My nurse
Part 1
(ویو صبح><ویو لوین کاترین)
مثل همیشه ساعت ۷:۰۰ از خواب بیدار شدم...
نور خورشید از پنجره افتاده بود روی کف چوبی اتاقم...
بلند شدمو حوله امو برداشتم و به سمت حموم قدم برداشتم...
بعد از ده دقیقه از حموم بیرون اومدم و یه لباس راحتی گل گلیه آبی رنگ برداشتم و پوشیدم...
نشستم پشت میز آرایشم و شونه رو برداشتم و موهای طلایی رنگ و بلندم رو شونه کردم...
بعد اینکه موهام رو شونه کردم بازشون گذاشتم...
ی نگاه به ساعت انداختم ساعت ۷:۲۳ دقیقه رو نشون میداد...
رفتم آشپزخونه و برای خودم صبحونه درست کردم و خوردم...
(ویو ۱۵ دقیقه بعد)
آخرین جرعه ی شیری که توی لیوان بود رو نوشیدم و بلند شدم و ظرف هارو جمع کردم بردم توی ظرف شویی گذاشتم و شروع کردم به شستن ظرف ها...
(ویو ۱۰ دقیقه ی بعد)
× هوممم آشپزخونه که مرتب شد.
ساعت رو نگاه کردم دیگه ۸:۰۰ شده بود...
دیگه رزانا داشت بیدار میشد...
رفتم تو اتاقم و یه کش مو برداشتم موهام رو بافتم و بستم...
لباس خونگیم دو با یه لباس بیرونی عوض کردمو ، کرم مرطوب کننده ی همیشگیم رو زدم...
کتاب مورد علاقم رو هم برداشتم رفتم بیرون...
هوای خنک صبح صورتم رو نوازش میکرد و.....صدای جیک جیک پرنده ها هم مثل همیشه آرامش بخش بود...
به سمت اصطبل رزانا قدم برداشتم...
بیدار شده بود...
داشت یونجه میخورد و وقتی منو دید شیهه کشید...
اون برام تو این جنگل بزرگ تنها رفیقم، همه چیزم بود...
خنده ی ریزی زیر لب کردم و در اصطبل رو باز کردم و...
ادامه دارد..........
حمایت یادتون نره❤❤😉😊🤭
(ویو صبح><ویو لوین کاترین)
مثل همیشه ساعت ۷:۰۰ از خواب بیدار شدم...
نور خورشید از پنجره افتاده بود روی کف چوبی اتاقم...
بلند شدمو حوله امو برداشتم و به سمت حموم قدم برداشتم...
بعد از ده دقیقه از حموم بیرون اومدم و یه لباس راحتی گل گلیه آبی رنگ برداشتم و پوشیدم...
نشستم پشت میز آرایشم و شونه رو برداشتم و موهای طلایی رنگ و بلندم رو شونه کردم...
بعد اینکه موهام رو شونه کردم بازشون گذاشتم...
ی نگاه به ساعت انداختم ساعت ۷:۲۳ دقیقه رو نشون میداد...
رفتم آشپزخونه و برای خودم صبحونه درست کردم و خوردم...
(ویو ۱۵ دقیقه بعد)
آخرین جرعه ی شیری که توی لیوان بود رو نوشیدم و بلند شدم و ظرف هارو جمع کردم بردم توی ظرف شویی گذاشتم و شروع کردم به شستن ظرف ها...
(ویو ۱۰ دقیقه ی بعد)
× هوممم آشپزخونه که مرتب شد.
ساعت رو نگاه کردم دیگه ۸:۰۰ شده بود...
دیگه رزانا داشت بیدار میشد...
رفتم تو اتاقم و یه کش مو برداشتم موهام رو بافتم و بستم...
لباس خونگیم دو با یه لباس بیرونی عوض کردمو ، کرم مرطوب کننده ی همیشگیم رو زدم...
کتاب مورد علاقم رو هم برداشتم رفتم بیرون...
هوای خنک صبح صورتم رو نوازش میکرد و.....صدای جیک جیک پرنده ها هم مثل همیشه آرامش بخش بود...
به سمت اصطبل رزانا قدم برداشتم...
بیدار شده بود...
داشت یونجه میخورد و وقتی منو دید شیهه کشید...
اون برام تو این جنگل بزرگ تنها رفیقم، همه چیزم بود...
خنده ی ریزی زیر لب کردم و در اصطبل رو باز کردم و...
ادامه دارد..........
حمایت یادتون نره❤❤😉😊🤭
- ۵۰۰
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط