🐏 قصهی یک قربانی
🐏 قصهی یک قربانی
وقتی که زنگ خانه را زدیم، چشمهای مادر خانواده پر از تعجب بود. سه تا بچه با لباسهای مندرس، پشت سرش بودند و با چشمهای درشت و بیقرار به دستهای ما نگاه میکردند.
وقتی بستهی گوشت قربانی را دستشان دادیم، مادر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. با صدایی لرزان گفت:
«چند هفتهست فقط سیبزمینی و نان داشتیم. دیشب بچهها از من خورشت گوشت خواستن… ولی من فقط وعده دادم شاید فردا خدا خودش برسونه.»
خدا خودش رساند…
همان روز، همان وعده، همان گوشتی که سهم کوچک اما پرارزش شما بود، شد لبخند و قوت قلب یک مادر و آرزوی سه کودک.
امروز، دعای این خانواده بدرقهی راه همهی کسانی شد که با دلشان شریک این سفره بزرگ شدند.
گاهی سهم ما از معجزه، فقط یک سهم قربانی است… اما برای یک کودک، یعنی همان غذایی که شب با شکم سیر بخوابد.
👈 .
وقتی که زنگ خانه را زدیم، چشمهای مادر خانواده پر از تعجب بود. سه تا بچه با لباسهای مندرس، پشت سرش بودند و با چشمهای درشت و بیقرار به دستهای ما نگاه میکردند.
وقتی بستهی گوشت قربانی را دستشان دادیم، مادر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. با صدایی لرزان گفت:
«چند هفتهست فقط سیبزمینی و نان داشتیم. دیشب بچهها از من خورشت گوشت خواستن… ولی من فقط وعده دادم شاید فردا خدا خودش برسونه.»
خدا خودش رساند…
همان روز، همان وعده، همان گوشتی که سهم کوچک اما پرارزش شما بود، شد لبخند و قوت قلب یک مادر و آرزوی سه کودک.
امروز، دعای این خانواده بدرقهی راه همهی کسانی شد که با دلشان شریک این سفره بزرگ شدند.
گاهی سهم ما از معجزه، فقط یک سهم قربانی است… اما برای یک کودک، یعنی همان غذایی که شب با شکم سیر بخوابد.
👈 .
- ۴۰۸
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط