مرا چشمی ست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

مرا چشمی ست خون افشان ز دست آن کمان ابرو...






#رفت#دیالوگ_کده#رویا
دیدگاه ها (۱)

و مادر آن پناهگاه همیشگی

راستش..

حال مجنون را

مامان من تموم سعیم کردم:)

یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرارخ و زلفت عوض شام و سحر بود ...

.ای فلڪ چند ز بیداد تو بینم آزارمن خود آزرده دلم، با دل خویش...

چنان به کوی تو آسوده از بهشت برینمکه در ضمیر نیامد خیال حوری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط