من از رودی که شد مرداب می ترسم

من از رودی که شد مرداب می ترسم
من از تکرار این خورشیدو غروب مانده در قاب می ترسم


من از مرگ تاریک نمی ترسم
من از زخم بدون درد می ترسم
دیدگاه ها (۰)

برگرد خونه حتا اگر باخبر باشی تنها دل خودت واس تو شور می زنه...

در آن شهری که مردانش عصا از کور می دزدندهمان شهری که اشک از ...

بزرگترین بدی زندگی این کههیچ وقت اون چیزی رو که میخوای همون ...

حالم این روزا حال خوبی نیست مثل حال عقاب بی پروازشکل حال ژوک...

وقتی یه پسر عصبانیم کنه از اون نمی ترسم از خودم می ترسم این ...

ولی گاهی این غم طولانی تر از انچه انتظار داریم می شود....زخم...

زندگی‌ تکرار فردا های ماستمی رسد‌ روزی که فردا نیستیمانچه‌ م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط