#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³
پانزده سال بعد...
رینا بیستوسه سالش بود که دیگه یادش رفته بود خواهر بودن چه حسی داره.
نه اینکه نخواد. هنوز هم ته دلیش آرزوی همون روزهای بچگی رو داشت؛ وقتی فکر میکرد اگه یه روزی یونگی بهش لبخند بزنه، دنیا کامل میشه. اما حالا میدونست بعضی آرزوها فقط برای بچههاست.
عمارت مین هنوز همونقدر باشکوه بود، ولی حالا یونگی صاحبش بود. پدرش سه سال پیش مرده بود و یونگی، با همون دستهای سرد و صورت بیحالت، رهبری خانواده رو گرفته بود.
رینا توی آشپزخونه ایستاده بود و چای میریخت که صدای قدمهای آشنا رو شنید.
لازم نبود برگرده.
رینا: چای میخوای؟
یونگی: نه.
همون جواب. همون لحن. انگار پونزده سال هیچ تغییری نکرده بود.
رینا چای خودش رو برداشت و برگشت. یونگی کنار میز ایستاده بود، کت مشکیاش رو هنوز درنیاورده بود. توی این سه سال، شونههاش پهنتر شده بود، چروکهای ریز دور چشماش نشسته بود، ولی چشماش هنوز همونقدر سرد بود. شاید سردتر.
رینا: مامان زنگ زد. گفت امشب میاد شام.
یونگی: میدونم.
رینا: پس چرا انقدر اخمویی؟
یونگی بهش نگاه کرد. همون نگاه سنگین همیشگی که رینا سالها بود یاد گرفته بود تحملش کنه.
یونگی: چون حوصلهی مهمونی ندارم.
رینا: مادرته، مهمونی نیست.
یونگی: برام فرقی نداره.
رینا نفس عمیقی کشید. فنجون چای رو گذاشت کنار.
رینا: یونگی، من نمیدونم چرا هنوز بعد از همهی این سالها اینقدر سردی. من هیچوقت ازت چیزی نخواستم. فقط...
یونگی: چی؟
رینا: فقط یه خواهر باشم. همینه. چرا انقدر برات سخته؟
یونگی چند قدم بهش نزدیک شد. برای اولین بار توی سالها، اینقدر نزدیکش ایستاد که رینا بوی عطرش رو حس کرد. همون بوی چوب و بارون، ولی حالا با یه چیزی مخلوط شده بود: بوی باروت و خون. خفیف، ولی به اندازهای که دلش بلرزه.
یونگی: خواهر؟ هنوزم روی همون حرفی؟
رینا: چرا انقدر از این کلمه بدت میاد؟
یونگی خندید. اون خندهی سردی که رینا از بچگی متنفر بود.
یونگی: چون هیچوقت نخواستم خواهر داشته باشم.
رینا: پس چی میخواستی؟
سکوت.
نگاه یونگی روی صورتش موند. چند ثانیه، شاید بیشتر. چیزی توی چشماش جرقه زد، همون چیزی که رینا سالها بود نمیتونست اسمش رو بذاره.
بعد یونگی برگشت سمت در.
یونگی: مواظب خودت باش امشب. من دیر میام.
رینا: یونگی...
یونگی: چی؟
رینا بلند شد. صداش رو محکم کرد.
رینا: میخوام بدونم چرا همیشه فرار میکنی. من فقط میخوام باهات خوب باشم. همین.
یونگی ایستاد.
دستش رو روی دستگیرهی در گذاشت.
یونگی: میخوای خوب باشی؟ پس دیگه خودتو به جای خواهر من نذار. چون من...
مکث.
رینا قلبش داشت از جا کنده میشد.
رینا: چون تو چی، یونگی؟
یونگی لبخند تلخی زد. لبخندی که توش یه چیزی پنهان بود.
یونگی: چون من هیچوقت به خواهر بودن فکر نکردم.
در رو باز کرد و رفت.
رینا موند و فنجون سرد چای توی دستش.
دلش تند میزد. گیج بود. عصبانی. سردرگم.
«من هیچوقت به خواهر بودن فکر نکردم.»
یعنی چی؟
چی شده بود که یونگی نمیخواست بگه؟
اون شب، رینا تا صبح نخوابید.
و توی اتاق دیگه، یونگی با یه لیوان ویسکی توی دستش به سقف خیره بود.
همون جملهای که گفته بود، توی ذهنش میچرخید.
دروغ گفته بود.
چون به خواهر بودن فکر کرده بود. بارها.
اما هر بار که رینا میگفت «برادر»، یه چیزی توی وجودش میمرد.
چون خواهر نمیخواست.
اصلاً.
فقط نمیتونست بهش بگه چی میخواد.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدینننننننن🔪🔪🎀
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس ها
شرط :
لایک : ۲۶ تا
کامنت : ۱۳ تا
بازنشر : ۵ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³
پانزده سال بعد...
رینا بیستوسه سالش بود که دیگه یادش رفته بود خواهر بودن چه حسی داره.
نه اینکه نخواد. هنوز هم ته دلیش آرزوی همون روزهای بچگی رو داشت؛ وقتی فکر میکرد اگه یه روزی یونگی بهش لبخند بزنه، دنیا کامل میشه. اما حالا میدونست بعضی آرزوها فقط برای بچههاست.
عمارت مین هنوز همونقدر باشکوه بود، ولی حالا یونگی صاحبش بود. پدرش سه سال پیش مرده بود و یونگی، با همون دستهای سرد و صورت بیحالت، رهبری خانواده رو گرفته بود.
رینا توی آشپزخونه ایستاده بود و چای میریخت که صدای قدمهای آشنا رو شنید.
لازم نبود برگرده.
رینا: چای میخوای؟
یونگی: نه.
همون جواب. همون لحن. انگار پونزده سال هیچ تغییری نکرده بود.
رینا چای خودش رو برداشت و برگشت. یونگی کنار میز ایستاده بود، کت مشکیاش رو هنوز درنیاورده بود. توی این سه سال، شونههاش پهنتر شده بود، چروکهای ریز دور چشماش نشسته بود، ولی چشماش هنوز همونقدر سرد بود. شاید سردتر.
رینا: مامان زنگ زد. گفت امشب میاد شام.
یونگی: میدونم.
رینا: پس چرا انقدر اخمویی؟
یونگی بهش نگاه کرد. همون نگاه سنگین همیشگی که رینا سالها بود یاد گرفته بود تحملش کنه.
یونگی: چون حوصلهی مهمونی ندارم.
رینا: مادرته، مهمونی نیست.
یونگی: برام فرقی نداره.
رینا نفس عمیقی کشید. فنجون چای رو گذاشت کنار.
رینا: یونگی، من نمیدونم چرا هنوز بعد از همهی این سالها اینقدر سردی. من هیچوقت ازت چیزی نخواستم. فقط...
یونگی: چی؟
رینا: فقط یه خواهر باشم. همینه. چرا انقدر برات سخته؟
یونگی چند قدم بهش نزدیک شد. برای اولین بار توی سالها، اینقدر نزدیکش ایستاد که رینا بوی عطرش رو حس کرد. همون بوی چوب و بارون، ولی حالا با یه چیزی مخلوط شده بود: بوی باروت و خون. خفیف، ولی به اندازهای که دلش بلرزه.
یونگی: خواهر؟ هنوزم روی همون حرفی؟
رینا: چرا انقدر از این کلمه بدت میاد؟
یونگی خندید. اون خندهی سردی که رینا از بچگی متنفر بود.
یونگی: چون هیچوقت نخواستم خواهر داشته باشم.
رینا: پس چی میخواستی؟
سکوت.
نگاه یونگی روی صورتش موند. چند ثانیه، شاید بیشتر. چیزی توی چشماش جرقه زد، همون چیزی که رینا سالها بود نمیتونست اسمش رو بذاره.
بعد یونگی برگشت سمت در.
یونگی: مواظب خودت باش امشب. من دیر میام.
رینا: یونگی...
یونگی: چی؟
رینا بلند شد. صداش رو محکم کرد.
رینا: میخوام بدونم چرا همیشه فرار میکنی. من فقط میخوام باهات خوب باشم. همین.
یونگی ایستاد.
دستش رو روی دستگیرهی در گذاشت.
یونگی: میخوای خوب باشی؟ پس دیگه خودتو به جای خواهر من نذار. چون من...
مکث.
رینا قلبش داشت از جا کنده میشد.
رینا: چون تو چی، یونگی؟
یونگی لبخند تلخی زد. لبخندی که توش یه چیزی پنهان بود.
یونگی: چون من هیچوقت به خواهر بودن فکر نکردم.
در رو باز کرد و رفت.
رینا موند و فنجون سرد چای توی دستش.
دلش تند میزد. گیج بود. عصبانی. سردرگم.
«من هیچوقت به خواهر بودن فکر نکردم.»
یعنی چی؟
چی شده بود که یونگی نمیخواست بگه؟
اون شب، رینا تا صبح نخوابید.
و توی اتاق دیگه، یونگی با یه لیوان ویسکی توی دستش به سقف خیره بود.
همون جملهای که گفته بود، توی ذهنش میچرخید.
دروغ گفته بود.
چون به خواهر بودن فکر کرده بود. بارها.
اما هر بار که رینا میگفت «برادر»، یه چیزی توی وجودش میمرد.
چون خواهر نمیخواست.
اصلاً.
فقط نمیتونست بهش بگه چی میخواد.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدینننننننن🔪🔪🎀
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس ها
شرط :
لایک : ۲۶ تا
کامنت : ۱۳ تا
بازنشر : ۵ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۶۵۰
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط