#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹²
صبح روز بعد...
رینا تا صبح نخوابید.
هر بار چشماش رو میبست، حرفهای یونگی توی گوشش پیچ میخورد.
«فردا قراره یه اتفاق بیفته که زندگیمون رو عوض کنه.»
چه اتفاقی؟
ساعت هفت صبح بود که صدای ماشینهای زیاد از حیاط اومد.
رینا از پنجره نگاه کرد. هفت تا ماشین مشکی جلوی عمارت پارک شده بودن. حداقل بیست محافظ توی حیاط ایستاده بودن.
همه چیز غیرعادی بود.
رینا لباس پوشید و دوید پایین.
توی سالن، یونگی با یه کت مشکی جدید ایستاده بود. موهاش رو عقب زده بود. یه اسلحه توی کمرش بود.
چهار تا از محافظهای ارشد دورش جمع شده بودن.
رینا: یونگی! چی شده؟
یونگی سرش رو بلند کرد. وقتی رینا رو دید، چشماش یه برق خاصی زد.
یونگی: رینا. برو بالا.
رینا: نه! میخوام بدونم چی شده!
یونگی: امروز یه جلسهی مهم دارم. با خانوادهی پارک. اونا دیشب حمله کردن به خونهمون. امروز قراره حسابشون رو برسم.
رینا قلبش افتاد.
رینا: یعنی میخوای بری جنگ؟
یونگی: نه. میخوام برم مذاکره.
رینا: با اسلحه؟
یونگی لبخند تلخی زد.
یونگی: توی دنیای ما، مذاکره بدون اسلحه معنی نداره.
رینا: منم میام.
یونگی: نه.
رینا: یونگی!
یونگی: گفتم نه! این کار بچهها نیست.
رینا: من بچه نیستم!
یونگی بهش نزدیک شد. صداش رو پایین آورد.
یونگی: میدونم بچه نیستی. دقیقاً به خاطر همین میخوام بمونی. اگه اتفاقی برام بیفته... تو باید این خونه رو اداره کنی.
رینا جا خورد.
رینا: چی؟!
یونگی: مادرم بهت اعتماد داره. منم بهت اعتماد دارم. اگه برنگشتم... تو مسئولی.
رینا: نرو... خواهش میکنم نرو...
صداش لرزید.
یونگی دستش رو برداشت و آروم موهای رینا رو نوازش کرد.
یونگی: باید برم. این زندگی منه. ولی قول میدم برمیگردم.
رینا: قول؟
یونگی: قول.
یونگی برگشت و رفت سمت ماشین.
رینا دوید پشت سرش.
رینا: یونگی!
یونگی ایستاد و برگشت.
رینا: گردنبند رو پوشیدم. همیشه باهاتمه.
یونگی نگاهش به گردنبند افتاد. لبخند کوچیکی زد. گرم.
یونگی: پس منم همیشه باهاتم.
سوار ماشین شد.
ماشینها حرکت کردن و رفتن.
رینا موند توی حیاط خالی.
دستش رو روی گردنبند گذاشت.
رینا با خودش: برگرد... لطفاً برگرد...
سه ساعت بعد____________________________
خبر رسید.
یکی از محافظها با صورتی کبود دوید توی عمارت.
محافظ: خانم رینا! یونگی... بهش تیر خورده!
رینا از جا پرید.
رینا: چی؟! کجاست؟!
محافظ: دارن میارنش... ولی خیلی بدحاله...
رینا دوید سمت در.
همون موقع، ماشین یونگی وارد حیاط شد.
در باز شد. دو تا محافظ یونگی رو بیرون کشیدن.
پیرهن سفیدش یکسره قرمز بود.
چشماش بسته بود.
صورتش مثل گچ سفید شده بود.
رینا: یون..گی! یونگییییی!
دوید سمتش. دستش رو گرفت. سرد بود.
رینا: چشات رو باز.. ک...ن! به من نگاه کن!
یونگی چشماش رو باز کرد. به سختی. نگاهش روی رینا موند.
یونگی: رینا...
رینا: ...ا...آره منم! نترس! دکتر میارم!
یونگی: گوش کن...
رینا: نه! حرف نزن! نجاتت میدم!
یونگی: رینا... خواهش میکنم... گوش کن...
رینا گریهاش گرفت.
رینا: باشه......
یونگی با آخرین توانش دستش رو بلند کرد و گردنبند رینا رو لمس کرد.
یونگی: اگه... اگه نتونستم برگردم... این گردنبند رو نگه دار... بدون که... همیشه...
رینا: چی؟! همیشه چی؟!
یونگی نفس عمیقی کشید.
یونگی: همیشه... دوستت داشتم.
چشماش بسته شد.
رینا: ...ن...نه...یون..گی! یونگییی!
فریادش توی حیاط پیچید.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹²
صبح روز بعد...
رینا تا صبح نخوابید.
هر بار چشماش رو میبست، حرفهای یونگی توی گوشش پیچ میخورد.
«فردا قراره یه اتفاق بیفته که زندگیمون رو عوض کنه.»
چه اتفاقی؟
ساعت هفت صبح بود که صدای ماشینهای زیاد از حیاط اومد.
رینا از پنجره نگاه کرد. هفت تا ماشین مشکی جلوی عمارت پارک شده بودن. حداقل بیست محافظ توی حیاط ایستاده بودن.
همه چیز غیرعادی بود.
رینا لباس پوشید و دوید پایین.
توی سالن، یونگی با یه کت مشکی جدید ایستاده بود. موهاش رو عقب زده بود. یه اسلحه توی کمرش بود.
چهار تا از محافظهای ارشد دورش جمع شده بودن.
رینا: یونگی! چی شده؟
یونگی سرش رو بلند کرد. وقتی رینا رو دید، چشماش یه برق خاصی زد.
یونگی: رینا. برو بالا.
رینا: نه! میخوام بدونم چی شده!
یونگی: امروز یه جلسهی مهم دارم. با خانوادهی پارک. اونا دیشب حمله کردن به خونهمون. امروز قراره حسابشون رو برسم.
رینا قلبش افتاد.
رینا: یعنی میخوای بری جنگ؟
یونگی: نه. میخوام برم مذاکره.
رینا: با اسلحه؟
یونگی لبخند تلخی زد.
یونگی: توی دنیای ما، مذاکره بدون اسلحه معنی نداره.
رینا: منم میام.
یونگی: نه.
رینا: یونگی!
یونگی: گفتم نه! این کار بچهها نیست.
رینا: من بچه نیستم!
یونگی بهش نزدیک شد. صداش رو پایین آورد.
یونگی: میدونم بچه نیستی. دقیقاً به خاطر همین میخوام بمونی. اگه اتفاقی برام بیفته... تو باید این خونه رو اداره کنی.
رینا جا خورد.
رینا: چی؟!
یونگی: مادرم بهت اعتماد داره. منم بهت اعتماد دارم. اگه برنگشتم... تو مسئولی.
رینا: نرو... خواهش میکنم نرو...
صداش لرزید.
یونگی دستش رو برداشت و آروم موهای رینا رو نوازش کرد.
یونگی: باید برم. این زندگی منه. ولی قول میدم برمیگردم.
رینا: قول؟
یونگی: قول.
یونگی برگشت و رفت سمت ماشین.
رینا دوید پشت سرش.
رینا: یونگی!
یونگی ایستاد و برگشت.
رینا: گردنبند رو پوشیدم. همیشه باهاتمه.
یونگی نگاهش به گردنبند افتاد. لبخند کوچیکی زد. گرم.
یونگی: پس منم همیشه باهاتم.
سوار ماشین شد.
ماشینها حرکت کردن و رفتن.
رینا موند توی حیاط خالی.
دستش رو روی گردنبند گذاشت.
رینا با خودش: برگرد... لطفاً برگرد...
سه ساعت بعد____________________________
خبر رسید.
یکی از محافظها با صورتی کبود دوید توی عمارت.
محافظ: خانم رینا! یونگی... بهش تیر خورده!
رینا از جا پرید.
رینا: چی؟! کجاست؟!
محافظ: دارن میارنش... ولی خیلی بدحاله...
رینا دوید سمت در.
همون موقع، ماشین یونگی وارد حیاط شد.
در باز شد. دو تا محافظ یونگی رو بیرون کشیدن.
پیرهن سفیدش یکسره قرمز بود.
چشماش بسته بود.
صورتش مثل گچ سفید شده بود.
رینا: یون..گی! یونگییییی!
دوید سمتش. دستش رو گرفت. سرد بود.
رینا: چشات رو باز.. ک...ن! به من نگاه کن!
یونگی چشماش رو باز کرد. به سختی. نگاهش روی رینا موند.
یونگی: رینا...
رینا: ...ا...آره منم! نترس! دکتر میارم!
یونگی: گوش کن...
رینا: نه! حرف نزن! نجاتت میدم!
یونگی: رینا... خواهش میکنم... گوش کن...
رینا گریهاش گرفت.
رینا: باشه......
یونگی با آخرین توانش دستش رو بلند کرد و گردنبند رینا رو لمس کرد.
یونگی: اگه... اگه نتونستم برگردم... این گردنبند رو نگه دار... بدون که... همیشه...
رینا: چی؟! همیشه چی؟!
یونگی نفس عمیقی کشید.
یونگی: همیشه... دوستت داشتم.
چشماش بسته شد.
رینا: ...ن...نه...یون..گی! یونگییی!
فریادش توی حیاط پیچید.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
- ۳۴۷
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط