه؟
ـ از نزدیک خیلی قشنگ‌تره...
در همین لحظه...
یکی از مدیران جوان شرکت به سمت یونا آمد.
لبخند مؤدبی روی صورتش بود.
ـ سلام خانم.
من کیم سئونهو هستم، مدیر بخش طراحی.
خوشبختم.
یونا هم با لبخند دستش را جلو برد.
ـ منم خوشبختم.
چند دقیقه درباره ساختمان و شرکت حرف زدند.
سئونهو با احترام درباره قسمت‌های مختلف توضیح می‌داد و گاهی باعث خنده یونا می‌شد.
...
از طبقه دوم...
تهیونگ همه چیز را می‌دید.
ساکت.
بی‌حرکت.
اما نگاهش لحظه‌به‌لحظه سردتر می‌شد.
جیمین کنار او ایستاده بود.
ـ رئیس؟
...
ـ چیزی شده؟
تهیونگ فقط یک جمله گفت.
ـ اون کیه؟
ـ مدیر طراحی.
ـ زیادی حرف می‌زنه.
جیمین لبش را گاز گرفت تا نخندد.
ـ رئیس... داشت فقط شرکت رو معرفی می‌کرد.
ـ لازم نیست.
ـ چی لازم نیست؟
ـ اینکه انقدر نزدیک بایسته.
...
جیمین دیگر مطمئن شده بود.
رئیسش در دردسر افتاده است.
چند دقیقه بعد...
سئونهو با لبخند گفت:
ـ اگه کمکی خواستید، خوشحال می‌شم راهنماییتون کنم.
یونا مؤدبانه سر تکان داد.
ـ ممنون.
در همان لحظه...
صدای قدم‌های آرامی پشت سرشان آمد.
تهیونگ کنار یونا ایستاد.
نگاهش مستقیم روی سئونهو بود.
ـ جلسه‌ات شروع نشده؟
سئونهو کمی دستپاچه شد.
ـ چرا قربان... الان می‌رم.
ـ پس معطل نکن.
ـ چشم.
او سریع از آنجا دور شد.
یونا با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
ـ چرا اینجوری باهاش حرف زدی؟
ـ عادی بود.
ـ نه، اصلاً عادی نبود.
تهیونگ نگاهش را از او گرفت.
ـ باید به جلسه برسم.
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، رفت.
...
یونا همان‌جا ایستاده بود.
و برای اولین بار...
با خودش فکر کرد:
«نکنه... حسودی کرد؟»






بانو هام حمایت ها خیلی کم شده 🫠حمایت کنید لطفا

شرط ها
30 لایک
1٠نشر
15 کامنت

#نویسنده_ماه_سیاه
دیدگاه ها (۲۶)

قرارداد سیاه 🖤💍Part 12سه روز بعد...یونا کم‌کم به زندگی در پن...

معرفی نویسنده 🤏🏻سلام به همه مینجی هستم فیک نویس عضو کمپانی ع...

قرارداد سیاه💍🖤Part 4یونا هنوز شوکه بود."نامزدم."این کلمه مدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط