#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۰۸: انفرادی
جونگکوک نفس عمیقی کشید، هرچند هنوز کمی سخت بود.
نگاهش بین صورت اشکآلود سوآ و تهیونگ که بیرون اتاق ایستاده بود، در چرخش بود.
پزشک هنوز در حال چک کردن علائم حیاتی جونگکوک بود.
جونگکوک با صدایی که هنوز کمی خش داشت، گفت:
— همه… بیرون.
پزشک متعجب پرسید:
— سرورم؟
جونگکوک با قاطعیت بیشتری تکرار کرد:
— گفتم بیرون...الان.
نگاهش مستقیم به پزشک دوخته شد.
پزشک که متوجه جدیت موضوع شد، سریع به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ سرش را به نشانه تایید تکان داد.
پزشک و خدمتکارها به سرعت اتاق را ترک کردند.
فقط تهیونگ مانده بود.
جونگکوک انگشتهایش را کمی در دست سوآ حرکت داد.
— تهیونگ… تو هم.
تهیونگ چند لحظه مکث کرد.
نگاهی به سوآ انداخت که با چشمهای درشت به او خیره شده بود.
بعد آهسته گفت:
— حواسم به بیرون هست.
تهیونگ از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش به آرامی بست.
اتاق خالی شد.
فقط صدای نفسهای عمیق و آرام جونگکوک و صدای هقهقهای خفهی سوآ باقی ماند.
سوآ هنوز کنار تخت زانو زده بود.
دست جونگکوک را رها نکرده بود.
جونگکوک به سختی سرش را کمی چرخاند تا بهتر بتواند سوآ را ببیند.
— چرا اینقدر گریه کردی؟
صدایش خیلی ضعیف بود، ولی حس نگرانی در آن موج میزد.
سوآ با شرمندگی اشکهایش را پاک کرد.
— فکر کردم… فکر کردم داری میمیری.
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
— ولی نمردم.
سوآ سرش را پایین انداخت.
— میدونم. ولی… اون لحظه…
دست جونگکوک را محکمتر فشرد.
— همهچی خیلی واقعی بود.
جونگکوک نفس دیگری کشید.
— میدونم.
سکوت.
این بار سکوتشان سنگین نبود.
انگار بعد از آن همه تنش و ترس، حالا یک آرامش عجیب بینشان حاکم شده بود.
سوآ سرش را بلند کرد و با چشمهای خیس به جونگکوک نگاه کرد.
— تو… چرا اینقدر نقشت رو خوب بازی میکردی؟
— اون یهجین… اون پادشاه… یعنی واقعاً فکر میکردن…
جونگکوک نگاهش را دزدید.
— باید بازی میکردم برای اینکه تو قبول بشی.
سوآ اخم کمرنگی کرد.
— ولی… تو حالت خوب نبود نزدیک بود…
جونگکوک به سختی گفت:
— همین الانشم هستم ولی از پسش برمیام.
نگاهش دوباره به سوآ افتاد.
این بار عمق نگاهش چیز دیگری میگفت.
— فقط…دیگه نمیخواستم ببینم صورتت اینطوری ناراحته.
سوآ با ناباوری پرسید:
— منظورت چیه؟
جونگکوک خیلی آرام، با همان صدایی که انگار از ته چاه بیرون میآمد، گفت:
— میدونم همهچی یه بازیه میدونم که نباید نزدیکت بشم ولی… الان که دیدم داری گریه میکنی…دیگه نمیتونم تحمل کنم.
سوآ احساس کرد قلبش در سینهاش دارد پرواز میکند.
— یعنی…اون حرفایی که زدی…تو خدمتکار شخصی من هستی…باید همیشه نزدیک باشی…اونا…همهش نقاب بود؟
جونگکوک سرش را به سختی تکان داد.
— آره.
بغض سوآ دوباره ترکید.
این بار دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
خیلی آهسته، دست جونگکوک را رها کرد.
بعد، خیلی آرام، صورتش را قاب گرفت.
با انگشتهای لرزان، اشکهایش را پاک کرد.
جونگکوک چشمهایش را بست.
سوآ گفت:
— تو داری دیوونه میشی.
جونگکوک چشمهایش را باز کرد.
— شاید ولی اگه دیوونه شدن یعنی اینکه…نتونم جلوی خودم رو بگیرم وقتی نزدیکت هستم…پس آره...دیوونهام.
سوآ فقط به چشمانش خیره مانده بود.
بعد، خیلی آهسته، خم شد.
و لبهایش را روی لبهای جونگکوک گذاشت.
یک بوسهی کوتاه.
اما انگار تمام قصر را به لرزه درآورد.
وقتی بوسه تمام شد، سوآ سرش را عقب کشید.
جونگکوک با چشمهای باز، به او خیره شده بود.
انگار هر دو در دنیای خودشان بودند.
سوآ زمزمه کرد:
— پادشاه… یهجین… همهچی…
جونگکوک خیلی آرام جواب داد:
— همهچی بعداً.
بعد، خیلی آهسته، دست سوآ را دوباره گرفت.
و این بار، بوسه ای کوتاه روی دست سوآ گذاشت.
سوآ به دستش که روی لبهای جونگکوک بود، خیره شد.
و حس کرد که قوانین قصر، آزمونها، پادشاه، یهجین…
همهچیز برایش بیمعنی شده است.
فقط خودش بود.
و جونگ کوک.
و سکوتی که پر از ناگفتهها بود.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۰۸: انفرادی
جونگکوک نفس عمیقی کشید، هرچند هنوز کمی سخت بود.
نگاهش بین صورت اشکآلود سوآ و تهیونگ که بیرون اتاق ایستاده بود، در چرخش بود.
پزشک هنوز در حال چک کردن علائم حیاتی جونگکوک بود.
جونگکوک با صدایی که هنوز کمی خش داشت، گفت:
— همه… بیرون.
پزشک متعجب پرسید:
— سرورم؟
جونگکوک با قاطعیت بیشتری تکرار کرد:
— گفتم بیرون...الان.
نگاهش مستقیم به پزشک دوخته شد.
پزشک که متوجه جدیت موضوع شد، سریع به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ سرش را به نشانه تایید تکان داد.
پزشک و خدمتکارها به سرعت اتاق را ترک کردند.
فقط تهیونگ مانده بود.
جونگکوک انگشتهایش را کمی در دست سوآ حرکت داد.
— تهیونگ… تو هم.
تهیونگ چند لحظه مکث کرد.
نگاهی به سوآ انداخت که با چشمهای درشت به او خیره شده بود.
بعد آهسته گفت:
— حواسم به بیرون هست.
تهیونگ از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش به آرامی بست.
اتاق خالی شد.
فقط صدای نفسهای عمیق و آرام جونگکوک و صدای هقهقهای خفهی سوآ باقی ماند.
سوآ هنوز کنار تخت زانو زده بود.
دست جونگکوک را رها نکرده بود.
جونگکوک به سختی سرش را کمی چرخاند تا بهتر بتواند سوآ را ببیند.
— چرا اینقدر گریه کردی؟
صدایش خیلی ضعیف بود، ولی حس نگرانی در آن موج میزد.
سوآ با شرمندگی اشکهایش را پاک کرد.
— فکر کردم… فکر کردم داری میمیری.
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
— ولی نمردم.
سوآ سرش را پایین انداخت.
— میدونم. ولی… اون لحظه…
دست جونگکوک را محکمتر فشرد.
— همهچی خیلی واقعی بود.
جونگکوک نفس دیگری کشید.
— میدونم.
سکوت.
این بار سکوتشان سنگین نبود.
انگار بعد از آن همه تنش و ترس، حالا یک آرامش عجیب بینشان حاکم شده بود.
سوآ سرش را بلند کرد و با چشمهای خیس به جونگکوک نگاه کرد.
— تو… چرا اینقدر نقشت رو خوب بازی میکردی؟
— اون یهجین… اون پادشاه… یعنی واقعاً فکر میکردن…
جونگکوک نگاهش را دزدید.
— باید بازی میکردم برای اینکه تو قبول بشی.
سوآ اخم کمرنگی کرد.
— ولی… تو حالت خوب نبود نزدیک بود…
جونگکوک به سختی گفت:
— همین الانشم هستم ولی از پسش برمیام.
نگاهش دوباره به سوآ افتاد.
این بار عمق نگاهش چیز دیگری میگفت.
— فقط…دیگه نمیخواستم ببینم صورتت اینطوری ناراحته.
سوآ با ناباوری پرسید:
— منظورت چیه؟
جونگکوک خیلی آرام، با همان صدایی که انگار از ته چاه بیرون میآمد، گفت:
— میدونم همهچی یه بازیه میدونم که نباید نزدیکت بشم ولی… الان که دیدم داری گریه میکنی…دیگه نمیتونم تحمل کنم.
سوآ احساس کرد قلبش در سینهاش دارد پرواز میکند.
— یعنی…اون حرفایی که زدی…تو خدمتکار شخصی من هستی…باید همیشه نزدیک باشی…اونا…همهش نقاب بود؟
جونگکوک سرش را به سختی تکان داد.
— آره.
بغض سوآ دوباره ترکید.
این بار دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
خیلی آهسته، دست جونگکوک را رها کرد.
بعد، خیلی آرام، صورتش را قاب گرفت.
با انگشتهای لرزان، اشکهایش را پاک کرد.
جونگکوک چشمهایش را بست.
سوآ گفت:
— تو داری دیوونه میشی.
جونگکوک چشمهایش را باز کرد.
— شاید ولی اگه دیوونه شدن یعنی اینکه…نتونم جلوی خودم رو بگیرم وقتی نزدیکت هستم…پس آره...دیوونهام.
سوآ فقط به چشمانش خیره مانده بود.
بعد، خیلی آهسته، خم شد.
و لبهایش را روی لبهای جونگکوک گذاشت.
یک بوسهی کوتاه.
اما انگار تمام قصر را به لرزه درآورد.
وقتی بوسه تمام شد، سوآ سرش را عقب کشید.
جونگکوک با چشمهای باز، به او خیره شده بود.
انگار هر دو در دنیای خودشان بودند.
سوآ زمزمه کرد:
— پادشاه… یهجین… همهچی…
جونگکوک خیلی آرام جواب داد:
— همهچی بعداً.
بعد، خیلی آهسته، دست سوآ را دوباره گرفت.
و این بار، بوسه ای کوتاه روی دست سوآ گذاشت.
سوآ به دستش که روی لبهای جونگکوک بود، خیره شد.
و حس کرد که قوانین قصر، آزمونها، پادشاه، یهجین…
همهچیز برایش بیمعنی شده است.
فقط خودش بود.
و جونگ کوک.
و سکوتی که پر از ناگفتهها بود.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۱.۳k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط