خب خیلی رندوم تصمیم گرفتم یکی از خاطرات بچگیامو تعریف کنم
خب خیلی رندوم تصمیم گرفتم یکی از خاطرات بچگیامو تعریف کنم
یعنی وقتی که 4.5 سالم بود💔
عام ببینید من مامانم سرکار میرفت و خونه تنها میموندم ولی بخاطر اینکه عادت نداشتم تنها بمونم همیشه خالم میومد پیشم
خیلی خوش میگذشت و چون خالم کودک درونش زنده بود میتونست ساعت ها منو سرگرم کنه
بعدم خیلی پایه بود مثلا هر غذایی که دوست داشتم میگفتم برام درست میکرد
عم بعدشم وقتی ساعت 9 یا 10 صبح میشد میرفتم لباس میپوشیدم تا باهاش برم پارک
وقتیم که میرسیدم پارک یه دوست داشتم اسمش مهنا بود_
پارکه خیلی بزرگ بود و کلیم وسایل ورزشی داشت
اون دختره مهنا هم توی پارک باهاش بازی میکردم.
یه بار سوار تاب شده بودم بلد نبود خوب هل بده یهو اینقدر محکم هل داد پرت شدم پایین_
زخمی شدم ولی 3 هفته بعدش خوب شدم
یدونه پسرم بود که خیلی مریض بود منظورم اینکه عقب موندگی داشت یعنی میرفت بچه های پارکو میزد_
با مامانشم میومد مامانشم بجای اینکه جلوشو بگیره بهش افتخار میکرد_
خلاصه منم اینقدر محکم میزد تنها کاری که میتونستم بکنم از دستش فرار میکردم و یواشکی یه لگدای کوچیک میزدم💔
بعد ازینکه خسته میشدم میرفتیم یه فروشگاه خیلی بزرگ بغل پارک بود میرفتیم اونجا با خالم بستنی میگرفتیم تو راه میخوردیم برای دختره هم میگرفتیم
پارکه هم کلی گربه داشت و همیشه میرفتم نازشون میکردم
اره خلاصه
ولی اون پارکه بعد سال 1400 کلا خرابش کردن
و یه ساختمون جاش گذاشتن
ولی ناراحت شدم وقتی فهمیدم چون کلی خاطراتم اونجا بود_
آره و اینکه کلا اون موقعا همه یه روزاش اینجوری بود
بجز روزایی که مامانم سرکار نمیرفت
یعنی وقتی که 4.5 سالم بود💔
عام ببینید من مامانم سرکار میرفت و خونه تنها میموندم ولی بخاطر اینکه عادت نداشتم تنها بمونم همیشه خالم میومد پیشم
خیلی خوش میگذشت و چون خالم کودک درونش زنده بود میتونست ساعت ها منو سرگرم کنه
بعدم خیلی پایه بود مثلا هر غذایی که دوست داشتم میگفتم برام درست میکرد
عم بعدشم وقتی ساعت 9 یا 10 صبح میشد میرفتم لباس میپوشیدم تا باهاش برم پارک
وقتیم که میرسیدم پارک یه دوست داشتم اسمش مهنا بود_
پارکه خیلی بزرگ بود و کلیم وسایل ورزشی داشت
اون دختره مهنا هم توی پارک باهاش بازی میکردم.
یه بار سوار تاب شده بودم بلد نبود خوب هل بده یهو اینقدر محکم هل داد پرت شدم پایین_
زخمی شدم ولی 3 هفته بعدش خوب شدم
یدونه پسرم بود که خیلی مریض بود منظورم اینکه عقب موندگی داشت یعنی میرفت بچه های پارکو میزد_
با مامانشم میومد مامانشم بجای اینکه جلوشو بگیره بهش افتخار میکرد_
خلاصه منم اینقدر محکم میزد تنها کاری که میتونستم بکنم از دستش فرار میکردم و یواشکی یه لگدای کوچیک میزدم💔
بعد ازینکه خسته میشدم میرفتیم یه فروشگاه خیلی بزرگ بغل پارک بود میرفتیم اونجا با خالم بستنی میگرفتیم تو راه میخوردیم برای دختره هم میگرفتیم
پارکه هم کلی گربه داشت و همیشه میرفتم نازشون میکردم
اره خلاصه
ولی اون پارکه بعد سال 1400 کلا خرابش کردن
و یه ساختمون جاش گذاشتن
ولی ناراحت شدم وقتی فهمیدم چون کلی خاطراتم اونجا بود_
آره و اینکه کلا اون موقعا همه یه روزاش اینجوری بود
بجز روزایی که مامانم سرکار نمیرفت
- ۱.۳k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط