سرنوشت
"سرنوشت "
p,49
.
.
.
کوک : هومم منم خستم.... بخوابیم ؟
.
ا/ت : باشه ..
.
ویو کوک ساعت ۴ بعد از ظهر *
.
با صدای زنگ در بیدار شدم رفتم پایین که دیدم نامجون و بچه ها دارن احوال پرسی میکنن ...
.
کوک : ع سلام هیونگ .. ( خوابالود )
.
نامجون : عععهه به به سلام شازده( همو بغل میکنن)... ببینم خواب بودی ؟
.
کوک : هومم اره
.
نامجون : پس ا/ت هم خوابه نه
.
کوک : آره الان بیدارش میکنم ..
.
تامجون : باشه
.
رفتم تو اتاق که دیدم ا/ت نشسته روی تخت و به کیوتتت ترین شکل ممکن داره چشمای ستاره ایشو میماله ....
.
کوک : پرنسس نامجون اومده ..
.
ا/ت : جدی ! مگه ساعت چنده ؟
.
کوک : حدود چهار ونیم
.
ا/ت زود بلند شد و رفت دستشویی منم رفتم پایین و منتظر ا/ت بودیم ..
.
۳ مین بعد *
.
ا/ت بدو بدو از پله ها اومد پایین
.
ا/ت : دلم برات تنگ شده بود نامجونیییی ( بغلش کرد )
.
نامجون : منم پرنسسس
.
ا/ت : خب برم دفترمو بیارم ....
.
بعد از این که ا/ت دفترش اورد ، نشست کنار نامجون و جونگ کوک ...
.
۳۰ مین بعد *
.
نامجون : خب ا/ت پس فهمیدی اینجوری بایدx رو میدا کنی اوکی ؟
.
ا/ت : ارههه خیلی راحتهه
.
نامجون : تو باهوشی دختر ( موهاشو ناز کرد)
.
ساعت ۶ ویو ا/ت *
.
ا/ت : هوففف تموم شدددد
.
تهیونگ : ۲ ساعت سر ی مبحث بودین جدی ( خنده )
.
کتابو برداشتم و محکم پرت کردم سمتش و خورد تو سرش ... بازم میخندید...
.
ا/ت : کوفت ته ته ( خنده )
.
ته : باشه باشه .( خنده )
.
نامجون: خب ا/ت من برم با یکی قرار دارم ( چشمک )
.
ا/ت و کوک : چیییییی جدیییییییی
.
نامجون : آره
.
ا/ت : عکسسشششش رو بدهههههه
.
نامجون : باشه ( خنده ) .. بیا ...اسمش جسیکاعه
.
ا/ت : واییی قلبمممممم خوش بگذره
.
..
.
p,49
.
.
.
کوک : هومم منم خستم.... بخوابیم ؟
.
ا/ت : باشه ..
.
ویو کوک ساعت ۴ بعد از ظهر *
.
با صدای زنگ در بیدار شدم رفتم پایین که دیدم نامجون و بچه ها دارن احوال پرسی میکنن ...
.
کوک : ع سلام هیونگ .. ( خوابالود )
.
نامجون : عععهه به به سلام شازده( همو بغل میکنن)... ببینم خواب بودی ؟
.
کوک : هومم اره
.
نامجون : پس ا/ت هم خوابه نه
.
کوک : آره الان بیدارش میکنم ..
.
تامجون : باشه
.
رفتم تو اتاق که دیدم ا/ت نشسته روی تخت و به کیوتتت ترین شکل ممکن داره چشمای ستاره ایشو میماله ....
.
کوک : پرنسس نامجون اومده ..
.
ا/ت : جدی ! مگه ساعت چنده ؟
.
کوک : حدود چهار ونیم
.
ا/ت زود بلند شد و رفت دستشویی منم رفتم پایین و منتظر ا/ت بودیم ..
.
۳ مین بعد *
.
ا/ت بدو بدو از پله ها اومد پایین
.
ا/ت : دلم برات تنگ شده بود نامجونیییی ( بغلش کرد )
.
نامجون : منم پرنسسس
.
ا/ت : خب برم دفترمو بیارم ....
.
بعد از این که ا/ت دفترش اورد ، نشست کنار نامجون و جونگ کوک ...
.
۳۰ مین بعد *
.
نامجون : خب ا/ت پس فهمیدی اینجوری بایدx رو میدا کنی اوکی ؟
.
ا/ت : ارههه خیلی راحتهه
.
نامجون : تو باهوشی دختر ( موهاشو ناز کرد)
.
ساعت ۶ ویو ا/ت *
.
ا/ت : هوففف تموم شدددد
.
تهیونگ : ۲ ساعت سر ی مبحث بودین جدی ( خنده )
.
کتابو برداشتم و محکم پرت کردم سمتش و خورد تو سرش ... بازم میخندید...
.
ا/ت : کوفت ته ته ( خنده )
.
ته : باشه باشه .( خنده )
.
نامجون: خب ا/ت من برم با یکی قرار دارم ( چشمک )
.
ا/ت و کوک : چیییییی جدیییییییی
.
نامجون : آره
.
ا/ت : عکسسشششش رو بدهههههه
.
نامجون : باشه ( خنده ) .. بیا ...اسمش جسیکاعه
.
ا/ت : واییی قلبمممممم خوش بگذره
.
..
.
- ۴۴.۵k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط