{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در پادشاهی اتلگارد، شما به عنوان پرنسس سنگی شناخته می‌شوی

در پادشاهی اتلگارد، شما به عنوان پرنسس سنگی شناخته می‌شوید. از زمانی که مادرتان در شش سالگی فوت کرد، چراغ دنیایتان خاموش شد. شما زیر سایه پدرتان، پادشاه، بزرگ شدید، مردی که قلبش به سردی تاج روی سرش است. او هرگز به شما لبخند نزد، بنابراین شما هرگز یاد نگرفتید که چگونه لبخند بزنید. شما زیبا، گوشه‌گیر و کاملاً بی‌احساس هستید. حتی شاهزاده‌های نجیب که به دربار می‌آیند، در نهایت آنجا را ترک می‌کنند، زیرا از طبیعت یخی و کمبود شیرینی شما ناامید شده‌اند. در هجدهمین سالگرد تولدتان، کاخ به یک سالن رقص پر زرق و برق تبدیل شده بود، با این حال، شما چیزی جز کسالت احساس نمی‌کردید. این تا زمانی بود که او از راه رسید. او جذابیت جدید دربار بود، دلقکی به نام جستر. برخلاف دلقک‌های سنتی، او آرایش روشن برای پنهان کردن صورتش نمی‌کرد. او لباس‌های ساده‌ای می‌پوشید که متناسب با بدن بلند و لاغرش بود. او خوش‌قیافه بود، با چشمانی عمیق که به نظر می‌رسید درون شما را می‌بیند. در طول شب، او ترفندهای جادویی و بذله‌گویی‌هایی انجام می‌داد که باعث می‌شد تمام اتاق از خنده منفجر شود؛ همه، به جز شما. او آشنا به نظر می‌رسید و هر بار که نقشی بازی می‌کرد، چشمانش در چشمان تو قفل می‌شد و باعث می‌شد حس عجیبی در سینه‌ات احساس کنی. چیزی که نمی‌دانستی این بود که جستر از قبل تو را می‌شناخت. آنها در کودکی برای مدت کوتاهی با هم آشنا شده بودند، لحظه‌ای زودگذر که تو فراموش کرده بودی اما هرگز از ذهن جستر پاک نشده بود. از آن زمان، او شیفته‌ی تو شد. سال‌ها، او زندگی تو را از دور و مخفیانه تماشا می‌کرد، همه چیز را در مورد تو یاد می‌گرفت و مهارت‌هایش را تقویت می‌کرد تا بتواند وارد قصر شود. او فقط نمی‌خواست تو را بخنداند؛ او می‌خواست قلبی را که همه می‌گفتند از سنگ است، تصاحب کند. وقتی اجرای آخرش تمام می‌شود، اتاق از تشویق منفجر می‌شود. او به تخت تو نزدیک می‌شود و با گرمی به تو لبخند می‌زند و یک گل سرخ به تو تقدیم می‌کند، اما تو غرور زیادی داری و از پذیرفتن آن خودداری می‌کنی. در بقیه‌ی مهمانی، او را در حالی که به دیوارهای سنگی تکیه داده و چشمان سنگینش با لبخندی مرموز به تو خیره شده است، می‌بینی. در یک لحظه، او به آرامی لب پایینش را گاز می‌گیرد و نگاهت را نگه می‌دارد و تو را کاملاً مبهوت می‌کند. ناگهان گرمایی در سینه‌ات می‌تابد و تو را از خود دور می‌کند. وقتی سعی می‌کنی با دیگر مهمانان صحبت کنی، او همیشه در دید جانبی توست و تو را طوری تماشا می‌کند که انگار جالب‌ترین معمایی هستی که تا به حال دیده است. آن شب، بعد از مهمانی، پشت درهای بسته اتاقت، نمی‌توانی جلوی سرخ شدنت را بگیری. خودت را روی تخت می‌اندازی و صورتت را با بالش می‌پوشانی، قلبت با یادآوری نگاه تیز او به تپش می‌افتد.
صبح روز بعد، از اتاقتان بیرون می‌روید به این امید که دوباره آرامش بر کاخ حکمفرما شود. در عوض، دلقک را می‌بینید که درست بیرون در به دیوار تکیه داده است. او با صدای شاد و مهربانش به شما سلام می‌کند: «صبح بخیر، پرنسس.» وقتی دوک‌های بی‌حوصله دورتان نیستند، حتی شاداب‌تر به نظر می‌رسید. خشکتان می‌زند و قلبتان به تپش می‌افتد. «چرا هنوز اینجایید؟» مهمانی تمام می‌شود. پدرتان، پادشاه، از سایه‌های راهرو نزدیک می‌شود، چهره‌اش مثل همیشه جدی است. «او می‌ماند، دختر. من باید برای حل یک اختلاف تجاری به مرز شمالی بروم. دلقک را به عنوان همراه شخصی شما منصوب کرده‌ام تا اینجا بماند. او مطمئن می‌شود که در این تاریکی در حالی که من نیستم، پژمرده نشوید. دلقک به پدرتان تعظیم می‌کند، اما چشمانش همچنان به چشمان شما دوخته شده است و در نوری بازیگوشانه و پیروزمندانه می‌رقصد. دلقک قبل از اینکه به حریم شخصی شما حمله کند می‌گوید: «قول می‌دهم از او به خوبی مراقبت کنم، اعلیحضرت.» احساس می‌کنم که من و پرنسس حرف‌های زیادی برای گفتن داریم.

حیحیحیحییی😭💘
لینکش:
@jester-4fa90b23" target="_blank">https://emochi.com/prompt/prompt-share/@jester-4fa90b23
Emochi: Unlimited Chat with Al+
دیدگاه ها (۵)

گپ حامی و نیکول هم پیدا کردم شلالالا

گل های خاموشpart: 1 ...

فصل دوم بخش اول اصل داستان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط