پارت ۹: خانهیِ خالی
پارت ۹: خانهیِ خالی
دیگر خانهیِ پدربزرگ، خانهیِ تهیونگ نبود. فقط یک چهارچوبِ خالی از خاطرات بود؛ خاطراتی که حالا سنگینیِ مرگِ مادربزرگ، آنها را تحملناپذیر کرده بود. تهیونگ تمامِ وسایلِ اندکِ خود را در یک کولهپشتیِ کهنه جمع کرد. عکسِ والدینش، چند کتابِ پاره، و یک دست لباسِ اضافه. همین.
او حالا آواره بود. نه جایی برای رفتن داشت و نه کسی که به او پناه دهد. بیماریاش هم هر روز بدتر میشد. سردردهایش شدیدتر و تهوعهایش بیشتر. او باید از همه، حتی از خودش، پنهان میشد. او یک بیمارِ سرطانی بود که دیگر هیچکس را نداشت.
[پایان پارت ۹]
دیگر خانهیِ پدربزرگ، خانهیِ تهیونگ نبود. فقط یک چهارچوبِ خالی از خاطرات بود؛ خاطراتی که حالا سنگینیِ مرگِ مادربزرگ، آنها را تحملناپذیر کرده بود. تهیونگ تمامِ وسایلِ اندکِ خود را در یک کولهپشتیِ کهنه جمع کرد. عکسِ والدینش، چند کتابِ پاره، و یک دست لباسِ اضافه. همین.
او حالا آواره بود. نه جایی برای رفتن داشت و نه کسی که به او پناه دهد. بیماریاش هم هر روز بدتر میشد. سردردهایش شدیدتر و تهوعهایش بیشتر. او باید از همه، حتی از خودش، پنهان میشد. او یک بیمارِ سرطانی بود که دیگر هیچکس را نداشت.
[پایان پارت ۹]
- ۲۷۶
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط