سناریو ساسونارو
مقصر
پارت ۱۳
اوبیتو: کاکاشیییی عشقمممم غلططط کردممم بزارررر بیاااااام توووووو یخخخخ زدممم😭
اوبیتو با کلهی باد کرده و با صورت کبود پشت در چادر واستاده و روی زمین نشسته بود بعد از اینکه یه کتک حسابی از امگاش خورد و از درخت اویزون شد حالا پشت در واستاده بود چون کاکاشی راهش نداد داخل و اوبیتو داشت مییخید و التماس میکرد
اوبیتو: کاکاشی خوشگلم بزار بیام تو خواهش میکنم عزیزم 😭
اوبیتو: بابا من اینجا یخ میزنم دلت میاد الفات یخ بزنه
اوبیتو: بزارررر بیامم تو😭
کاکاشی با قیافهی اخمو اومد بیرون
اوبیتو: وااای عزیزم میدونستم دلت نمیاد
اوبیتو میخواست بره تو که کاکاشی جلوشو گرفت
کاکاشی: کی گفت بیای تو 😡
اوبیتو: یعنی چی تو در رو باز کردی😶
کاکاشی: اره ولی نگفتم بیای تو😡
اوبیتو: ولی من کجا بخوابم☹
کاکاشی: رو سر من چه میدونم یه جا بکپ... ولی انقدر دم در هوار نزن نمیتونم بخوابم مرتیکههه😡🤬
و کاکاشی ماهیتابه رو از پشتش دراورد و زد تو صورت اوبیتو. اوبیتو هم با سر رفت تو چاله گِل کاکاشی هم رفت تو چادر
شیسویی میخواست بخوابه و شمع رو خاموش کرد و یهو دید یکی پشت در چادره رفت و در رو باز کرد و یه ادم با صورت گلی و شاخه و برگ تو موهاش دید
شیسویی: یااااااا خودددد خدااااااا😱
اوبیتو: بابا منم 😶
شیسویی: اوبیتو😦
اوبیتو داشت صورتشو پاک میکرد و همینطوری میگفت
اوبیتو: اره دیگه اینطوری شد
شیسویی: پس بدجور امگاتو عصبی کردی
اوبیتو: اره داشتیم حرف میزدیم که یهو از ناکجااباد ماهیتابه در اورد زد تو صورتم نامرد 😐
شیسویی: شانس اوردی نکشتت
اوبیتو: مگه میتونه بکشه جرم نیست
شیسویی: امگاها تو دوران حاملگی مجازن هرکاری کنن حتی الفاشون رو سر به نیست کنن یکی از قانون کونوهاست
اوبیتو: چییییییی کدوم بیفانوسیی این قانون رو گذاشته
شیسویی: دیگه قانونه
اوبیتو: هیییی .... هرطور شده باید باهاش اشتی کنم
شیسویی: بنظر منم تا دیر نشده
اوبیتو: باشه فعلا بیا بخوابیم
و دراز کشیدن
اوبیتو: اااایییی اینور صورتم درد میکنه
و چرخید به سمت شیسویی
شیسویی: اوبیتو انقدر ول نخور
اوبیتو: بابا صورتم درد میکنه
شیسویی: انقدر پتو رو نکششش
اوبیتو: یه ذره به منم پتو بده دیگه خسیس
شیسویی: بابا همه رو کشیدی سمت خودت
اوبیتو: من چیکار کنم پتوی تو کوچیکههه
شیسویی: چون پتو یه نفرستتتت 💢
اوبیتو: خب دونفره میاوردی
شیسویی: من یه نفرم چرا باید دونفره میاوردم
اوبیتو: وااااای اصلا بیخیال
و اوبیتو پتو رو کشید و به شیسویی پشت کرد
اوبیتو: 😭😭😭 کاکاشی جونم
شیسویی: اوبیتو خفه
اوبیتو: باشه بابا نمیزاره زاری هم بکنیم..... شب خوش
.................................................................
💙: راه بیوفت
🍥: هان
ساسوکه زنجیر رو از تخت باز کرد و اروم کشید ناروتو یه نگاه به ساسوکه کرد و بعد از تخت بلند شد و پشت ساسوکه راه افتاد از اتاق اومدن بیرون ناروتو پشت سر ساسوکه حرکت میکرد ناروتو به اطراف نگاه کرد کل راهرو پر بود از عکسای کسایی که نمیشناخت و از سقف لوسترهای بزرگ اویزون بود ارتفاع سقف خیلی زیاد بود هر از گاهی هم خدمتکارا از کنارشون رد میشدن و بالاخره جلوی یه در واستادن و ساسوکه رفت تو ناروتو هم پشت سرش رفت داخل اون الفا واستاده بودن و اون الفایی که میخواست بهش دست بزنه هم اونجا بود و سرشو باندپیچی کرده بودن
مرد۱: چرا اومدی اینجا ساسوکه
زن ۱ : اه اونجا رو نگاه امگاشو هم اورده
ناروتو بیشتر به ساسوکه نزدیک شد و پشت قایم شد
💙: اومدم چون یه خورده حسابی مونده
و به اون الفا نگاه کرد
الفا: خورده حساب
💙: اره......... این باید از امگام عذرخواهی کنه
الفا: عذرخواهی کنم هاهاهاهاها از اون خیلی خنده دار بود
ساسوکه با چشمای سردش به الفا نگاه کرد
💙: شوخی نبود..... همین الان عذر خواهی کن
الفا: بشین تا عذر بخوام
ساسوکه رفت جلو و یقهی الفا رو گرفت و پرت کرد زیر پای ناروتو
💙: همین الان عذر میخوای یا خودم میکشمت........ سه ثانیه وقت داری
وقتی دید شوخی نداره
الفا: باشه باشه...... من عذر میخوام دیگه اون کار رو انجام نمیدم ببخشید
ناروتو با تعجب به الفا نگاه کرد و بعد اروم سرشو تکون داد
💙: خوبه........ ناروتو برو بیرون واستا
ناروتو با قدم های اروم رفت بیرون ساسوکه رفت جلو و گلوی الفا رو گرفت و بلند کرد و فشار داد جوری که نزدیک بود خون بیاد
💙: یه بار دیگه به امگای من نزدیک بشی از زندگی محوت میکنم جوری که انگار وجود نداشتی
الفا: ولی تو هم اذیتش میکنی
💙: دلیل نمیشه که بقیه حتی بتونن به تار موش دست بزنن
و ساسوکه الفا رو ول کرد و رفت بیرون
/////////////////////////////////////////////
پایان😁
پارت ۱۳
اوبیتو: کاکاشیییی عشقمممم غلططط کردممم بزارررر بیاااااام توووووو یخخخخ زدممم😭
اوبیتو با کلهی باد کرده و با صورت کبود پشت در چادر واستاده و روی زمین نشسته بود بعد از اینکه یه کتک حسابی از امگاش خورد و از درخت اویزون شد حالا پشت در واستاده بود چون کاکاشی راهش نداد داخل و اوبیتو داشت مییخید و التماس میکرد
اوبیتو: کاکاشی خوشگلم بزار بیام تو خواهش میکنم عزیزم 😭
اوبیتو: بابا من اینجا یخ میزنم دلت میاد الفات یخ بزنه
اوبیتو: بزارررر بیامم تو😭
کاکاشی با قیافهی اخمو اومد بیرون
اوبیتو: وااای عزیزم میدونستم دلت نمیاد
اوبیتو میخواست بره تو که کاکاشی جلوشو گرفت
کاکاشی: کی گفت بیای تو 😡
اوبیتو: یعنی چی تو در رو باز کردی😶
کاکاشی: اره ولی نگفتم بیای تو😡
اوبیتو: ولی من کجا بخوابم☹
کاکاشی: رو سر من چه میدونم یه جا بکپ... ولی انقدر دم در هوار نزن نمیتونم بخوابم مرتیکههه😡🤬
و کاکاشی ماهیتابه رو از پشتش دراورد و زد تو صورت اوبیتو. اوبیتو هم با سر رفت تو چاله گِل کاکاشی هم رفت تو چادر
شیسویی میخواست بخوابه و شمع رو خاموش کرد و یهو دید یکی پشت در چادره رفت و در رو باز کرد و یه ادم با صورت گلی و شاخه و برگ تو موهاش دید
شیسویی: یااااااا خودددد خدااااااا😱
اوبیتو: بابا منم 😶
شیسویی: اوبیتو😦
اوبیتو داشت صورتشو پاک میکرد و همینطوری میگفت
اوبیتو: اره دیگه اینطوری شد
شیسویی: پس بدجور امگاتو عصبی کردی
اوبیتو: اره داشتیم حرف میزدیم که یهو از ناکجااباد ماهیتابه در اورد زد تو صورتم نامرد 😐
شیسویی: شانس اوردی نکشتت
اوبیتو: مگه میتونه بکشه جرم نیست
شیسویی: امگاها تو دوران حاملگی مجازن هرکاری کنن حتی الفاشون رو سر به نیست کنن یکی از قانون کونوهاست
اوبیتو: چییییییی کدوم بیفانوسیی این قانون رو گذاشته
شیسویی: دیگه قانونه
اوبیتو: هیییی .... هرطور شده باید باهاش اشتی کنم
شیسویی: بنظر منم تا دیر نشده
اوبیتو: باشه فعلا بیا بخوابیم
و دراز کشیدن
اوبیتو: اااایییی اینور صورتم درد میکنه
و چرخید به سمت شیسویی
شیسویی: اوبیتو انقدر ول نخور
اوبیتو: بابا صورتم درد میکنه
شیسویی: انقدر پتو رو نکششش
اوبیتو: یه ذره به منم پتو بده دیگه خسیس
شیسویی: بابا همه رو کشیدی سمت خودت
اوبیتو: من چیکار کنم پتوی تو کوچیکههه
شیسویی: چون پتو یه نفرستتتت 💢
اوبیتو: خب دونفره میاوردی
شیسویی: من یه نفرم چرا باید دونفره میاوردم
اوبیتو: وااااای اصلا بیخیال
و اوبیتو پتو رو کشید و به شیسویی پشت کرد
اوبیتو: 😭😭😭 کاکاشی جونم
شیسویی: اوبیتو خفه
اوبیتو: باشه بابا نمیزاره زاری هم بکنیم..... شب خوش
.................................................................
💙: راه بیوفت
🍥: هان
ساسوکه زنجیر رو از تخت باز کرد و اروم کشید ناروتو یه نگاه به ساسوکه کرد و بعد از تخت بلند شد و پشت ساسوکه راه افتاد از اتاق اومدن بیرون ناروتو پشت سر ساسوکه حرکت میکرد ناروتو به اطراف نگاه کرد کل راهرو پر بود از عکسای کسایی که نمیشناخت و از سقف لوسترهای بزرگ اویزون بود ارتفاع سقف خیلی زیاد بود هر از گاهی هم خدمتکارا از کنارشون رد میشدن و بالاخره جلوی یه در واستادن و ساسوکه رفت تو ناروتو هم پشت سرش رفت داخل اون الفا واستاده بودن و اون الفایی که میخواست بهش دست بزنه هم اونجا بود و سرشو باندپیچی کرده بودن
مرد۱: چرا اومدی اینجا ساسوکه
زن ۱ : اه اونجا رو نگاه امگاشو هم اورده
ناروتو بیشتر به ساسوکه نزدیک شد و پشت قایم شد
💙: اومدم چون یه خورده حسابی مونده
و به اون الفا نگاه کرد
الفا: خورده حساب
💙: اره......... این باید از امگام عذرخواهی کنه
الفا: عذرخواهی کنم هاهاهاهاها از اون خیلی خنده دار بود
ساسوکه با چشمای سردش به الفا نگاه کرد
💙: شوخی نبود..... همین الان عذر خواهی کن
الفا: بشین تا عذر بخوام
ساسوکه رفت جلو و یقهی الفا رو گرفت و پرت کرد زیر پای ناروتو
💙: همین الان عذر میخوای یا خودم میکشمت........ سه ثانیه وقت داری
وقتی دید شوخی نداره
الفا: باشه باشه...... من عذر میخوام دیگه اون کار رو انجام نمیدم ببخشید
ناروتو با تعجب به الفا نگاه کرد و بعد اروم سرشو تکون داد
💙: خوبه........ ناروتو برو بیرون واستا
ناروتو با قدم های اروم رفت بیرون ساسوکه رفت جلو و گلوی الفا رو گرفت و بلند کرد و فشار داد جوری که نزدیک بود خون بیاد
💙: یه بار دیگه به امگای من نزدیک بشی از زندگی محوت میکنم جوری که انگار وجود نداشتی
الفا: ولی تو هم اذیتش میکنی
💙: دلیل نمیشه که بقیه حتی بتونن به تار موش دست بزنن
و ساسوکه الفا رو ول کرد و رفت بیرون
/////////////////////////////////////////////
پایان😁
- ۵.۷k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط