پارت: 5 (بخش1)
پارت: 5 (بخش1)
**زاویه دید: هیزل**
بوی گس قهوه جوشیده، وانیل مصنوعی شربتها و روغن سرخکردنی مانده، ترکیبی بود که در تار و پود روپوش فرم نایلونیام رسوب کرده بود. داینر میلر در حاشیه پرت شهر، دقیقاً همان نقطه امنی بود که هیچکدام از آن بچهپولدارهای وستوود حتی در خواب هم گذرشان به آن نمیافتاد؛ و این دقیقاً همان چیزی بود که میخواستم. یک پناهگاه. جایی که توش نه «دختر عاصی پیست دو» بودم و نه «عنصر روانی ضد تیم فوتبال». اینجا من فقط هیزل بودم؛ دختری با یک پیشبند لکهدار و دفترچه سفارش که فقط میخواست شیفتش را بدون دردسر تمام کند.
اما امروز، حتی داینر میلر هم نتوانسته بود من را از ترکشهای وستوود در امان نگه دارد.
«ببین، من فقط یک فکت ساده را میگم... اگر همان لحظه میذاشتی من، دقیقاً همون ثانیه که آن پسره الدنگ توپ را شوت کرد، یک تیکه آجر برمیداشتم و میکوبیدم تو فک زاویهدار تایلر، شک نکن هیئت منصفه به نفع تو رأی میداد. دفاع مشروع، هیزل! میفهمی؟ دفاعِ مشروع خالص!»
صدای کلوئی آنقدر ولومش بالا بود که چند تا از مشتریهای میزهای کناری با چشمهای گرد نگاهمان کردند. کلوئی با آن موهای صورتی چرک که انگار سه روز بود شونه نشده بود، و خطچشم ضخیمی که به چشمهایش حالت یک گربه وحشی را میداد، روی صندلی چرمی قرمز رنگورورفته لم داده بود و با نی پلاستیکی نوشابهاش بازی میکرد. کلوئی رسماً نقش سپر تهاجمی من را داشت؛ کسی چپ نگاهم میکرد، کلوئی آنجا بود تا با کلماتش طرف را پارهپوره کند.
امیلی که کنار کلوئی کز کرده بود، با نوک انگشتهای ظریفش عینک فریمسیمیش را روی بینیش هل داد بالا و یک آه عمیق و کلافه کشید. «کلوئی، تو را خدا فاز فیلمهای جنایی برندار. خشونت فیزیکی تو آن کانتکست، فقط باعث میشد هیزل علاوه بر از دست دادن بورسیه، یک پرونده قطور کیفری هم پیدا کند. از نظر منطقی، واکنش هیزل تو آن لحظه بهینهترین استراتژی ممکن بود. کنترل خشم، حداقل در ظاهر، باعث شد درصد تقصیرش در معادله پایین بیاید.»
امیلی همیشه همینطوری بود؛ صدای منطق خالص. دختری که معدلش فراتر از کمال بود و هر بحرانی را مثل یک معادله ریاضی میدید. دنیای او همه چیز با برنامهریزی و معادله کار میکرد؛ جایی که احساسات و درامهای تینیجری هیچ متغیری در آن نداشتند.
جکسون، در سمت دیگر میز، لیوان شیشهای میلکشیک توتفرنگیاش را با دستهای بزرگش خیلی آرام روی میز فرمیکا میچرخاند. نگاهش، برخلاف کلوئی که پر از آتش بود، نرم و به شدت نگران بود. «خیلی درد داری؟» صدایش بم و تسکیندهنده بود. با آن شانههای پهن و هودی گشادش، شبیه یک خرس گریزلی عروسکی بود که فقط میخواست از تو محافظت کند.
سینی استیل و خیس را زدم زیر بغلم و با یک دستمال نمدار شروع کردم به پاک کردن رد چسبناک شربت از روی میزشان. «نه خیلی... یعنی قابل تحمله. بانداژش را محکم بستم که تکون نخورد. فقط... راستش را بخواهید غرورم خیلی بیشتر از زانوم میسوزد.»
کلوئی گوشیاش را با حرص روی میز کوبید. صدای برخورد قاب پلاستیکش با میز رفت روی اعصابم. «لعنت به زین استون و آن قیافه یخزدهاش! دیدید در ویدیو چطور مثل مجسمه زل زده بود؟ انگار نه انگار که نوچه روانیاش زده پای بهترین دوست ما رو ناکار کرده. اصلاً وایرال شدن آن ویدیوی لعنتی یک طرف، کامنتهای سمی آن بچهپولدارهای ازخودراضی وستوود یک طرف!»
«کلوئی، صدات رو پایین بیار.» امیلی با استرس دور و بر را پایید. «آمار ویدیو الان از مرز دقیقا پانزده میلیون بازدید رد شده. الگوریتمهای شبکههای اجتماعی روی اینجور محتواهای جنجالی به شدت حساساند. هر چه بیشتر ریاکشن نشان بدهید و دربارهاش حرف بزنید، ضریب دیدهشدنش بالاتر میرود. نرخ رشدش بیشتر میشود.»
جکسون نادیدهاش گرفت و کمی به سمتم خم شد. بوی ادکلن خنک و صابون میداد. «تو دفتر هریسون چه شد؟ شنیدم تو و آن پسره مغرور را با هم کشید تو دفترش.»
نفس سنگینی کشیدم که ششهام را سوزاند. «یک تنبیه مشترک مسخره. دو هفته تمام. هر روز بعد از کلاسها باید بریم آن سالن قدیمی کوفتی ورزش را برای گالای موسسان بسابیم و تمیز کنیم.»
کلوئی رسماً از روی صندلی پرید هوا. «وات د فاک؟! تو را با آن پسره در یک سالن متروکه زندانی کردند؟ هیزل، تو باید همانجا میز را میکوبیدی توی دیوار! این کاملاً غیرمنطقیه و صددرصد میتوانی به عنوان آزار روانی از آنها شکایت کنی!»
«فکر میکنی لال مونده ام؟!» صدایم ناخواسته بالا رفت و چند نفر دوباره نگاهمان کردند. کنترل صدایم را به دست گرفتم و با کلافگی ادامه دادم: «فکر میکنی بهش نگفتهام این کارش چقدر غیرعادلانه است؟ ولی هریسون... خیلی نرم و سوسکی به جایگاهم اشاره کرد. به بورسیهام. میفهمی یعنی چه؟»
**زاویه دید: هیزل**
بوی گس قهوه جوشیده، وانیل مصنوعی شربتها و روغن سرخکردنی مانده، ترکیبی بود که در تار و پود روپوش فرم نایلونیام رسوب کرده بود. داینر میلر در حاشیه پرت شهر، دقیقاً همان نقطه امنی بود که هیچکدام از آن بچهپولدارهای وستوود حتی در خواب هم گذرشان به آن نمیافتاد؛ و این دقیقاً همان چیزی بود که میخواستم. یک پناهگاه. جایی که توش نه «دختر عاصی پیست دو» بودم و نه «عنصر روانی ضد تیم فوتبال». اینجا من فقط هیزل بودم؛ دختری با یک پیشبند لکهدار و دفترچه سفارش که فقط میخواست شیفتش را بدون دردسر تمام کند.
اما امروز، حتی داینر میلر هم نتوانسته بود من را از ترکشهای وستوود در امان نگه دارد.
«ببین، من فقط یک فکت ساده را میگم... اگر همان لحظه میذاشتی من، دقیقاً همون ثانیه که آن پسره الدنگ توپ را شوت کرد، یک تیکه آجر برمیداشتم و میکوبیدم تو فک زاویهدار تایلر، شک نکن هیئت منصفه به نفع تو رأی میداد. دفاع مشروع، هیزل! میفهمی؟ دفاعِ مشروع خالص!»
صدای کلوئی آنقدر ولومش بالا بود که چند تا از مشتریهای میزهای کناری با چشمهای گرد نگاهمان کردند. کلوئی با آن موهای صورتی چرک که انگار سه روز بود شونه نشده بود، و خطچشم ضخیمی که به چشمهایش حالت یک گربه وحشی را میداد، روی صندلی چرمی قرمز رنگورورفته لم داده بود و با نی پلاستیکی نوشابهاش بازی میکرد. کلوئی رسماً نقش سپر تهاجمی من را داشت؛ کسی چپ نگاهم میکرد، کلوئی آنجا بود تا با کلماتش طرف را پارهپوره کند.
امیلی که کنار کلوئی کز کرده بود، با نوک انگشتهای ظریفش عینک فریمسیمیش را روی بینیش هل داد بالا و یک آه عمیق و کلافه کشید. «کلوئی، تو را خدا فاز فیلمهای جنایی برندار. خشونت فیزیکی تو آن کانتکست، فقط باعث میشد هیزل علاوه بر از دست دادن بورسیه، یک پرونده قطور کیفری هم پیدا کند. از نظر منطقی، واکنش هیزل تو آن لحظه بهینهترین استراتژی ممکن بود. کنترل خشم، حداقل در ظاهر، باعث شد درصد تقصیرش در معادله پایین بیاید.»
امیلی همیشه همینطوری بود؛ صدای منطق خالص. دختری که معدلش فراتر از کمال بود و هر بحرانی را مثل یک معادله ریاضی میدید. دنیای او همه چیز با برنامهریزی و معادله کار میکرد؛ جایی که احساسات و درامهای تینیجری هیچ متغیری در آن نداشتند.
جکسون، در سمت دیگر میز، لیوان شیشهای میلکشیک توتفرنگیاش را با دستهای بزرگش خیلی آرام روی میز فرمیکا میچرخاند. نگاهش، برخلاف کلوئی که پر از آتش بود، نرم و به شدت نگران بود. «خیلی درد داری؟» صدایش بم و تسکیندهنده بود. با آن شانههای پهن و هودی گشادش، شبیه یک خرس گریزلی عروسکی بود که فقط میخواست از تو محافظت کند.
سینی استیل و خیس را زدم زیر بغلم و با یک دستمال نمدار شروع کردم به پاک کردن رد چسبناک شربت از روی میزشان. «نه خیلی... یعنی قابل تحمله. بانداژش را محکم بستم که تکون نخورد. فقط... راستش را بخواهید غرورم خیلی بیشتر از زانوم میسوزد.»
کلوئی گوشیاش را با حرص روی میز کوبید. صدای برخورد قاب پلاستیکش با میز رفت روی اعصابم. «لعنت به زین استون و آن قیافه یخزدهاش! دیدید در ویدیو چطور مثل مجسمه زل زده بود؟ انگار نه انگار که نوچه روانیاش زده پای بهترین دوست ما رو ناکار کرده. اصلاً وایرال شدن آن ویدیوی لعنتی یک طرف، کامنتهای سمی آن بچهپولدارهای ازخودراضی وستوود یک طرف!»
«کلوئی، صدات رو پایین بیار.» امیلی با استرس دور و بر را پایید. «آمار ویدیو الان از مرز دقیقا پانزده میلیون بازدید رد شده. الگوریتمهای شبکههای اجتماعی روی اینجور محتواهای جنجالی به شدت حساساند. هر چه بیشتر ریاکشن نشان بدهید و دربارهاش حرف بزنید، ضریب دیدهشدنش بالاتر میرود. نرخ رشدش بیشتر میشود.»
جکسون نادیدهاش گرفت و کمی به سمتم خم شد. بوی ادکلن خنک و صابون میداد. «تو دفتر هریسون چه شد؟ شنیدم تو و آن پسره مغرور را با هم کشید تو دفترش.»
نفس سنگینی کشیدم که ششهام را سوزاند. «یک تنبیه مشترک مسخره. دو هفته تمام. هر روز بعد از کلاسها باید بریم آن سالن قدیمی کوفتی ورزش را برای گالای موسسان بسابیم و تمیز کنیم.»
کلوئی رسماً از روی صندلی پرید هوا. «وات د فاک؟! تو را با آن پسره در یک سالن متروکه زندانی کردند؟ هیزل، تو باید همانجا میز را میکوبیدی توی دیوار! این کاملاً غیرمنطقیه و صددرصد میتوانی به عنوان آزار روانی از آنها شکایت کنی!»
«فکر میکنی لال مونده ام؟!» صدایم ناخواسته بالا رفت و چند نفر دوباره نگاهمان کردند. کنترل صدایم را به دست گرفتم و با کلافگی ادامه دادم: «فکر میکنی بهش نگفتهام این کارش چقدر غیرعادلانه است؟ ولی هریسون... خیلی نرم و سوسکی به جایگاهم اشاره کرد. به بورسیهام. میفهمی یعنی چه؟»
- ۴۱۱
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط