پارت۱۰
پارت۱۰
پرورشگاه
orphanage
بعد از صبحونه با بچه ها بازیمیکردیم.
گوشیمو برداشتم برای گذاشتن آهنگ،
همون لحظه گوشیم زنگ خورد
ناشناس بود.
یکم استرس گرفتم.
رو وون دستمو گرفت
رو وون:نگران نباش
جواب دادم
ا.ت:بله بفرمایید
زن:سلام خانم هانول
ا.ت:نه اشتباه گرفتید من ا.ت هستم
زن:معذرت میخوام خدافظ
گوشیو با ناامیدی تمام قطع کردم
بازم گفتم اشکال نداره
سویون با هیجان صدام کرد
سویون:ا.تت
ا.ت:چیشده
سویون:برات نوتیف اومد
ا.ت:یا خدااا
سریع گوشیو برداشتم خودشون بودن بلاخرههه
به پیام نگاه کردم
امشب ساعت ۲۲:۴۵ ادرس خیابان....رو به روی پرورشگاه خورشی...
چیییی
سویون:چیشده
گوشیو گرفتم سمتش
اونم تعجب کرد
سویون:همین روبه روئه
ا.ت:همون که بچه ها به شوخی میگفتن برج ارواح
رو وون:همیشه شبا چندتا از چراغاش روشنن
ا.ت:اونو ول کن ساعتش خیلی عجیبه
چو:ببینم چیی
کی اخه این ساعت میره برای مصاحبه
رو وون:میری؟
یکم مکثکردم
اینهمه براش استرس و انتظار کشیدم هرجور شده میرم
ا.ت:باید برم
فلش زمانی ساعت۲۲:۳۰
از پرورشگاه زدم بیرون به ساختمون روبه رو یه نگاهی کردم برام ترسناک بود ولیهرجور شده انجامش میدم.
راه افتادم از چراغ رد شدم.
رسیدم جلوی درش،
دو تا نگهبان،رد شدم حتی بدون اینکه بپرسن برای چه کاری اینجام
از در وارد شدم،یه حس عجیبی بود احساس سرما
این مکان حس خوبی بهم نمیداد.
یکی نشسته بود پشت میز رفتم ازش سوال کنم
ا.ت:سلام خسته نباشید
مرد:ممنون بفرمایید
ا.ت:برای آزمون استخدامی اومدم
مرد:اسمتون؟
ا.ت:لی ا.ت
به برگه رو به روش با دقت نگاه کرد
مرد:طبقه ۱۰اتاق دومی از چپ
رفتم سمت آسانسور
طبقه ۱۰بود
زدم تا بیاد پایین
یکم وایسادم تا بیاد در باز شد رفتم داخل طبقه ۱۰و فشار دادم
یکییکی میرفت بالا
..۴
..۵
..۶
..۷
تابه ۱۰رسید در باز شد یکی از چراغای ته راه رو خاموش روشن میشد
وایب فیلم ترسناکارو میده
در دومیسمت چپ
دستمو آوردم بالا یه نفس عمیق کشیدم دوتا تق زدم به در.
زنه:بیا تو
در و باز کردم یه خانوم تقریبا سن بالا نشسته بود پشت میز قیافش میزد سلیطه باشه
با خودکارش اشاره کرد به صندلیروبه رو
زنه:بشین
درو بستم صداش پیچید داخل راهرو
زنه:خب لی ا.ت از پرورشگاه خورشید
ا.ت:بله
زنه:تاحالا جایی کارکردی
ا.ت:قبل از شما درخواست داده بودم به یه شرکت دیگه ولیقبول نکردن اولین باره که برای مصاحبه اومدم
زنه:خب اینجا کارت سنگینه یعنی باید وسایل جابه جا بکنی
ا.ت:چی وسایل باید جابه جا کنم چه جوروسایلی
زنه:اینشو دیگه لازم نیست بدونی
ا.ت:خب ساعت کاریکیه
زنه:۵صبح باید داخلشرکت باشی تا هر وقت که کار باشه
ممکنه تا اخر شب طولبکشه ممکنه تا عصر تموم شه
بستگی به خودت داره
ا.ت:پسمن بهتون خبر میدم
زنه:تو نباید خبر بدی ما باد بگیم بیای یا نه
این حرفش حس عجیبی بهم داد.
زنه:میتونی بری باهات تماس میگیریم
بلند شدم بدون خدافظی اومدم بیرون
آسانسور همین طبقه بود
سوار شدم رفتم پایین
درکه باز شد.
چشام گرد شد
.
.
.
#فیک_کوک #فیک_اسمات #فیک_جیمین
#فیک_بی تی اس #فیک_تهیونگ #فیک_جین #فیک_نامجون
#فیک_جیهوپ #فیک_شوگا #فیک_تهکوک #فیک_نامجین #فیک_یونمین #بی تی اس
#کره_جنوبی #کیپاپ
پرورشگاه
orphanage
بعد از صبحونه با بچه ها بازیمیکردیم.
گوشیمو برداشتم برای گذاشتن آهنگ،
همون لحظه گوشیم زنگ خورد
ناشناس بود.
یکم استرس گرفتم.
رو وون دستمو گرفت
رو وون:نگران نباش
جواب دادم
ا.ت:بله بفرمایید
زن:سلام خانم هانول
ا.ت:نه اشتباه گرفتید من ا.ت هستم
زن:معذرت میخوام خدافظ
گوشیو با ناامیدی تمام قطع کردم
بازم گفتم اشکال نداره
سویون با هیجان صدام کرد
سویون:ا.تت
ا.ت:چیشده
سویون:برات نوتیف اومد
ا.ت:یا خدااا
سریع گوشیو برداشتم خودشون بودن بلاخرههه
به پیام نگاه کردم
امشب ساعت ۲۲:۴۵ ادرس خیابان....رو به روی پرورشگاه خورشی...
چیییی
سویون:چیشده
گوشیو گرفتم سمتش
اونم تعجب کرد
سویون:همین روبه روئه
ا.ت:همون که بچه ها به شوخی میگفتن برج ارواح
رو وون:همیشه شبا چندتا از چراغاش روشنن
ا.ت:اونو ول کن ساعتش خیلی عجیبه
چو:ببینم چیی
کی اخه این ساعت میره برای مصاحبه
رو وون:میری؟
یکم مکثکردم
اینهمه براش استرس و انتظار کشیدم هرجور شده میرم
ا.ت:باید برم
فلش زمانی ساعت۲۲:۳۰
از پرورشگاه زدم بیرون به ساختمون روبه رو یه نگاهی کردم برام ترسناک بود ولیهرجور شده انجامش میدم.
راه افتادم از چراغ رد شدم.
رسیدم جلوی درش،
دو تا نگهبان،رد شدم حتی بدون اینکه بپرسن برای چه کاری اینجام
از در وارد شدم،یه حس عجیبی بود احساس سرما
این مکان حس خوبی بهم نمیداد.
یکی نشسته بود پشت میز رفتم ازش سوال کنم
ا.ت:سلام خسته نباشید
مرد:ممنون بفرمایید
ا.ت:برای آزمون استخدامی اومدم
مرد:اسمتون؟
ا.ت:لی ا.ت
به برگه رو به روش با دقت نگاه کرد
مرد:طبقه ۱۰اتاق دومی از چپ
رفتم سمت آسانسور
طبقه ۱۰بود
زدم تا بیاد پایین
یکم وایسادم تا بیاد در باز شد رفتم داخل طبقه ۱۰و فشار دادم
یکییکی میرفت بالا
..۴
..۵
..۶
..۷
تابه ۱۰رسید در باز شد یکی از چراغای ته راه رو خاموش روشن میشد
وایب فیلم ترسناکارو میده
در دومیسمت چپ
دستمو آوردم بالا یه نفس عمیق کشیدم دوتا تق زدم به در.
زنه:بیا تو
در و باز کردم یه خانوم تقریبا سن بالا نشسته بود پشت میز قیافش میزد سلیطه باشه
با خودکارش اشاره کرد به صندلیروبه رو
زنه:بشین
درو بستم صداش پیچید داخل راهرو
زنه:خب لی ا.ت از پرورشگاه خورشید
ا.ت:بله
زنه:تاحالا جایی کارکردی
ا.ت:قبل از شما درخواست داده بودم به یه شرکت دیگه ولیقبول نکردن اولین باره که برای مصاحبه اومدم
زنه:خب اینجا کارت سنگینه یعنی باید وسایل جابه جا بکنی
ا.ت:چی وسایل باید جابه جا کنم چه جوروسایلی
زنه:اینشو دیگه لازم نیست بدونی
ا.ت:خب ساعت کاریکیه
زنه:۵صبح باید داخلشرکت باشی تا هر وقت که کار باشه
ممکنه تا اخر شب طولبکشه ممکنه تا عصر تموم شه
بستگی به خودت داره
ا.ت:پسمن بهتون خبر میدم
زنه:تو نباید خبر بدی ما باد بگیم بیای یا نه
این حرفش حس عجیبی بهم داد.
زنه:میتونی بری باهات تماس میگیریم
بلند شدم بدون خدافظی اومدم بیرون
آسانسور همین طبقه بود
سوار شدم رفتم پایین
درکه باز شد.
چشام گرد شد
.
.
.
#فیک_کوک #فیک_اسمات #فیک_جیمین
#فیک_بی تی اس #فیک_تهیونگ #فیک_جین #فیک_نامجون
#فیک_جیهوپ #فیک_شوگا #فیک_تهکوک #فیک_نامجین #فیک_یونمین #بی تی اس
#کره_جنوبی #کیپاپ
- ۵۴۴
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط