BROKEN RULES | part 2
BROKEN RULES | part 2
از وقتی که جئون جونگکوک وارد هانسونگ شده بود، یک چیز را فهمیده بود.
این مدرسه با تمام جاهایی که قبلاً دیده بود فرق داشت.
اینجا همه به چیزی اهمیت میدادند که شاید برای خودش مهم نبود.
جایگاه.
شهرت.
اینکه چه کسی را میشناسی.
و بیشتر از همه...
اینکه طرفدار چه کسی هستی.
جونگکوک هیچکدام از اینها را نمیخواست.
او فقط میخواست روزهایش را آرام بگذراند.
اما مشکل این بود که از همان روز اول، اسمش کنار یک نفر قرار گرفته بود.
کیم تهیونگ.
صبح روز بعد، وقتی جونگکوک وارد کلاس شد، چند نفر آرام دربارهاش حرف میزدند.
دانشآموز اول : همون پسر جدیدهست؟
دانشآموز دوم : آره. شنیدم دیروز با تهیونگ حرف زده.
جونگکوک وانمود کرد چیزی نشنیده.
اما حقیقت این بود که نمیفهمید چرا یک گفتوگوی چند دقیقهای اینقدر برای بقیه مهم شده.
او که کاری نکرده بود.
زنگ اول هنوز شروع نشده بود که معلم وارد کلاس شد.
معلم : برای جشن مدرسه، شورای دانشآموزی مسئول آمادهسازی برنامههاست. چند نفر از هر کلاس باید کمک کنن.
همهمهای بین دانشآموزها افتاد.
همه میدانستند مسئول اصلی این برنامهها کیست.
چند دقیقه بعد، در کلاس باز شد.
و تهیونگ وارد شد.
مثل همیشه آرام.
مثل همیشه با همان نگاه سرد.
تهیونگ : اسم چند نفر انتخاب شده. باید بعد از مدرسه برای هماهنگی بیاید.
اسمها یکییکی خوانده شد.
تا اینکه...
تهیونگ : جئون جونگکوک.
جونگکوک سرش را بالا آورد.
جونگکوک : من؟
چند نفر با تعجب نگاهش کردند.
تهیونگ : آره. مشکلیه؟
جونگکوک نمیدانست چه بگوید.
جونگکوک : نه... فقط فکر نمیکردم من انتخاب بشم.
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
تهیونگ : دقیقاً به همین دلیل انتخاب شدی.
و رفت.
بعد از مدرسه، سالن شورای دانشآموزی تقریباً خالی بود.
جونگکوک وارد شد و دید چند نفر مشغول کار هستند.
اما چیزی که توجهش را جلب کرد، تهیونگ بود.
برخلاف چیزی که همه فکر میکردند، او فقط نشسته و دستور نمیداد.
خودش هم کار میکرد.
برگهها را مرتب میکرد.
برنامهها را بررسی میکرد.
برای اولین بار، جونگکوک حس کرد شاید تصویری که همه از تهیونگ دارند کامل نیست.
تهیونگ متوجه نگاهش شد.
تهیونگ : چیزی میخوای بگی؟
جونگکوک سریع نگاهش را برداشت.
جونگکوک : نه.
چند لحظه سکوت شد.
بعد جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : فکر میکردم فقط دستور میدی.
تهیونگ ابرویش را کمی بالا برد.
تهیونگ : همه این فکر رو میکنن.
جونگکوک : ولی اینطور نیست.
تهیونگ برای چند ثانیه به او نگاه کرد.
انگار انتظار نداشت کسی این را بگوید.
تهیونگ : تو همیشه اینقدر راحت درباره آدمها نظر میدی؟
جونگکوک : نه.
مکث کرد.
جونگکوک : فقط وقتی چیزی رو خودم میبینم.
برای اولین بار، سکوت بینشان سنگین نبود.
تهیونگ نگاهش را به برگههای روی میز برگرداند.
تهیونگ : تو عجیبی.
جونگکوک کمی تعجب کرد.
جونگکوک : این تعریف بود یا توهین؟
تهیونگ : هنوز تصمیم نگرفتم.
برای یک لحظه کوتاه، لبخند خیلی کوچکی روی صورت جونگکوک نشست.
و چیزی که هیچکس در هانسونگ ندیده بود...
اتفاق افتاد.
تهیونگ هم متوجه آن لبخند شد.
آن شب، وقتی همه از مدرسه رفته بودند، تهیونگ برای چند لحظه جلوی پنجره ایستاد.
نمیدانست چرا رفتار آن پسر جدید ذهنش را درگیر کرده.
جونگکوک مثل بقیه نبود.
از او نمیترسید.
سعی نمیکرد خودش را نشان دهد.
فقط...
واقعی بود.
و همین، برای تهیونگ خطرناکترین چیز بود.
چون سالها بود کسی نتوانسته بود دیوارهایی که دور خودش ساخته را حتی کمی تکان دهد.
اما جئون جونگکوک...
بدون اینکه بداند، اولین ترک را ایجاد کرده بود.
از وقتی که جئون جونگکوک وارد هانسونگ شده بود، یک چیز را فهمیده بود.
این مدرسه با تمام جاهایی که قبلاً دیده بود فرق داشت.
اینجا همه به چیزی اهمیت میدادند که شاید برای خودش مهم نبود.
جایگاه.
شهرت.
اینکه چه کسی را میشناسی.
و بیشتر از همه...
اینکه طرفدار چه کسی هستی.
جونگکوک هیچکدام از اینها را نمیخواست.
او فقط میخواست روزهایش را آرام بگذراند.
اما مشکل این بود که از همان روز اول، اسمش کنار یک نفر قرار گرفته بود.
کیم تهیونگ.
صبح روز بعد، وقتی جونگکوک وارد کلاس شد، چند نفر آرام دربارهاش حرف میزدند.
دانشآموز اول : همون پسر جدیدهست؟
دانشآموز دوم : آره. شنیدم دیروز با تهیونگ حرف زده.
جونگکوک وانمود کرد چیزی نشنیده.
اما حقیقت این بود که نمیفهمید چرا یک گفتوگوی چند دقیقهای اینقدر برای بقیه مهم شده.
او که کاری نکرده بود.
زنگ اول هنوز شروع نشده بود که معلم وارد کلاس شد.
معلم : برای جشن مدرسه، شورای دانشآموزی مسئول آمادهسازی برنامههاست. چند نفر از هر کلاس باید کمک کنن.
همهمهای بین دانشآموزها افتاد.
همه میدانستند مسئول اصلی این برنامهها کیست.
چند دقیقه بعد، در کلاس باز شد.
و تهیونگ وارد شد.
مثل همیشه آرام.
مثل همیشه با همان نگاه سرد.
تهیونگ : اسم چند نفر انتخاب شده. باید بعد از مدرسه برای هماهنگی بیاید.
اسمها یکییکی خوانده شد.
تا اینکه...
تهیونگ : جئون جونگکوک.
جونگکوک سرش را بالا آورد.
جونگکوک : من؟
چند نفر با تعجب نگاهش کردند.
تهیونگ : آره. مشکلیه؟
جونگکوک نمیدانست چه بگوید.
جونگکوک : نه... فقط فکر نمیکردم من انتخاب بشم.
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
تهیونگ : دقیقاً به همین دلیل انتخاب شدی.
و رفت.
بعد از مدرسه، سالن شورای دانشآموزی تقریباً خالی بود.
جونگکوک وارد شد و دید چند نفر مشغول کار هستند.
اما چیزی که توجهش را جلب کرد، تهیونگ بود.
برخلاف چیزی که همه فکر میکردند، او فقط نشسته و دستور نمیداد.
خودش هم کار میکرد.
برگهها را مرتب میکرد.
برنامهها را بررسی میکرد.
برای اولین بار، جونگکوک حس کرد شاید تصویری که همه از تهیونگ دارند کامل نیست.
تهیونگ متوجه نگاهش شد.
تهیونگ : چیزی میخوای بگی؟
جونگکوک سریع نگاهش را برداشت.
جونگکوک : نه.
چند لحظه سکوت شد.
بعد جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : فکر میکردم فقط دستور میدی.
تهیونگ ابرویش را کمی بالا برد.
تهیونگ : همه این فکر رو میکنن.
جونگکوک : ولی اینطور نیست.
تهیونگ برای چند ثانیه به او نگاه کرد.
انگار انتظار نداشت کسی این را بگوید.
تهیونگ : تو همیشه اینقدر راحت درباره آدمها نظر میدی؟
جونگکوک : نه.
مکث کرد.
جونگکوک : فقط وقتی چیزی رو خودم میبینم.
برای اولین بار، سکوت بینشان سنگین نبود.
تهیونگ نگاهش را به برگههای روی میز برگرداند.
تهیونگ : تو عجیبی.
جونگکوک کمی تعجب کرد.
جونگکوک : این تعریف بود یا توهین؟
تهیونگ : هنوز تصمیم نگرفتم.
برای یک لحظه کوتاه، لبخند خیلی کوچکی روی صورت جونگکوک نشست.
و چیزی که هیچکس در هانسونگ ندیده بود...
اتفاق افتاد.
تهیونگ هم متوجه آن لبخند شد.
آن شب، وقتی همه از مدرسه رفته بودند، تهیونگ برای چند لحظه جلوی پنجره ایستاد.
نمیدانست چرا رفتار آن پسر جدید ذهنش را درگیر کرده.
جونگکوک مثل بقیه نبود.
از او نمیترسید.
سعی نمیکرد خودش را نشان دهد.
فقط...
واقعی بود.
و همین، برای تهیونگ خطرناکترین چیز بود.
چون سالها بود کسی نتوانسته بود دیوارهایی که دور خودش ساخته را حتی کمی تکان دهد.
اما جئون جونگکوک...
بدون اینکه بداند، اولین ترک را ایجاد کرده بود.
- ۱.۱k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط