{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختری از ایران

دختری از ایران
part:³²
ویو ادمین:
-اخیشششش
+فقط قراره دوباره امروز ببینیشون...
-میدونم...شیبالللل
-خیلییی خستم میتونی خستگیمو در ببری؟(اومد نزدیکش)
+امروز نه کوک...پریودم...
-چقد زود منظورمو گرفتی...
+مغز مریض الان خوبه...تازه همش داری بهم میگی....
- خبببب خیلی ذوق دارم...(رفت روی مبل نشست)
+برای چی؟
-روز عروسی...(اره جون عمتتت تووو فقط شبشو میخوای پرو...)
+منم...(رفت تو اشپزخونه و ظرفا رو داره میشوره)
-قلبم...چرا ناراحتی مشکلی پیش اومده...؟
+نه اصلا...چرا میپرسی‌.‌‌..
-به هر کی دروغ بگی به من نمیتونی...(رفت تو اشپزخونه و دستاشو دور کمر ا/ت حلقه کرد)
+(دیگه ظرف نمیشست)خب راستش...استرس دارم....میترسم کسی توی فندوم ازم خوشش نیاد...تازه من خیلی جوونم...و به هیچکس تو این گروه نمیام...تازه...یه دخترم...اصلا به گروهتون نمیخورم میدونی...(حرفش با بوسه ای که کوک روی لبش کاشت قطع شد)
-دیگه هیچوقت همچین فکریو نکن...شاید جوون باشی و تازه وارد...ولی بجز هیترا همه دوست دارن...نگران بقیه چیزا هم نباش...حتی اگه همه دنیا علیه تو باسن من پیش توعم بیب...
+ممنون کوک...نمیدونستم تورو نداشتم چیکار میکردم...
-(گونشو بوس کرد)
+(شروع کرد بقیه ظرفا رو شست)نمیخوای بری؟(خنده)
-نه...میخوام ظرف شستن عشقمو ببینم...
+باشه(خنده)
_____________بعد از شستن ظرفا____________
+تموم شد...هوف
-خسته شدی؟
+اوهوم...
بدون هیچ حرفی کوک براید استایل بغلش کرد...
+هی چیکار میکنی...
- مگه خسته نیستی؟
+چرا ولی تا پیش مبل میتونم بیام...
-میخوام ببرمت توی اتاق بخوابیم...
+او...ولی تازه بیدار شدیما
-حرف نزن...من خستم...
کوک بردش تو اتاق و گذاشتش روی تخت و اومد کنارش و پتو کشید رو خودشون...
کوک تا دراز کشید خوابش برد ولی ا/ت نه...پس گوشی گرفت دستش...
-گوشی و بزار کنار(خوابالو)
+مگه خواب نبودی؟
-چرا...بزارش کنار بخواب...
+خوابم نمیاد خب...
گوشیو از ا/ت میقاپه و میزاره رو زمین‌ که دست ا/ت بهش نرسه بعد محکم تر بغلش میکنه...
-بخواب...
+چرا بغلت کاری میکنه خوابم بگیره ها؟
-نمیدونم قلبم...
و هر دوشون لالااااا کردن...
(خیلی میخوام سریعتر این فیک رو تموم کنم و برم سراغ فیک بعدی...ولی خیلیش مونده😔🤏🏻)
_________________ساعت ۱۲________________
کوک زودتر از ا/ت بیدار شده بود و داشت به ا/ت نگاه میکرد
+چقد خوابیدیم؟
-۳ ساعت...یعنی ساعت ۱۲ عه پرنسسم...
+اووو...
-کمپانی زنگ زد گفت ساعت ۳ بیاید تمرین...هر روز ساعت ۳...
+پس ساعتش رو تغییر دادن...
-اوهوم...
+کی بیدار شدی؟
-یه ربعه...اون موقع که کمپانی زنگ زد پاشدم دیگه....
__________________ساعت ۳____________________
-بیب اماده ای؟
+ارع بریم؟
-این دیگه چه لباسیه ها؟
+چشه...؟
-بازه...
+باشه میرم عوضش میکنم...
-افرین بیبی گرل....
ویو ادمین:
میخوام خلاصه کنم...اعضا هر روز خیلی سخت تمرین میکردن...تا اون روز فرا رسید...!
ادامه دارد...
بدجا تموم شد...؟
اخییییی😔🤌🏻
خداییی فیک بعدی خیلییی خوبههه میخوام سریع این فیک رو تموم کنممم🤏🏻😭
شرطا:
۴۰ لایک...
۳۰ کامنت...
سخت نگرفتم بهتون😌
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۵۵)

کام نَزار دارلینگ☆محفل منو تنهاییام😔

دختری از ایرانpart:³³ا/ت خیلی استرس داشت...و نامجون هم اینو ...

فیک نویسه....:>>>@jimin_park_1995

دختری از ایرانpart:³¹بعدش تهیونگ از اتاق رفت بیرون...منم میخ...

"سرنوشت "p,49...کوک : هومم منم خستم.... بخوابیم ؟.ا/ت : باشه...

part 7

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط