سناریو اسلیترین
چند پارتی تام ریدل/ Enemies to lovers
p²
صبح روز بعد...
پروفسور دامبلدور بدون توجه به اعتراضها گفت:
«برای مأموریت این هفته، دانشآموزها دو نفره اعزام میشن.»
همه منتظر اعلام اسمها بودن.
«تام ریدل... و (ا/ت) »
تو با ناباوری گفتی:
«بازم؟!»
تام خیلی آروم، بدون اینکه نگاهت کنه، گفت:
«ظاهراً شانس از ما متنفره.»
مأموریت ساده بود.
پیدا کردن چند گیاه کمیاب از جنگل ممنوعه.
حداقل روی کاغذ ساده بود...
بعد از یک ساعت راه رفتن...
اخمت کردی.
«گفتم از این مسیر نریم.»
تام با خونسردی جواب داد:
«و من گفتم این مسیر کوتاهتره.»
«الان گم شدیم.»
«نه... فقط... موقتاً مسیر رو از دست دادیم.»
با تمسخر نگاهش کردی.
«چه اسم قشنگی برای گم شدن.»
چند دقیقه بعد...
صدای غرش موجودی از بین درختها اومد.
هر دوتون همزمان چوب دستی هاتون رو در اوردین
«پشت سر من بمون.»
اخم کردی.
«لازم نیست ازم محافظت کنی.»
بدون اینکه نگاهت کنه، گفت:
«فقط ساکت باش.»
موجود از بین بوتهها بیرون پرید.
تام اولین طلسم رو فرستاد.
تو دومین طلسم رو.
موجود فرار کرد.
چند ثانیه سکوت...
وقتی خواستی دوباره راه بیفتی، پات روی یه ریشه پیچ خورد.
تعادلت رو از دست دادی.
قبل از اینکه زمین بخوری...
یه دست مچت رو گرفت.
تام.
چند لحظه فقط نگاهت کرد.
«میتونی بایستی؟»
اولین بار بود که توی صداش خبری از طعنه نبود.
آروم سرت رو تکون دادی.
«آره...»
دستت رو ول کرد.
انگار خودش هم متوجه شده بود چند ثانیه بیشتر از حد لازم نگهت داشته.
وقتی برگشتین هاگوارتز...
بارتی از دور داد زد:
«هنوز همدیگه رو نکشتین؟!»
تو قبل از اینکه چیزی بگی، تام جواب داد:
«متأسفانه نه.»
همه خندیدن.
تو هم چشمغرهای بهش رفتی.
«متأسفانه؟!»
برای اولین بار...
یه پوزخند خیلی کوچیک روی لبش نشست.
«داشتم با اونا همراهی میکردم.»
چند ثانیه فقط نگاهش کردی.
بعد بیاختیار...
لبخند خیلی محوی زدی.
تام سریع نگاهش رو ازت گرفت.
اما همون یه لبخند کوتاه، تا آخر روز از ذهنش بیرون نرفت...
پایان پارت ۲🎸
p²
صبح روز بعد...
پروفسور دامبلدور بدون توجه به اعتراضها گفت:
«برای مأموریت این هفته، دانشآموزها دو نفره اعزام میشن.»
همه منتظر اعلام اسمها بودن.
«تام ریدل... و (ا/ت) »
تو با ناباوری گفتی:
«بازم؟!»
تام خیلی آروم، بدون اینکه نگاهت کنه، گفت:
«ظاهراً شانس از ما متنفره.»
مأموریت ساده بود.
پیدا کردن چند گیاه کمیاب از جنگل ممنوعه.
حداقل روی کاغذ ساده بود...
بعد از یک ساعت راه رفتن...
اخمت کردی.
«گفتم از این مسیر نریم.»
تام با خونسردی جواب داد:
«و من گفتم این مسیر کوتاهتره.»
«الان گم شدیم.»
«نه... فقط... موقتاً مسیر رو از دست دادیم.»
با تمسخر نگاهش کردی.
«چه اسم قشنگی برای گم شدن.»
چند دقیقه بعد...
صدای غرش موجودی از بین درختها اومد.
هر دوتون همزمان چوب دستی هاتون رو در اوردین
«پشت سر من بمون.»
اخم کردی.
«لازم نیست ازم محافظت کنی.»
بدون اینکه نگاهت کنه، گفت:
«فقط ساکت باش.»
موجود از بین بوتهها بیرون پرید.
تام اولین طلسم رو فرستاد.
تو دومین طلسم رو.
موجود فرار کرد.
چند ثانیه سکوت...
وقتی خواستی دوباره راه بیفتی، پات روی یه ریشه پیچ خورد.
تعادلت رو از دست دادی.
قبل از اینکه زمین بخوری...
یه دست مچت رو گرفت.
تام.
چند لحظه فقط نگاهت کرد.
«میتونی بایستی؟»
اولین بار بود که توی صداش خبری از طعنه نبود.
آروم سرت رو تکون دادی.
«آره...»
دستت رو ول کرد.
انگار خودش هم متوجه شده بود چند ثانیه بیشتر از حد لازم نگهت داشته.
وقتی برگشتین هاگوارتز...
بارتی از دور داد زد:
«هنوز همدیگه رو نکشتین؟!»
تو قبل از اینکه چیزی بگی، تام جواب داد:
«متأسفانه نه.»
همه خندیدن.
تو هم چشمغرهای بهش رفتی.
«متأسفانه؟!»
برای اولین بار...
یه پوزخند خیلی کوچیک روی لبش نشست.
«داشتم با اونا همراهی میکردم.»
چند ثانیه فقط نگاهش کردی.
بعد بیاختیار...
لبخند خیلی محوی زدی.
تام سریع نگاهش رو ازت گرفت.
اما همون یه لبخند کوتاه، تا آخر روز از ذهنش بیرون نرفت...
پایان پارت ۲🎸
- ۸۳۷
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط