تنهایی، شبیه به یک خانهی قدیمی و متروک است؛ در ابتدا سرد
تنهایی، شبیه به یک خانهی قدیمی و متروک است؛ در ابتدا سرد و غریبه به نظر میرسد، اما وقتی به اندازه کافی در آن بمانی، به صدای جیرجیر تختههای کفپوشش عادت میکنی، یاد میگیری چطور در تاریکیاش قدم برداری بیآنکه چشمانت آسیب ببیند، و کمکم سنگینی سکوتش تبدیل به امنترین آغوشی میشود که تا به حال داشتهای.
عادت کردن به تنهایی، از یک جایی به بعد دیگر یک «انتخاب» یا یک «اجبار» نیست؛ یک *دگردیسی آرام* است. پیلهای است که خودت به دور خودت میتنی، نه برای آنکه روزی پروانه شوی و پرواز کنی، بلکه برای آنکه بفهمی درون این پوسته، چقدر همهچیز دستنخورده و بکر باقی میماند.
وقتی به تنهایی خو میکنی، میل به ارتباط گرفتن با دنیای بیرون، مانند چراغی کمسو، آرامآرام خاموش میشود. دیگر حوصلهای برای کلماتِ تعارفی، لبخندهای مصلحتی و مکالمههای کوتاهی که فقط برای پر کردن خلاءهای موقتی هستند، باقی نمیماند. آدم به نوعی «خودکفایی عاطفی» میرسد که در عین مواجهه با خلاء، طعم گسی از آزادی دارد. پنجرهها را میبندی، نه به این خاطر که از طوفان میترسی، بلکه به این خاطر که فهمیدهای هوای بیرون، چیزی برای اضافه کردن به ریههایت ندارد.
در این نقطهی انزوا، بیتفاوتی مقدسی شکل میگیرد. تماشای جهان از پشت یک شیشهی ضخیم و مشوش، جذابتر از ایستادن در میان غوغای آن است. تو هستی، نفس میکشی، اما از دور؛ مانند ستارهای خاموش در کهکشانی دوردست که نورش سالهاست به کسی نمیرسد، اما خودش در مدار خویش، به آرامشی مطلق رسیده است.
عادت به تنهایی، یعنی پذیرفتن این واقعیت تلخ اما رهاییبخش: «هیچکس به اندازهی خودت، بلد نیست تو را در آغوش بکشد.»و این نقطه، آغازِ یک سفرِ بیبازگشت به درون است؛ جایی که ارتباط با جهان بیرون، دیگر یک نیاز نیست، بلکه هیاهویی است که سکوتِ زیبای تو را خراش میدهد.
عادت کردن به تنهایی، از یک جایی به بعد دیگر یک «انتخاب» یا یک «اجبار» نیست؛ یک *دگردیسی آرام* است. پیلهای است که خودت به دور خودت میتنی، نه برای آنکه روزی پروانه شوی و پرواز کنی، بلکه برای آنکه بفهمی درون این پوسته، چقدر همهچیز دستنخورده و بکر باقی میماند.
وقتی به تنهایی خو میکنی، میل به ارتباط گرفتن با دنیای بیرون، مانند چراغی کمسو، آرامآرام خاموش میشود. دیگر حوصلهای برای کلماتِ تعارفی، لبخندهای مصلحتی و مکالمههای کوتاهی که فقط برای پر کردن خلاءهای موقتی هستند، باقی نمیماند. آدم به نوعی «خودکفایی عاطفی» میرسد که در عین مواجهه با خلاء، طعم گسی از آزادی دارد. پنجرهها را میبندی، نه به این خاطر که از طوفان میترسی، بلکه به این خاطر که فهمیدهای هوای بیرون، چیزی برای اضافه کردن به ریههایت ندارد.
در این نقطهی انزوا، بیتفاوتی مقدسی شکل میگیرد. تماشای جهان از پشت یک شیشهی ضخیم و مشوش، جذابتر از ایستادن در میان غوغای آن است. تو هستی، نفس میکشی، اما از دور؛ مانند ستارهای خاموش در کهکشانی دوردست که نورش سالهاست به کسی نمیرسد، اما خودش در مدار خویش، به آرامشی مطلق رسیده است.
عادت به تنهایی، یعنی پذیرفتن این واقعیت تلخ اما رهاییبخش: «هیچکس به اندازهی خودت، بلد نیست تو را در آغوش بکشد.»و این نقطه، آغازِ یک سفرِ بیبازگشت به درون است؛ جایی که ارتباط با جهان بیرون، دیگر یک نیاز نیست، بلکه هیاهویی است که سکوتِ زیبای تو را خراش میدهد.
- ۸۰۴
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط