پارت: 12 (بخش1)
پارت: 12 (بخش1)
**زاویه دید: هیزل**
بوی روغنِ سوختهی دستگاهِ سرخکن، وایتکسِ تند و ارزانقیمت، و قهوهای که حداقل ۴ ساعت روی شعلهکناریِ قهوهساز جوشیده بود، مثل یک لایهی چرب و نامرئی روی تمامِ منافذِ پوستم نشسته بود.
ساعت از 8:30 عصر گذشته بود و من وارد پنجمین ساعت از شیفتم در *«داینرِ میلر»* شده بودم؛ یک غذاخوریِ ٢۴ ساعته در حاشیهی جنوبی و مردهی شهر. اینجا جایی بود که آسفالتِ خیابانهایش پر از چالهچوله بود و هیچکس با ماشینهای شاسیبلندِ وارداتی یا هودیهای برندِ چندصد دلاری پایش را اینجا نمیگذاشت. اینجا قلمروی رانندههای کامیونِ خسته، کارگرانِ شیفتِ شب و آدمهایی بود که برای پرداختِ یک صورتحسابِ 10 دلاری، تمامِ سکههای تهجیبشان را با وسواس روی پیشخوان میشمردند.
زانوی راستم—دقیقاً همان زانوی لعنتی که تایلرِ روانی تو پیستِ دوومیدانی با توپ خرد کرده بود با هر قدمی که روی سرامیکهای لق، چرب و رنگورورفتهی کفِ داینر برمیداشتم، مثل یک قلبِ متورم میتپید و تا مغز استخوانم تیر میکشید. کفشهای کتانیام که بیش از ٣ سال از عمرشان میگذشت، دیگر هیچ آجی نداشتند. کفیِ آنها آنقدر نازک شده بود که سرمای کفِ زمین مستقیم به اعصابم شلیک میشد.
«هیزل! میز شماره ۴سفارشِ پنکیکِ اضافه داره! میز شماره ٧ هم نیم ساعته منتظرِ صورتحسابه. بجنب دختر، امروز دستتنهاییم!»
صدای خَشدار و بلندِ *کلارا*، زنی ۴۵ ساله که مدیرِ شیفتِ شب بود و همیشه بوی سیگارِ نعنایی میداد، از پشتِ پیشخوانِ آشپزخانه بلند شد.
«اومدم، کلارا! فقط ١ثانیه!»
چشمهایم را بستم و یک نفسِ عمیق کشیدم. ریههایم به جای هوای تازه، ترکیبی از بوی پیازِ داغ و خستگیِ مزمن را بلعید. پیشبندِ زرشکیِ کارم را که لکههای کمرنگِ سس و قهوه روی لبهی جیبش جا خوش کرده بود، با دست صاف کردم. کشِ موهایم را باز کردم، موهای لخت و نامرتبم را با یک حرکتِ تند بالای سرم گوجه کردم و دوباره بستم. لبخندِ شمارهی ٣ را روی صورتم نشاندم—همان لبخندِ مکانیکی، پلاستیکی و اجباری که به مشتریها میگفت: *«حق کاملاً با شماست، دنیا جای فوقالعادهایه و من بزرگترین آرزوم اینه که قهوهی سردتون رو عوض کنم.»*
بشقابهای داغ و سنگینِ پنکیک را با دستِ راستم برداشتم، صورتحسابِ میز ٧ را توی جیبِ پیشبندم چپاندم و به سمتِ سالنِ اصلی راه افتادم.
زنگولهی زنگزده و رو اعصابِ بالای درِ ورودی با صدای *«دینگ-دینگ»* ضعیفی به صدا درآمد. بادِ سردِ اواخرِ شهریور برای یک ثانیه هوای دمکرده و خفهی داینر را شکافت و به صورتم خورد.
سرم را بالا نیاوردم. نگاهم فقط به سینیِ توی دستم بود که تعادلش به هم نخورد. با همان لحنِ تمرینشده و یکنواختِ همیشگیام گفتم: «خوش اومدید. هر جا که خالیه بفرمایید بشینید. تا ٢دقیقهی دیگه برای گرفتن سفارش میام خدمتتون.»
«من... دنبالِ یه میزِ یه نفرهام.»
صدایی که شنیدم، مثل یک سطلِ آبِ یخ بود که مستقیماً روی ستون فقراتم خالی شد.
**زاویه دید: هیزل**
بوی روغنِ سوختهی دستگاهِ سرخکن، وایتکسِ تند و ارزانقیمت، و قهوهای که حداقل ۴ ساعت روی شعلهکناریِ قهوهساز جوشیده بود، مثل یک لایهی چرب و نامرئی روی تمامِ منافذِ پوستم نشسته بود.
ساعت از 8:30 عصر گذشته بود و من وارد پنجمین ساعت از شیفتم در *«داینرِ میلر»* شده بودم؛ یک غذاخوریِ ٢۴ ساعته در حاشیهی جنوبی و مردهی شهر. اینجا جایی بود که آسفالتِ خیابانهایش پر از چالهچوله بود و هیچکس با ماشینهای شاسیبلندِ وارداتی یا هودیهای برندِ چندصد دلاری پایش را اینجا نمیگذاشت. اینجا قلمروی رانندههای کامیونِ خسته، کارگرانِ شیفتِ شب و آدمهایی بود که برای پرداختِ یک صورتحسابِ 10 دلاری، تمامِ سکههای تهجیبشان را با وسواس روی پیشخوان میشمردند.
زانوی راستم—دقیقاً همان زانوی لعنتی که تایلرِ روانی تو پیستِ دوومیدانی با توپ خرد کرده بود با هر قدمی که روی سرامیکهای لق، چرب و رنگورورفتهی کفِ داینر برمیداشتم، مثل یک قلبِ متورم میتپید و تا مغز استخوانم تیر میکشید. کفشهای کتانیام که بیش از ٣ سال از عمرشان میگذشت، دیگر هیچ آجی نداشتند. کفیِ آنها آنقدر نازک شده بود که سرمای کفِ زمین مستقیم به اعصابم شلیک میشد.
«هیزل! میز شماره ۴سفارشِ پنکیکِ اضافه داره! میز شماره ٧ هم نیم ساعته منتظرِ صورتحسابه. بجنب دختر، امروز دستتنهاییم!»
صدای خَشدار و بلندِ *کلارا*، زنی ۴۵ ساله که مدیرِ شیفتِ شب بود و همیشه بوی سیگارِ نعنایی میداد، از پشتِ پیشخوانِ آشپزخانه بلند شد.
«اومدم، کلارا! فقط ١ثانیه!»
چشمهایم را بستم و یک نفسِ عمیق کشیدم. ریههایم به جای هوای تازه، ترکیبی از بوی پیازِ داغ و خستگیِ مزمن را بلعید. پیشبندِ زرشکیِ کارم را که لکههای کمرنگِ سس و قهوه روی لبهی جیبش جا خوش کرده بود، با دست صاف کردم. کشِ موهایم را باز کردم، موهای لخت و نامرتبم را با یک حرکتِ تند بالای سرم گوجه کردم و دوباره بستم. لبخندِ شمارهی ٣ را روی صورتم نشاندم—همان لبخندِ مکانیکی، پلاستیکی و اجباری که به مشتریها میگفت: *«حق کاملاً با شماست، دنیا جای فوقالعادهایه و من بزرگترین آرزوم اینه که قهوهی سردتون رو عوض کنم.»*
بشقابهای داغ و سنگینِ پنکیک را با دستِ راستم برداشتم، صورتحسابِ میز ٧ را توی جیبِ پیشبندم چپاندم و به سمتِ سالنِ اصلی راه افتادم.
زنگولهی زنگزده و رو اعصابِ بالای درِ ورودی با صدای *«دینگ-دینگ»* ضعیفی به صدا درآمد. بادِ سردِ اواخرِ شهریور برای یک ثانیه هوای دمکرده و خفهی داینر را شکافت و به صورتم خورد.
سرم را بالا نیاوردم. نگاهم فقط به سینیِ توی دستم بود که تعادلش به هم نخورد. با همان لحنِ تمرینشده و یکنواختِ همیشگیام گفتم: «خوش اومدید. هر جا که خالیه بفرمایید بشینید. تا ٢دقیقهی دیگه برای گرفتن سفارش میام خدمتتون.»
«من... دنبالِ یه میزِ یه نفرهام.»
صدایی که شنیدم، مثل یک سطلِ آبِ یخ بود که مستقیماً روی ستون فقراتم خالی شد.
- ۳۱۵
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط