{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرگ خاموش

تو ماه‌های اول، بودن در آن اتاق هنوز قابل تحمل بود.
زمان را با ورزش‌های طولانی، فکر کردن‌های بی‌پایان، حرف زدن با خود و ساختن امیدهای کوچک می‌کشاندی.
اما کم‌کم، چیزی درونت فرو ریخت.
نیمه‌ی ماه دوم که رسید، امید دیگر شبیه یک چراغ نبود؛ بیشتر شبیه نوری دوردست بود که هر لحظه محوتر می‌شد.

وقتی امید از بین می‌رود، آدم دیگر فقط خسته نمی‌شود؛
آرام‌آرام تهی می‌شود.
به جایی می‌رسی که حتی فکر کردن هم مثل تلاش برای نفس کشیدن در هوای سنگین است.
ورزش هم دیگر نجاتت نمی‌دهد.
کلمات هم دیگر پناهت نیستند.

آن‌وقت، حس می‌کنی نه در یک اتاق، بلکه در یک سکونِ بی‌انتها گیر افتاده‌ای؛
جایی که انگار قرار است همیشه همان‌جا بمانی و هیچ‌وقت بیرون نروی.
هنوز آدمی، با همان چشم‌ها و همان شکل و همان نفس‌ها؛
اما بی‌چیزترین بخش انسانی‌ات، همان امید، از تو گرفته شده است.

و شاید ترسناک‌ترین بخش همین باشد:
اینکه بیرون بروی، اما دیگر همان آدمِ قبل نباشی.
بدنی که راه می‌رود، حرف می‌زند و نگاه می‌کند؛
اما درونش چیزی خاموش شده است.
چیزی شبیه زندگی، اما نه دقیقاً زندگی.
چیزی شبیه انسان بودن، اما نه تمامِ آن.






#سریال_کره_ای #درام_کره_ای #عاشقانه #هیجانی #سکانس_برتر #کیدراما #K
دیدگاه ها (۲)

حمایت شما =حمایت من

ته بی رحمی...

در اصل انسان نمیمیرد بلکه بخشی از طبیعت می شود و زندگی ان حت...

بیوگرافی نیهاما

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط