{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۹

پارت۹
پرورشگاه
orphanage

داشت میدویید
موهاش تقریبا کوتاه بود هیکل رو فرم قد بلند و سرعت زیاد.
یهو دیدم وایساد جلوی یه در
خوندم نوشته بود پرورشگاه خورشید
اوو چه جالب
دیگه راهمو گرفتم و رفتم بعد از نیم ساعت رسیدم.
با کلید درو باز کردم
م.کوک:کوکو تویی؟
کوک:اره
م.کوک:بشین الان میام
کتمو دراوردم کراواتمو شل‌کردم چشمامو بستم
م.کوک:نخواب پسر بیا اینو بخور
یه لیموناد گرفت سمتم
ازش گرفتم یکسره خوردم
م.کوک:خب چرا وقتی اومده شرکت گفتی نمیشناسیش
کوک:کیو
م.کوک:خودتو نزن به اون راه
کوک:با اون ریخت و قیافش بگم میشناسمش یکم برام خوب‌نیست میدونی
م.کوک:چشه مگه
کوک:چش نیست گوشه
م.کوک:قرار ازد..
کوک:خب فعلا بندازش عقب باید برم پاریس
م.کوک:برا چی‌مثلا
کوک:جاسوس
م.کوک:اوو خب اون واجبه
مگه کسی نیست اونجا
کوک:چرا تهیونگ هست ولی‌به کمک نیاز دارن مثل‌اینکه خیلی ماهره
م.کوک:کی شرکتو اداره میکنه؟
کوک:میخواستم به بابا بگم که نیست مثل اینکه
م.کوک:چرا هست رفته حموم.میرم صداش کنم
کوک:باش
رفت بالا گوشیم زنگ خورد
پارکه
کوک:بله
پارک:قربان جتتون فردا برای ساعت نه صبح امادست
کوک:اوکی
قطع کردم
زنگ زدم نامی
نامی:الو
کوک:جت برای ساعت...۸صبح آمادست
نامی :باش میبینمت
قطع کردم
آخی اوسکلش کردم
مامان اومد پایین
م.کوک:داره لباس میپوشه
کوک:بهش گفتی
م.کوک:گفت حله
کوک:پس من میرم باید چمدون ببندم
م.کوک:غذا گذاشتم
کوک:نه نمیخورم
رفتم از در بیرون سوار ماشین شدم
نیم ساعت راه بود
ولی‌چه الکی الکی‌واقعی شد
قرار بود یه بهونه باشه
درو بستم و چمدونو درآوردم
اسلحه ها و چیزایی که لازم داشتمو گذاشتم
گرفتم خوابیدم

ویو ا.ت
هنوز جوابمو ندادن نگرانم نکنه اینام قبول نکنن
سویون:نگران نباش اگه امروز جواب ندادن فردا زنگ میزنیم
ا.ت:اره
فردا ساعت۸
چشمامو باز کردم دلم میخواست باز بخوابم
ولی با یاد اون پیام سریع گوشیمو برداشتم.
هنوزم جواب نداده بودن
گوشیو گذاشتم کنار دوباره چشامو بستم
انقدر فکر ها تو سرم زیاد بود که خوابم نمیبرد.
کلافه شدم
از تخت اومدم پایین حوله با وسایل حموم و برداشتم.
گفتم شاید یه دوش حالمو بهتر کنه.
بعد از حموم حس خوبی گرفتم ولی باز ته دلم یه چیزی میگفت
نه نمیتونی نمیشه
حالم عجیب بود.
رفتم داخل اتاق وسایلمو گذاشتم.
گوشیمو برداشتم.
پس کی میخوان جواب بدن
بچه ها یکی یکی بلند شدن هر سه تاشون وقتی بلند شدن پرسیدن جواب ندادن
منم با نگاه نا امید بهشون فهموندم که نه
رفتیم سمت سلف برای صبحونه.
گوشیو گذاشته بود کنارم.
هر صدای میومد ازش سریع برمیداشتم ولی‌خبری‌نبود.
تا اینکه....
.
.
.
#فیک_کوک #فیک_اسمات #فیک_جیمین
#فیک_بی تی اس #فیک_تهیونگ #فیک_جین #فیک_نامجون
#فیک_جیهوپ #فیک_شوگا #فیک_تهکوک #فیک_نامجین #فیک_یونمین #بی تی اس
#کره_جنوبی #کیپاپ
دیدگاه ها (۰)

پارت۸پرورشگاهorphanageشماره شو گرفتم بعد از چند تا بوق جواب ...

اووو😂...#فیک_کوک #فیک_اسمات #فیک_جیمین#فیک_بی تی اس #فیک_تهی...

(پارت هشتم) to mal mani (فردا ساعت 10)ویو الیزابت*از خواب قش...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ۹تهیونگ رفت منم رفتم سرکارم ساعت های ۷بود کارم تموم شد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط