{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو اسلیترین

چند پارتی تام ریدل/ Enemies to lovers
Part 3
چند روز از مأموریت گذشته بود.
تو و تام هنوز مثل قبل با هم کل‌کل می‌کردین.
حداقل...
از دید بقیه.
زنگ دفاع در برابر جادوی سیاه تازه تموم شده بود.
تو داشتی وسایلت رو جمع می‌کردی که یکی از دانش‌آموزهای اسلایترین، با پوزخند، جلوی راهت رو گرفت.
«عجیبه...»
بهت از بالا تا پایین نگاه کرد.
«واقعاً فکر می‌کنی هم‌سطح ریدلی؟»
اخم کردی.
«منظورت چیه؟»
پوزخندش عمیق‌تر شد.
«هیچی... فقط بعضیا جایگاه خودشونو فراموش می‌کنن.»
قبل از اینکه جواب بدی...
یه صدای آشنا از پشت سرت اومد.
«جمله‌ت تموم شد؟»
همه برگشتن.
تام بود.
همون قیافه‌ی همیشگی...
آروم.
خونسرد.
اما نگاهش یخ زده بود.
پسرک با تعجب گفت:
«تام... من فقط...»
«من نشنیدم ازت اجازه خواسته باشه که نظرتو بدونم.»
راهرو کاملاً ساکت شد.
پسرک سعی کرد بخنده.
«فکر کردم شما دوتا که از هم خوشتون نمیاد...»
تام بدون اینکه حتی نگاهش کنه، حرفش رو برید.
«این موضوع... هیچ ربطی به تو نداره.»
چند ثانیه سکوت.
پسرک زیر نگاه سنگین تام، چیزی نگفت و از اونجا رفت.
تو با تعجب نگاهش کردی.
«لازم نبود دخالت کنی.»
تام شونه بالا انداخت.
«می‌دونم.»
«پس چرا کردی؟»
یه لحظه مکث کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«چون یه چیزه وقتی خودمون بحث می‌کنیم...»
نگاهش رو آورد روی تو.
«...یه چیز دیگه‌ست وقتی یکی دیگه فکر می‌کنه حق داره بهت بی‌احترامی کنه.»
برای اولین بار...
هیچ جوابی نداشتی.
فقط بهش خیره شده بودی.
تام خواست بره.
اما قبل از اینکه دور بشه، خیلی آروم گفت:
«دفعه‌ی بعد... خودت جوابشو بده.»
«اگه ندادم چی؟»
بدون اینکه برگرده، یه لبخند خیلی کمرنگ زد.
«اون‌وقت دوباره دخالت می‌کنم.»
از بدشانسی...
تمام این صحنه رو بارتی، بلیز و آنتونین از اون سر راهرو دیده بودن.
بارتی با ناباوری گفت:
«...صبر کن.»
بلیز اخم کرد.
«ریدل... ازش دفاع کرد؟»
آنتونین آروم گفت:
«نه... این غیرممکنه.»
بارتی دست به سینه شد.
«قسم می‌خورم یه چیزی بین این دوتاست...»
همون شب، توی کتابخونه...
تا نشستی، با خنده گفتی:
«الان نصف اسلایترین داره درباره‌مون شایعه می‌سازه.»
تام کتابش رو باز کرد.
«بذارن بسازن.»
«واقعاً برات مهم نیست؟»
چند لحظه به کتاب خیره موند.
بعد خیلی آروم گفت:
«تا وقتی حقیقت رو فقط خودمون بدونیم... نه.»
تو لبخند زدی.
«فکر نمی‌کردم یه روز تام ریدل از کسی دفاع کنه.»
این بار، برای اولین بار از وقتی شناخته بودیش، خودش هم لبخند زد.
«عادت نکن.»
ولی ته دل هر دوتون می‌دونستین...
اون از همون لحظه‌ای که جلوی اون پسر ایستاد، دیگه فقط یه «دشمن» نبود.

پایان پارت ۳🗣
دیدگاه ها (۲۳)

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط