پارت: 4 (بخش2)
پارت: 4 (بخش2)
**زاویه دید: زین**
فضای دفتر مدیر هریسون همیشه همون بوی خفهکنندهی چرم کهنه، قهوهی تلخ و واکسِ چوب میداد. وقتی وارد شدم، هیزل روی یکی از مبلهای چرمیِ روبهروی میز نشسته بود. زانوی راستش با یه باندِ سفیدِ ضخیم بسته شده بود و یه لکهی کمرنگِ خون از زیرش بیرون زده بود که دیدنش باعث شد یه چیزی تو معدهام مچاله بشه. دستهاش رو روی سینهاش گره کرده بود و با یه حالت سنگی و نفوذناپذیر مستقیم به تابلوی نقاشیِ پشت سرِ مدیر خیره شده بود.
آرام روی مبلِ کناریاش نشستم. فاصلهمون کمتر از نیم متر بود، اما اون حتی سرش رو یه میلیمتر هم نچرخوند. انگار من یه تیکه از دکورِ اون اتاق بودم.
مدیر هریسون، با اون موهای جوگندمی و نگاهی که همیشه انگار از دست همهمون خسته بود، عینکش رو روی بینیاش جابهجا کرد و تبلتش رو روی میز گذاشت. ویدیوی دعوا تو صفحهی تبلت در حال پخش بود، بدون صدا، اما تصویر خودش گویای همهچیز بود.
«خب...» هریسون نفس عمیقی کشید. «من تو بیست سال سابقهی کاریم در وست وود، درگیریهای احمقانهی زیادی دیدم. اما این یکی... این یکی تو کمتر از دو ساعت بیشتر از ٢میلیون بازدید داشته. شما دو نفر، کاپیتان تیم فوتبال و یکی از بهترین دوندههای مدرسه، وسط حیاط مثل دو تا بچهی ابتدایی سرِ یه تیکه زمین دعوا راه انداختید؟»
هیزل مثل فنر از جا پرید، البته با بالاتنهاش. صداش سرد و برنده بود، بدون ذرهای لرزش، انگار که داشت یه حقیقت علمی رو بیان میکرد. «آقای هریسون، این دعوا نبود. این یک تعرضِ کاملاً مشخص به زمانِ رزرو شدهی تیم ما بود. طبق بردِ برنامهریزی، ما تا ساعت پنج حقِ استفاده از پیست رو داشتیم. زمانِ ما مساوی است با حقِ ما. و بعد تایلر عمداً توپ رو به سمت من شوت کرد که باعث این وضعیت شد. و زین استون هم اونجا ایستاده بود و با سکوتش داشت از این رفتار وحشیانه دفاع میکرد.»
سریع به سمتش چرخیدم. «من از کار تایلر دفاع نکردم، هیزل! من فقط ازت خواستم منطقی باشی و زمین رو خالی کنی چون ما هفتهی بعد مسابقات منطقهای داریم و...»
هیزل وسط حرفم پرید، چشمهای قهوه ایش از شدت خشم برق میزد و با لحنی که پر از تحقیر بود گفت: «چون مسابقاتِ شما مهمتر از مسابقاتِ ماست؟ آره؟ چون لباسهای شما گرونتره و بودجهی بیشتری میگیرید؟ یا چون فامیلیِ تو استونه و فکر میکنی میتونی با یه اشاره هر قانونی رو تو این مدرسه عوض کنی؟»
«دروغ نگو!» صدام ناخواسته بالا رفت. کنترل اعصابم داشت از دستم خارج میشد. «تو داشتی لجبازی میکردی تا فقط خودی نشون بدی و بگی من کم نمیارم! من اصلاً نمیخواستم کار به اینجا بکشه. من حتی سعی کردم بهت هشدار بدم!»
«من نیازی به هشدارهای دلسوزانهی تو ندارم! تو و اون نوچههای احمقت...»
«کافیه!» صدای مدیر هریسون مثل شلاق تو اتاق پیچید. هر دو در لحظه خفه شدیم. هریسون دستهاش رو روی میز در هم قفل کرد. «من به اینکه کی اول شروع کرد یا کی مقصره، سر سوزنی اهمیت نمیدم. چیزی که من میبینم، یک افتضاحِ روابط عمومیِ تمامعیار برای مدرسهست. والدین تماس گرفتن. اسپانسرها ویدیو رو دیدن. وستوود به خاطر نظم و انضباطش شناخته میشه، نه به خاطر اینکه بچههاش همدیگه رو تو حیاط لت و پار کنن!»
هریسون نگاه سنگینش رو به من دوخت. نگاهی پر از سرزنش که میدونستم قراره تا چند ساعت دیگه نسخهی وحشتناکترش رو از پدرم تو خونه ببینم. «زین، تو کاپیتانی. مسئولیت تکتک بچههای تیمت با توئه. اینکه نتونستی جلوی اون حرکتِ بچگانهی تایلر رو بگیری، نقطهی ضعف تو به عنوان یه رهبره.»
بعد رو به هیزل کرد. «و هیزل... من از وضعیتِ بورسیهی تو خبر دارم. تو نباید خودت رو درگیرِ حاشیههایی کنی که میتونه آیندهت رو تو این مدرسه به خطر بندازه. لجبازی کردن جلوی کل تیم فوتبال، اونم وقتی میدونی اونا چقدر برای هیئت مدیره و اسپانسرها مهم هستن، اصلاً کار هوشمندانهای نبود.»
هیزل فکش رو منقبض کرد. میتونستم ببینم که چطور داره با تمام وجودش سعی میکنه جلوی فوران خشمش رو بگیره. دستهای مشتشدهاش روی پاهای رنگپریدهاش میلرزید.
«حالا، در مورد تنبیه...» هریسون تبلتش رو خاموش کرد. «با توجه به اینکه چند هفتهی دیگه "گالای سالانهی موسسان" رو در پیش داریم و من به شدت به نیروی کار نیاز دارم، هر دوی شما به مدت چند هفته، هر روز بعد از کلاسها، به سالن ورزشِ قدیمی میرید.»
چشمهام از تعجب گشاد شد. «سالن قدیمی؟ شوخی میکنید! آقای هریسون، تمرینهای تیم...»
«بدون تو انجام میشه، زین.» هریسون با لحنی قاطع و غیرقابلنفوذ حرفم رو قطع کرد. «تایلر هم به خاطر شوت کردن توپ، دو بازیِ آینده رو نیمکتنشین خواهد بود تا یاد بگیره.
**زاویه دید: زین**
فضای دفتر مدیر هریسون همیشه همون بوی خفهکنندهی چرم کهنه، قهوهی تلخ و واکسِ چوب میداد. وقتی وارد شدم، هیزل روی یکی از مبلهای چرمیِ روبهروی میز نشسته بود. زانوی راستش با یه باندِ سفیدِ ضخیم بسته شده بود و یه لکهی کمرنگِ خون از زیرش بیرون زده بود که دیدنش باعث شد یه چیزی تو معدهام مچاله بشه. دستهاش رو روی سینهاش گره کرده بود و با یه حالت سنگی و نفوذناپذیر مستقیم به تابلوی نقاشیِ پشت سرِ مدیر خیره شده بود.
آرام روی مبلِ کناریاش نشستم. فاصلهمون کمتر از نیم متر بود، اما اون حتی سرش رو یه میلیمتر هم نچرخوند. انگار من یه تیکه از دکورِ اون اتاق بودم.
مدیر هریسون، با اون موهای جوگندمی و نگاهی که همیشه انگار از دست همهمون خسته بود، عینکش رو روی بینیاش جابهجا کرد و تبلتش رو روی میز گذاشت. ویدیوی دعوا تو صفحهی تبلت در حال پخش بود، بدون صدا، اما تصویر خودش گویای همهچیز بود.
«خب...» هریسون نفس عمیقی کشید. «من تو بیست سال سابقهی کاریم در وست وود، درگیریهای احمقانهی زیادی دیدم. اما این یکی... این یکی تو کمتر از دو ساعت بیشتر از ٢میلیون بازدید داشته. شما دو نفر، کاپیتان تیم فوتبال و یکی از بهترین دوندههای مدرسه، وسط حیاط مثل دو تا بچهی ابتدایی سرِ یه تیکه زمین دعوا راه انداختید؟»
هیزل مثل فنر از جا پرید، البته با بالاتنهاش. صداش سرد و برنده بود، بدون ذرهای لرزش، انگار که داشت یه حقیقت علمی رو بیان میکرد. «آقای هریسون، این دعوا نبود. این یک تعرضِ کاملاً مشخص به زمانِ رزرو شدهی تیم ما بود. طبق بردِ برنامهریزی، ما تا ساعت پنج حقِ استفاده از پیست رو داشتیم. زمانِ ما مساوی است با حقِ ما. و بعد تایلر عمداً توپ رو به سمت من شوت کرد که باعث این وضعیت شد. و زین استون هم اونجا ایستاده بود و با سکوتش داشت از این رفتار وحشیانه دفاع میکرد.»
سریع به سمتش چرخیدم. «من از کار تایلر دفاع نکردم، هیزل! من فقط ازت خواستم منطقی باشی و زمین رو خالی کنی چون ما هفتهی بعد مسابقات منطقهای داریم و...»
هیزل وسط حرفم پرید، چشمهای قهوه ایش از شدت خشم برق میزد و با لحنی که پر از تحقیر بود گفت: «چون مسابقاتِ شما مهمتر از مسابقاتِ ماست؟ آره؟ چون لباسهای شما گرونتره و بودجهی بیشتری میگیرید؟ یا چون فامیلیِ تو استونه و فکر میکنی میتونی با یه اشاره هر قانونی رو تو این مدرسه عوض کنی؟»
«دروغ نگو!» صدام ناخواسته بالا رفت. کنترل اعصابم داشت از دستم خارج میشد. «تو داشتی لجبازی میکردی تا فقط خودی نشون بدی و بگی من کم نمیارم! من اصلاً نمیخواستم کار به اینجا بکشه. من حتی سعی کردم بهت هشدار بدم!»
«من نیازی به هشدارهای دلسوزانهی تو ندارم! تو و اون نوچههای احمقت...»
«کافیه!» صدای مدیر هریسون مثل شلاق تو اتاق پیچید. هر دو در لحظه خفه شدیم. هریسون دستهاش رو روی میز در هم قفل کرد. «من به اینکه کی اول شروع کرد یا کی مقصره، سر سوزنی اهمیت نمیدم. چیزی که من میبینم، یک افتضاحِ روابط عمومیِ تمامعیار برای مدرسهست. والدین تماس گرفتن. اسپانسرها ویدیو رو دیدن. وستوود به خاطر نظم و انضباطش شناخته میشه، نه به خاطر اینکه بچههاش همدیگه رو تو حیاط لت و پار کنن!»
هریسون نگاه سنگینش رو به من دوخت. نگاهی پر از سرزنش که میدونستم قراره تا چند ساعت دیگه نسخهی وحشتناکترش رو از پدرم تو خونه ببینم. «زین، تو کاپیتانی. مسئولیت تکتک بچههای تیمت با توئه. اینکه نتونستی جلوی اون حرکتِ بچگانهی تایلر رو بگیری، نقطهی ضعف تو به عنوان یه رهبره.»
بعد رو به هیزل کرد. «و هیزل... من از وضعیتِ بورسیهی تو خبر دارم. تو نباید خودت رو درگیرِ حاشیههایی کنی که میتونه آیندهت رو تو این مدرسه به خطر بندازه. لجبازی کردن جلوی کل تیم فوتبال، اونم وقتی میدونی اونا چقدر برای هیئت مدیره و اسپانسرها مهم هستن، اصلاً کار هوشمندانهای نبود.»
هیزل فکش رو منقبض کرد. میتونستم ببینم که چطور داره با تمام وجودش سعی میکنه جلوی فوران خشمش رو بگیره. دستهای مشتشدهاش روی پاهای رنگپریدهاش میلرزید.
«حالا، در مورد تنبیه...» هریسون تبلتش رو خاموش کرد. «با توجه به اینکه چند هفتهی دیگه "گالای سالانهی موسسان" رو در پیش داریم و من به شدت به نیروی کار نیاز دارم، هر دوی شما به مدت چند هفته، هر روز بعد از کلاسها، به سالن ورزشِ قدیمی میرید.»
چشمهام از تعجب گشاد شد. «سالن قدیمی؟ شوخی میکنید! آقای هریسون، تمرینهای تیم...»
«بدون تو انجام میشه، زین.» هریسون با لحنی قاطع و غیرقابلنفوذ حرفم رو قطع کرد. «تایلر هم به خاطر شوت کردن توپ، دو بازیِ آینده رو نیمکتنشین خواهد بود تا یاد بگیره.
- ۹۴
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط