همیشه تو را از دور نگاه میکردم، از پشتِ دیوار.
همیشه تو را از دور نگاه میکردم، از پشتِ دیوار.
انگار به تماشاگه غم نشسته بودم.
تن نحیفت، لاغرتر شده بود.
انگار شادی ات را از بدنت بیرون کشیده باشند و خشک شده باشی.
خشک و تاریک.
وقتی به من گفتی که مرا از همه بیشتر میخواهی، باید محکمتر بغلت میکردم.
یا حداقل از نزدیک نگاهت میکردم.
شک دارم هنوز مرا دوست داشته باشی،
اما مگر میشود تو فراموش بشوی؟
دیوار ها ما را ویران کردند.
دیوار هایی که خودمان آنهارا بنا کرده بودیم.
انگار آجر ها روی احساساتمان را پوشیده بودند و تا بالای سرمان قد کشیده بودند.
جاهایی که قبلا ایستاده بودی، الان خالی هستند.
روی صندلی ماشین، روی فرشِ آشپزخانه.
اما تو بیشتر روی قلب من نشسته بودی، الان میفهمی چقدر خالی هستم؟
دلم میخواهد دوباره زیر باران بدویم، و تو دستت را برای من سپر کنی، در برابر چیزهایی که پایین میریزند.
به دنبالم بیا؛ من هنوز میخواهم تو را داشته باشم.🍃
انگار به تماشاگه غم نشسته بودم.
تن نحیفت، لاغرتر شده بود.
انگار شادی ات را از بدنت بیرون کشیده باشند و خشک شده باشی.
خشک و تاریک.
وقتی به من گفتی که مرا از همه بیشتر میخواهی، باید محکمتر بغلت میکردم.
یا حداقل از نزدیک نگاهت میکردم.
شک دارم هنوز مرا دوست داشته باشی،
اما مگر میشود تو فراموش بشوی؟
دیوار ها ما را ویران کردند.
دیوار هایی که خودمان آنهارا بنا کرده بودیم.
انگار آجر ها روی احساساتمان را پوشیده بودند و تا بالای سرمان قد کشیده بودند.
جاهایی که قبلا ایستاده بودی، الان خالی هستند.
روی صندلی ماشین، روی فرشِ آشپزخانه.
اما تو بیشتر روی قلب من نشسته بودی، الان میفهمی چقدر خالی هستم؟
دلم میخواهد دوباره زیر باران بدویم، و تو دستت را برای من سپر کنی، در برابر چیزهایی که پایین میریزند.
به دنبالم بیا؛ من هنوز میخواهم تو را داشته باشم.🍃
- ۸۰
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط