{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆     ۳ پارت

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆     ۳ پارت

چند لحظه‌ای بود که به اطراف نگاه می‌کردم و سعی داشتم بفهمم اینجا دقیقاً چه جور مهمونیه.


تقریباً همه لباس‌های رسمی پوشیده بودن و هرکس مشغول صحبت با چند نفر دیگه بود.


رفتم سمت میز نوشیدنی‌ها و یه لیوان آب برداشتم.

همین که برگشتم، صدای دختری رو کنارم شنیدم.


— اولین باره میای اینجا؟

برگشتم سمتش.

& آره، از کجا فهمیدی؟


لبخندی زد.

— چون هنوز داری با تعجب به همه‌چی نگاه می‌کنی.


خندیدم.


& خب تقصیر من نیست، اینجا شبیه جاهاییه که فقط توی فیلم‌ها دیدم.

دختر خندید و خودش رو معرفی کرد.

— جینا هستم.

& ات.

چند دقیقه‌ای با هم صحبت کردیم تا اینکه ناگهان موسیقی سالن قطع شد.

صدای همهمه‌ها هم کم‌کم خوابید.

جینا به سمتی نگاه کرد و آروم گفت:

— فکر کنم برنامه شروع شد.

من هم برگشتم سمت سالن.

همون مردی که چند دقیقه قبل وارد شده بود، حالا کنار پله‌های بزرگ ایستاده بود...

چند نفر به سمتش رفتن و باهاش صحبت کردن.

جینا کمی نزدیک‌تر شد و گفت:

— اون تهیونگه.

& می‌شناسیش؟

— نه خیلی. ولی اینجا همه می‌شناسنش.

نگاهم دوباره به سمتش رفت.

تهیونگ با یکی از مردها صحبت می‌کرد، اما خیلی زود نگاهش برای چند ثانیه سمت جمعیت چرخید.

من همون لحظه نگاهم رو برگردوندم سمت جینا.

& خب... فکر کنم بهتره دیگه فضولی نکنم.

جینا خندید.

— دیر گفتی.

منم خندیدم و دوباره به سمت میز برگشتم..


—————————–————————————


🌤ادامه دارد...

مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره💫

شرایط برای پارت بعد:
لایک: ۱۱
بازنشر: ۶
کامنت: ۷
دیدگاه ها (۰)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆      ۲ پارتچند دقیقه بود که ه...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆   1 پارتویو اتبالاخره بعد از ...

پارت پنجم | نگاه اولپارک لارامیچا دستم رو گرفت و از بین آدم‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط