{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون
قسمــت بیســت و یکــم
سـی آگـوســت
اگر یک روز همه چیز را فراموش کنم.


گاهی میترسم.. میترسم که تمام خاطراتم جان ببازند.. آن وقت، دگر چه چیزی از من می ماند؟
نمیتوانم تضمین کنم همه چیز را به خاطر می‌سپارم. نمیتوانم قول بدهم هرگز فراموشت نمیکنم..
نمیتوانم قول بدهم در اینده درخشش چشمانت را خوب به خاطر دارم؛ گاهی جزئیات فراموش میشوند و صداها آرام می‌شوند..
اما میدانی چیست؟
مطمئن باش هربار که به آسمان خیره میشوم، یک چیزی در من جان میگیرد.. شاید من فراموش کرده باشم، اما گاهی بدن نیز حافظه دارد.
مطمئن باش هربار که گربه های مشکی رنگ را دیدم، احساسی که سال‌ها در من خاموش بوده رنگ زندگی به خود میبیند.. شاید من فراموش کرده باشم، اما چشم هایم که فراموش نکردند.
مطمئن باش با هر باران، یخ قلبم ذوب میشود. انگار درست مثل قبل میتوانم احساس کنم با هر برخورد قطرات آب با زمین چطور لبخند به لبت می آید.
نمیتوانم قول بدهم همه چیز با جزئیات در من زنده می ماند، اما به تو قول میدهم آن حسی که برایم باقی گذاشتی هرگز جان نمی‌بازد عزیزکم.
دیدگاه ها (۲۳)

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔آن سوی مرز های کاغذی. کشتی نگاهش،...

تصمیم گرفتم دوباره کصشعرامو باهاتون به اشتراک بذارم.

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت بیستــم سـی آگـوسـ...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت نــوزدهــم سـی آگـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط