{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حاااااجیییی...

حاااااجیییی...
رفته بودم با مامانم همین لباس فروشی ی نزدیک خونمون ، یه پسر دیدم سنش معلوم نبود ولی کوتوله بود/-: لامصلب منو یاد ایوان انداخت ، موهاشم خرمایی بود ، بلوز سیاه داشت ولی طرحش مثل اون نبود (اما بازم منو یاد ایوان انداخت)
حیف گوشیم جا موند خونه وگرنه اگه نمی فهمید عکس میگرفتم ازش😇
دیدگاه ها (۶)

دوستم از ساعت یازده منو به زور برده روبلاکساقاااا کن تو روبل...

ادامح پلیز 🤡 اقا کمبود ایده دیگـ-فقط تروخدا ونی رو نکشید دیگ...

این چی بود من کشید-🤡نزدیک یه ساعت وقتمو گرفت این چیز بی ارزش...

😇😇😇🗿🗿🗿

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁵...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~سکوت سنگینی بینشان افتاده بود.جیمین...

my love part 37

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط