{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من خلبان بودم؛

من خلبان بودم؛
کسی از تبارِ ارتفاع، از جنسِ باندِ خیسِ سحرگاه، از قبیله‌ی چراغ‌های چشمک‌زنِ برج مراقبت و صدای یکنواختِ موتورهایی که در دل شب، به آسمان اعتماد می‌کنند.
زندگی‌ام میان نقشه‌های پروازی، مسیرهای هوایی، ارتباط با برج، و اوج‌گیری‌هایی می‌گذشت که هر بار مرا از زمین و از هر اندوهی دورتر می‌برد.
من به آسمان پناه می‌بردم؛
به آن قلمروِ بی‌رحم و باشکوهی که در آن، انسان، با همه‌ی غرورش، فقط نقطه‌ای معلق میان باد و ابر است.
و چه ساده می‌پنداشتم که در ارتفاع، رهایی هست؛
که هرچه بالاتر بروم، زخم‌هایم سبک‌تر می‌شوند، و دل، مثل هواپیما، از هر آشفتگی‌ای عبور می‌کند.
اما تو آمدی؛
تو،، درمانگرِ خاموشِ جان‌های فرسوده؛
کسی که با نگاهت، به جای نسخه، آرامش می‌نوشت، و با دستانت، به جای معاینه، التیام روح زخمی خلبان.
تو از آن آدم‌هایی بودی که درد را فقط نمی‌شناسند بلکه آن را می‌فهمند، لمس می‌کنند، و از میان رنج، راهی به سوی زندگی باز می‌کنند.
و من، که عمری را با آسمان گذرانده بودم، ناگهان در حضور تو فهمیدم که بعضی سقوط‌ها را نه با اوج‌گیری، بلکه با ماندن در کنارِ یک درمانگر می‌توان مهار کرد.

Final Approach_
تقربِ نهایی
دیدگاه ها (۲)

خیلی از پست های پیجم روایت همین فیکشنِ..فیکشنی که تقریبا دو ...

_Final Approach ~تقربِ نهاییآخرین رقص هواپیما با جاذبه است؛ ...

خیلی ناتوانم. 😭💋🚬

اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت ۳باد از هر طرف میوزید اسمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط