{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حوالی ساعت ۱۰ شب بود یادم افتاد خودمو پشت دَر جا گذاشتم ر

حوالی ساعت ۱۰ شب بود یادم افتاد خودمو پشت دَر جا گذاشتم رفتم که برش گردونم، درو که باز کردم دیدم نیستش، فرار کرده بود!
خوب میشناسمش، بیچاره خیلی دلتنگ بود، بخاطر همین گذاشت رفت و هیچوقتم برنگشت الان چند سالی میشه که پیداش نکردم فردا میرم یه آگهی توی صفحه اول روزنامه ها میزنم:خودم کجاست؟ خواهشمندم خودم را به من باز گردانید! #چویا #دازای #باحال #انیمه
#مزخرفات_ذهن_من
دیدگاه ها (۰)

ب‍‌ع‍‌ض‍‌ی وق‍‌ت‍‌ام آ‍دم ا‍ز دل‍‌ت‍‌ن‍‌گ‍‌ی زی‍‌اد ب‍‌داخ‍‌...

م‍‌‌ث‍‌‌ل‍‌‌ا ای‍‌‌نق‍‌‌د ح‍‌‌ال‍‌‌م #خ‍‌‌وب ب‍‌‌اش‍‌‌ه ک‍‌‌...

فلانی میگفت:«توجه آدما رو از کاراشون بفهم نه از حرفاشون، نگا...

وای‍‌س‍‌ا روزای #ت‍‌خ‍‌م‍‌ات‍‌ی‍‌ک زن‍‌دگ‍‌‍‌ی‍‌م ت‍‌م‍‌وم ب...

part:4چند ساعت بعد از زبان چویا خیلی وقته بهوش اومدم هنوز در...

آینه جادویی

ناخدای عشق __________________♡ پارت چهارم_نه +چرااااا _چون ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط