لطفا حمایت کنید
(لطفاً حمایت کنید ♥️)
نام: سرنوشت لیا
P:۹
ویو لینو
واییی من چیکار کردم
دوباره اون دختر رو
اذیت کردم چرا اینکارو کردم
چرا اون لحظه اون حرف و زدم و دوباره
لیا کیفشو برداشته بود و داشت میرفت
گریه هم میکرد من چرا انقدر خرم واییی
چرا اون حرف رو زدم
سون: اون دختر واقعا پرورشگاهی
لیا: چمیدونم
سون: خودت گفتی که
لینو: سون ول میکنی یا نه
سون: خیله خب بابا
لینو: بیا بریم کلاس کلاس الان شروع
میشه
سون: باشه
و رفتیم طبقه ی بالا داخل کلاس معلم اومد
درس داد. تو کلاس کلا تو فکر لیا
بودم..................... کلاس تموم شد بود
ولی چجوری اصلا نفهمیدم کیه تموم شد
بلند شدم رفتم بیرون امروز خودم با ماشین
اومده بودم مدرسه سوار ماشین شدم
و رفتم خونه مامان بابام نشسته بودن
لینو: سلام
مامانم: سلام عزیزم
بابام: سلام خوشتیپم
مامانم: من برم میزو بچینم
مامانم میز چید و ما رفتیم سر میز و غذا خوردیم
هنوز تو فکر لیا بودم نمیدونم چرا همش تو فکر
اون بودم غذامو نصفه گذاشتم و بلند شدم گفتم
لینو: من سیرم میرم بالا درس
بخونم
مامانم: تو که هنوز چیزی نخوردی
لینو: نه دیگه سیرم برم بالا درسمو بخونم
مامانم: باشه برو عزیزم
بابام: باشه
رفتم بالا کتاب رو باز کردم هرچی میخوندم
همش تو فکر اون بودم احساس میکردم
اتفاقی افتاده عههههههه چمیدونم
چندساعت تو اتاقم بودم داشتم درس میخوندم
البته چی بگم همش تو فکر لیا بودم
خسته شدم رفتم پایین داشتم از پله ها
میومدم پایین که تلفن خونه زنگ خورد
مامانم جواب داد
مامانم: سلام بفرمایید
اونی که پوشت گوشی داشت با مامانم حرف میزد: ............
مامانم: اها شمایین بله بفرمایید کاری داشتین
اونی که پوشت گوشی داشت با مامانم حرف میزد: ..............
مامانم: نه اینجا نیست
اونی که پوشت گوشی داشت با مامانم حرف میزد: ............
مامانم: خواهش میکنم فعلا خداحافظ
لینو: مامان کی بود
مامانم: از پرورشگاه زنگ زده بودن
لینو: پرورشگاه(با تعجب)
مامانم: یادته گفتی بیام ببینم اون دختره
لیا بود اسمش پرورشگاهی یا نه دنبال
اون بودن میگفتن هنوز نیومده پرورشگاه
لینو: نیومده پرورشگاه یعنی چی
مامانم: چمیدونم
واییییی اون چرا برنگشته هههههههههههههه
رفتم بالا لباسامو عوض کردم و اومدم
پایین
لینو: من رفتم مامان
مامانم: کجا
لینو: میرم پیاده روی
مامانم: اها باشه برو عزیزم
لینو: باشه فعلا خداحافظ(بغل خداحافظی)
مامانم: خداحافظ (بغل خداحافظی)
از خونه زدم برون............ از خونه خیلی
دور شدم داشتم تو پیاده رو قدم میزدم
که یک ماشین خیلی خیلی مشکوک از کنارم
رد شد انگاری تو جبعه عقبش یک نفر
بود اخه یک دست بیرون بود از جبعه
عقب بودصداش زدم
لینو: اقا وایسا
یهو ایست کرد و پیاده شد
اون مرده: بله کاری داشتین
لینو: ببخشید این دست مال کیه
اون مرد: کدوم دست
لینو: این دست که داخل سندوق عقب
اون مرده: مال رفیقم
لینو: اها الان. زنگ میزنم به پلیس،
مفهمیم مال کیه اومدم گوشیم و در بیارم
زنگ بزنم پلیس یهو یچیزی خورد تو
سرم....... نفهمیدم چی شد
چشمام و باز کردم دیدم تو یه قفسم
کنارم و نگاه کردم دیدم لیا رو صندلی
بیهوش و بستس اونم تو قفس بود
صداش کردم اونجا دوتا قفس بود یکیش
من. داخلش بودم اون یکیم لیا داخلش بود
لینو: لیا...... لیا........ لیا
لیا بیدار نشد دوباره داد زدم
لینو: هایییییی کسی نیست کی زد تو
سرم یهو یه مردی اومد جلوم گفت البته
از بشته میله های قفس
اون مرده: من زدم
لینو: تو غلط کردی بیا دستامو باز کن
اون مرده: برو بابا
با داد گفتم
لینو: هویییییییییییی کجا میری بیا
دستامو باز کن اما صدایی نشنیدم
چشم به لیا خورد که سرش بسته
بود و لباسشم خونی بود لیا واقعا دختر
خوشگلی دختری ابرو های پر پشت میشکی و چشم های درشت کشیده به رنگ سبز مایل به طوسی
مشکی لبه های قلوه ای بینی خوبی داشت
پوستشم سفید بود قدشم بد نبودخوب
بود تا آرنج من بود چون قد من ۱۹۷..........
چند ساعتی گذشت همینجوری داشتم
به لیا نگاه میکردم که یهو چشاشو
باز کرد...................... 🙂
ادامه دارد: ❤
راستی عیدتون مبارک گیلاسام🍒
شرطا👇
لایک:۱۵
کامنت:۲۰
#فیک#رمان
نام: سرنوشت لیا
P:۹
ویو لینو
واییی من چیکار کردم
دوباره اون دختر رو
اذیت کردم چرا اینکارو کردم
چرا اون لحظه اون حرف و زدم و دوباره
لیا کیفشو برداشته بود و داشت میرفت
گریه هم میکرد من چرا انقدر خرم واییی
چرا اون حرف رو زدم
سون: اون دختر واقعا پرورشگاهی
لیا: چمیدونم
سون: خودت گفتی که
لینو: سون ول میکنی یا نه
سون: خیله خب بابا
لینو: بیا بریم کلاس کلاس الان شروع
میشه
سون: باشه
و رفتیم طبقه ی بالا داخل کلاس معلم اومد
درس داد. تو کلاس کلا تو فکر لیا
بودم..................... کلاس تموم شد بود
ولی چجوری اصلا نفهمیدم کیه تموم شد
بلند شدم رفتم بیرون امروز خودم با ماشین
اومده بودم مدرسه سوار ماشین شدم
و رفتم خونه مامان بابام نشسته بودن
لینو: سلام
مامانم: سلام عزیزم
بابام: سلام خوشتیپم
مامانم: من برم میزو بچینم
مامانم میز چید و ما رفتیم سر میز و غذا خوردیم
هنوز تو فکر لیا بودم نمیدونم چرا همش تو فکر
اون بودم غذامو نصفه گذاشتم و بلند شدم گفتم
لینو: من سیرم میرم بالا درس
بخونم
مامانم: تو که هنوز چیزی نخوردی
لینو: نه دیگه سیرم برم بالا درسمو بخونم
مامانم: باشه برو عزیزم
بابام: باشه
رفتم بالا کتاب رو باز کردم هرچی میخوندم
همش تو فکر اون بودم احساس میکردم
اتفاقی افتاده عههههههه چمیدونم
چندساعت تو اتاقم بودم داشتم درس میخوندم
البته چی بگم همش تو فکر لیا بودم
خسته شدم رفتم پایین داشتم از پله ها
میومدم پایین که تلفن خونه زنگ خورد
مامانم جواب داد
مامانم: سلام بفرمایید
اونی که پوشت گوشی داشت با مامانم حرف میزد: ............
مامانم: اها شمایین بله بفرمایید کاری داشتین
اونی که پوشت گوشی داشت با مامانم حرف میزد: ..............
مامانم: نه اینجا نیست
اونی که پوشت گوشی داشت با مامانم حرف میزد: ............
مامانم: خواهش میکنم فعلا خداحافظ
لینو: مامان کی بود
مامانم: از پرورشگاه زنگ زده بودن
لینو: پرورشگاه(با تعجب)
مامانم: یادته گفتی بیام ببینم اون دختره
لیا بود اسمش پرورشگاهی یا نه دنبال
اون بودن میگفتن هنوز نیومده پرورشگاه
لینو: نیومده پرورشگاه یعنی چی
مامانم: چمیدونم
واییییی اون چرا برنگشته هههههههههههههه
رفتم بالا لباسامو عوض کردم و اومدم
پایین
لینو: من رفتم مامان
مامانم: کجا
لینو: میرم پیاده روی
مامانم: اها باشه برو عزیزم
لینو: باشه فعلا خداحافظ(بغل خداحافظی)
مامانم: خداحافظ (بغل خداحافظی)
از خونه زدم برون............ از خونه خیلی
دور شدم داشتم تو پیاده رو قدم میزدم
که یک ماشین خیلی خیلی مشکوک از کنارم
رد شد انگاری تو جبعه عقبش یک نفر
بود اخه یک دست بیرون بود از جبعه
عقب بودصداش زدم
لینو: اقا وایسا
یهو ایست کرد و پیاده شد
اون مرده: بله کاری داشتین
لینو: ببخشید این دست مال کیه
اون مرد: کدوم دست
لینو: این دست که داخل سندوق عقب
اون مرده: مال رفیقم
لینو: اها الان. زنگ میزنم به پلیس،
مفهمیم مال کیه اومدم گوشیم و در بیارم
زنگ بزنم پلیس یهو یچیزی خورد تو
سرم....... نفهمیدم چی شد
چشمام و باز کردم دیدم تو یه قفسم
کنارم و نگاه کردم دیدم لیا رو صندلی
بیهوش و بستس اونم تو قفس بود
صداش کردم اونجا دوتا قفس بود یکیش
من. داخلش بودم اون یکیم لیا داخلش بود
لینو: لیا...... لیا........ لیا
لیا بیدار نشد دوباره داد زدم
لینو: هایییییی کسی نیست کی زد تو
سرم یهو یه مردی اومد جلوم گفت البته
از بشته میله های قفس
اون مرده: من زدم
لینو: تو غلط کردی بیا دستامو باز کن
اون مرده: برو بابا
با داد گفتم
لینو: هویییییییییییی کجا میری بیا
دستامو باز کن اما صدایی نشنیدم
چشم به لیا خورد که سرش بسته
بود و لباسشم خونی بود لیا واقعا دختر
خوشگلی دختری ابرو های پر پشت میشکی و چشم های درشت کشیده به رنگ سبز مایل به طوسی
مشکی لبه های قلوه ای بینی خوبی داشت
پوستشم سفید بود قدشم بد نبودخوب
بود تا آرنج من بود چون قد من ۱۹۷..........
چند ساعتی گذشت همینجوری داشتم
به لیا نگاه میکردم که یهو چشاشو
باز کرد...................... 🙂
ادامه دارد: ❤
راستی عیدتون مبارک گیلاسام🍒
شرطا👇
لایک:۱۵
کامنت:۲۰
#فیک#رمان
- ۹.۰k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط