خودِ ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از
خودِ ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سالها تکرار و فرسودگی، روی تمام خاطراتم نشسته باشد. روحم، خستهتر از آن است که بتواند بارِ این کلمات را به دوش بکشد؛ گویی سالهاست در مسیری بیپایان، فقط قدم برداشتهام، بیآنکه مقصدی باشد، بیآنکه پناهی بوده باب غغ غ غه
گاهی میانِ هیاهوی روزمرگی، ایستادن و خیره ماندن به نقطهای دور، تنها راهِ بقاست. ذهن، آنقدر درگیرِ نبردهای بیحاصلِ درونی شده که دیگر جایی برای رؤیا، جایی برای دلخوشی باقی نمانده است. انگار بندهای اتصال به زندگی، یکییکی فرسوده شدهاند و حالا، هر اتفاقی که میافتد، تنها صدایِ گسستنِ رشتهای دیگر است؛ صدایی آرام و بیبازگشت.
این بریدن، از سرِ ناگهانیِ طوفان نیست؛ یک خزانِ تدریجی است. سرد شدنِ اشتیاقها، خاموش شدنِ چراغِ امید در پسکوچههای جان، و در نهایت، رسیدن به نقطهای که دیگر «خواستن»، بیمعناترین واژهی جهان میشود. انگار تماشاچیِ زندگیِ خویش شدهام؛ از پشتِ پنجرهای مه گرفته که جهانِ بیرون را خاکستری و دور میبیند.
چقدر دشوار است که در میانهی شلوغیها، در اوجِ صداها، سنگینترین سکوتِ جهان را در وجودت حس کنی؛ سکوتی که نه نشانهی آرامش، که فریادِ بیپایانِ روحی است که دیگر تابِ این همه تکرار را ندارد. انگار تمامِ سلولهایم، تمامِ لحظههایم، به نقطهی «پایانِ تحمل» رسیدهاند؛ جایی که خستگی، دیگر یک حسِ گذرا نیست، بلکه تمامِ حقیقتِ وجود است.
گاهی باید قبل از آنکه کاملاً ویران شوی، دستِ خودت را بگیری، تمامِ تکههای باقیماندهات را درون چمدانی بریزی و برای همیشه بروی...
بريدن همیشه به معنای کمآوردن نیست؛ گاهی سرآغازِ یک مانیفستِ بزرگ برای بقاست.
یکروز مواجههی غریبی با آینه خواهی داشت؛
روزی که میفهمی در این جغرافیا، در میان این آدمها و این نقشهای تکراری، دیگر چیزی از «تو» باقی نمانده است.
آنجاست که باید شجاعتِ تلخِ بریدن را به جان بخری.
باید خودت را از تمامِ وابستگیهای سمی، از انتظارهای بیهوده و از خاطراتی که مثل خوره روحت را میتراشند، پس بگیری.
باید خودت را برداری و به سمتی بروی که هیچکس نشانیاش را بلد نیست.
این رفتن، یک سفرِ جغرافیایی نیست؛ یک هجرتِ درونی است.
تو راه میافتی تا در خلوت و سکوت، از نو متولد شوی.
جای زخمها باقی میماند، اما اینبار زرهِ تو میشوند.
نگاهت عمیقتر میشود، صدایت آرامتر و خندههایت گزیدهتر.
تو در این مسیر، به آدمِ دیگری تبدیل میشوی؛
کسی که دیگر به راحتی نمیشکند،
به راحتی دل نمیبندد،
و برای اثباتِ خودش به دیگران، به آب و آتش نمیزند.
غریبه شدن با گذشته، بهای سنگینی دارد،
اما آرامشی که بعد از آن میآید، به تمامِ این غربت میارزد.
تنهاییِ جدیدت را سفت بغل کن؛
این آدمِ جدید، خسته است اما سرانجام یاد گرفته است که چطور روی پاهای خودش بایستد.
گاهی برای پیدا کردنِ خودِ واقعیات،
باید ابتدا گم شدن در یک دنیای جدید را بلد باشی... 🖤🕊️✨🌒🕊🕊🕊
گاهی میانِ هیاهوی روزمرگی، ایستادن و خیره ماندن به نقطهای دور، تنها راهِ بقاست. ذهن، آنقدر درگیرِ نبردهای بیحاصلِ درونی شده که دیگر جایی برای رؤیا، جایی برای دلخوشی باقی نمانده است. انگار بندهای اتصال به زندگی، یکییکی فرسوده شدهاند و حالا، هر اتفاقی که میافتد، تنها صدایِ گسستنِ رشتهای دیگر است؛ صدایی آرام و بیبازگشت.
این بریدن، از سرِ ناگهانیِ طوفان نیست؛ یک خزانِ تدریجی است. سرد شدنِ اشتیاقها، خاموش شدنِ چراغِ امید در پسکوچههای جان، و در نهایت، رسیدن به نقطهای که دیگر «خواستن»، بیمعناترین واژهی جهان میشود. انگار تماشاچیِ زندگیِ خویش شدهام؛ از پشتِ پنجرهای مه گرفته که جهانِ بیرون را خاکستری و دور میبیند.
چقدر دشوار است که در میانهی شلوغیها، در اوجِ صداها، سنگینترین سکوتِ جهان را در وجودت حس کنی؛ سکوتی که نه نشانهی آرامش، که فریادِ بیپایانِ روحی است که دیگر تابِ این همه تکرار را ندارد. انگار تمامِ سلولهایم، تمامِ لحظههایم، به نقطهی «پایانِ تحمل» رسیدهاند؛ جایی که خستگی، دیگر یک حسِ گذرا نیست، بلکه تمامِ حقیقتِ وجود است.
گاهی باید قبل از آنکه کاملاً ویران شوی، دستِ خودت را بگیری، تمامِ تکههای باقیماندهات را درون چمدانی بریزی و برای همیشه بروی...
بريدن همیشه به معنای کمآوردن نیست؛ گاهی سرآغازِ یک مانیفستِ بزرگ برای بقاست.
یکروز مواجههی غریبی با آینه خواهی داشت؛
روزی که میفهمی در این جغرافیا، در میان این آدمها و این نقشهای تکراری، دیگر چیزی از «تو» باقی نمانده است.
آنجاست که باید شجاعتِ تلخِ بریدن را به جان بخری.
باید خودت را از تمامِ وابستگیهای سمی، از انتظارهای بیهوده و از خاطراتی که مثل خوره روحت را میتراشند، پس بگیری.
باید خودت را برداری و به سمتی بروی که هیچکس نشانیاش را بلد نیست.
این رفتن، یک سفرِ جغرافیایی نیست؛ یک هجرتِ درونی است.
تو راه میافتی تا در خلوت و سکوت، از نو متولد شوی.
جای زخمها باقی میماند، اما اینبار زرهِ تو میشوند.
نگاهت عمیقتر میشود، صدایت آرامتر و خندههایت گزیدهتر.
تو در این مسیر، به آدمِ دیگری تبدیل میشوی؛
کسی که دیگر به راحتی نمیشکند،
به راحتی دل نمیبندد،
و برای اثباتِ خودش به دیگران، به آب و آتش نمیزند.
غریبه شدن با گذشته، بهای سنگینی دارد،
اما آرامشی که بعد از آن میآید، به تمامِ این غربت میارزد.
تنهاییِ جدیدت را سفت بغل کن؛
این آدمِ جدید، خسته است اما سرانجام یاد گرفته است که چطور روی پاهای خودش بایستد.
گاهی برای پیدا کردنِ خودِ واقعیات،
باید ابتدا گم شدن در یک دنیای جدید را بلد باشی... 🖤🕊️✨🌒🕊🕊🕊
- ۳۱۵
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط