کوک به زمین خیره شده بود و جلوی است زانو زد سرشو گرفت بالا ...
53
کوک :به زمین خیره شده بود و جلوی است زانو زد سرشو گرفت بالا و با چشمای پر شده از اشک خیره شده به است سعی داشت بعض درون گلوش رو قورت بده تا بتونه چیزی بگه کوک باور کن ج حاضرم د. هر کاری بکنم تا به بار دیگه تو بهم فرصت بدی و برگردی بهم (گریه)
ات :کوک...
کوک :حتی فکر کردن به اینکه بخوام ادامه زندگیم رو بدون تو بگذرونم عذابم میده... تمام این پنج ساله و به امید این زنده بودم که بتونم دوباره ملاقاتت کنم و بهت بگم چقدر دوست دارم بهت بگم چقدر پشیمونم بهت بگم چقدر زندگی بدون تو برام سخته ... حاضرم هر کاری بکنم تا به فرصت دیگه بهم بدی اگه همینجا قبول کردی کاری نمیکنم ولی
اگه بخوای ردم کنی و بری بدون شک و بدون لحظه ای مکث کردن خودمو از این بالا میندازم پایین (گریه)
کوک :چون دیگه این زندگی و بدون تو نمیخوام( لرزش صدا)
ات:*با دیدن اون صحنه دلش به لرزش افتاد و حس میکرد تحمل دیدن کوک رو تو این موقعیت و حال بد نداره... نا خواسته به سمتش رفت و از زیر دستشو گرفت و بلندش کرد
کوک: دستشو گرفت........... قبول میکنی؟ چشمای پر شده از اشک ات چیزی نگفت و سکوت کرد
کوک :بهت قول میدم پشیمونت نکنم (بغض)
تهیونگ :پشت چراغ قرمز منتظر بود و به افرادی که از جلوی ماشین رد میشدن نگاهی انداخت که با دختری پابرهنه و لباس نسبتا کوتاه و مست روبه رو شد. کمی که بهش دقت کرد متوجه شد اون هایونگه... سریع از ماشین پیاده شد و به سمتش رفت و شونه هاشو تو دستش گرفت
تهیونگ: ببینمت تو مستی؟ (تعجب )
کوک :به زمین خیره شده بود و جلوی است زانو زد سرشو گرفت بالا و با چشمای پر شده از اشک خیره شده به است سعی داشت بعض درون گلوش رو قورت بده تا بتونه چیزی بگه کوک باور کن ج حاضرم د. هر کاری بکنم تا به بار دیگه تو بهم فرصت بدی و برگردی بهم (گریه)
ات :کوک...
کوک :حتی فکر کردن به اینکه بخوام ادامه زندگیم رو بدون تو بگذرونم عذابم میده... تمام این پنج ساله و به امید این زنده بودم که بتونم دوباره ملاقاتت کنم و بهت بگم چقدر دوست دارم بهت بگم چقدر پشیمونم بهت بگم چقدر زندگی بدون تو برام سخته ... حاضرم هر کاری بکنم تا به فرصت دیگه بهم بدی اگه همینجا قبول کردی کاری نمیکنم ولی
اگه بخوای ردم کنی و بری بدون شک و بدون لحظه ای مکث کردن خودمو از این بالا میندازم پایین (گریه)
کوک :چون دیگه این زندگی و بدون تو نمیخوام( لرزش صدا)
ات:*با دیدن اون صحنه دلش به لرزش افتاد و حس میکرد تحمل دیدن کوک رو تو این موقعیت و حال بد نداره... نا خواسته به سمتش رفت و از زیر دستشو گرفت و بلندش کرد
کوک: دستشو گرفت........... قبول میکنی؟ چشمای پر شده از اشک ات چیزی نگفت و سکوت کرد
کوک :بهت قول میدم پشیمونت نکنم (بغض)
تهیونگ :پشت چراغ قرمز منتظر بود و به افرادی که از جلوی ماشین رد میشدن نگاهی انداخت که با دختری پابرهنه و لباس نسبتا کوتاه و مست روبه رو شد. کمی که بهش دقت کرد متوجه شد اون هایونگه... سریع از ماشین پیاده شد و به سمتش رفت و شونه هاشو تو دستش گرفت
تهیونگ: ببینمت تو مستی؟ (تعجب )
- ۶.۴k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط